سبک نو

خلاصه داستان قسمت های سریال اکیا (۱-۱۶)

editor2
۹ بهمن ۱۳۹۵
1,324 views
صفر نظر
  • Kara-Sevda-10.Bölüm-110

    خلاصه قسمت اول ۱ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    کمال داره تو کتابخونه دنبال کتاب میگرده و بعد کارنامش میخواد ببینه که میفهمه با نمره قبولی الف قبول شده
    کمال خبر قبولیش رو برای پدرش (اسم پدر کمال حسینه) اس میده و حسین خیلی خوشحال میشه برای همین به تارک (امکان تغییر نام) میگه:به مامانت زنگ بزن بگو برای امشب یه سفره عالی اماده کنه..تارک هم که حسودیش شده میگه: چگار کنه بابا؟ میخوای گوسفند بکشه؟…حسین هم میبینه تارک نمیخواد زنگ بزنه خودش مجبور میشه زنگ بزنه… www.sabkeno.com
    کمال سوار اتوبوس میشه…که پشت سرش دختری خوشگل وارد اتوبوس میشه…دختره که اسمش اکیا هست به راننده پول میده و میگه : بفرمایید.یه نفر..از اونجایی که اتوبوس های درون شهری پولی نیست..راننده داد میزنه : کسی بلیط اضافه داره؟..اکیا: ببخشید..مگه پولی نیست؟..در این حین کمال که نزدیک به در بوده میگه: من بهتون کمک میکنم..کمال که داشت تو کیفش دنبال بلیط میگشت مینی بوس از رو دست انداز رد میشه و اکیا میوفته تو بغل کمال که اکیا سریع با یه معذرت خواهی خودشو جمع و جور میکنه..کمال که رفت کارت بلیط رو بزنه …اتوبوس ترمز میزنه و .تمامی وسایل اکیا و کمال رو زمین پخش میشه..اکیا و کمال وسایل رو جمع میکنن …بعد چندثانیه اکیا میره رو یه صندلی میشینه و هم دیگرو هی نگاه میکنند…اکیا دفتر طراحیشو در میاره و قیافه و چهره کمال رو طراحی میکنه…از چشماش شروع میکنه که تو ایستگاه بعدی کمال نزدیکتر میشه به اکیا واس همین اکیا سریع دفتر رو جمع و جور میکنه و میره چهره یه پیرمرد رو میکشه..کمال هم متوجه طراحی عالی اکیا میشه و هی زیر چشمی نگاش میکنه…کمال از اتوبوس پیاده میشه اما همه حواسش به اکیاعه … اکیا هم قبل حرکت یه چیزی رو شیشه اتوبوس میکشه..
    اتوبوس رفته اما همه حواس کمال به اکیاست حتی به دوستش هم میگه: خوابم دیدم..خیلی چیز عجیبی شد…

    ویلای سزین :
    اکیا وارد خونشون میشه و داداشش به استقبالش میره…باهم به سمت مامانشون میرن به مامانش میگه امروز سوار اتوبوس شدم برای اینکه رو طرح های مختلف کار کنم که مادرش خیلی عصبانی میشه و انگاری به ابهتش برخورده ولی اکیا بدون هیچ عکس العملی به اتاقش میره.. اکیا کیفش رو میخواد مرتب کنه که متوجه میشه یه کتاب اضافه اورده .. و میفهمه وقتی همه وسایل ریخته بود پایین کتاب کمال رو اشتباهی برداشته..و میره طراحی هاش رو کامل کنه..
    شب شده اکیا به اصرار مادرش میره برای ضیافتی که همراه با کوزجواغلو ها هست ..به زور عامر رو میبوسه و میگه: چه خبر؟ که عامر میگه : الان خیلی بهترشدم..سر سفره شام مادر اکیا هی میخواد اکیا رو به عامر بچسبونه اما اکیا نمیذاره و هی بحثو عوض میکنه..اکیا به سمت پدر عامر میگه: عمو غالب واقعا تصمیم گرفتین این امپراطوری بزرگ رو به عامر بدین؟..غالب: با کمال میل..اونقدر به امیر اعتماد دارم که از الان خودشو واس چندین بار ثابت کرده..اصلا نگران نباش..میدونم زیر کارهای بزرگ رو امضا میکنه…عامر با تیکه به پدر اکیا: راه چاره همه تون میشم.. www.sabkeno.com
    بعدشام اکیا داره میره سمت اتاقش که بخوابه … که صدای داد و بیداد پدر و مادرش رو میشنوه ..کنجکاو میشه و فا لگوش ایست میکنه..اکیا متوجه میشه که پدرش داره ورشکست میشه و تمام راه چارشون اینه که سهام شرکت رو به کوزجواغلو ها بفروشن..اما اوندر میگه :نمیشه.. عامر هفتاد درصد از سهام و میخواد…

    کمال بعد دوش هم هنوز به فکر اکیاست(بسوزه پدر عاشقی) از این طرف هم اکیا رو تخت خوابش داره طرح نیمه کاره کمال رو میبینه و به فکر اونه.. www.sabkeno.com
    حالا یک ماه از این قضایا میگذره…کمال و دوستش تو پاساژ دارن خرید میکنن که کمال طراحی چهرش رو بیلبورد تبلیغاتی نمایشگاه میبینه..سریع به نمایشگاه میره و عکس چهرش رو میبینه و بعد زیر کاغذ طراحی شده رو میخونه که نوشته اکیا سزین..صالح میگه: بیا بریم پیشش..شاید اینجا باشه…اما کمال میگه: نه بریم …سریعتر بریم..
    امروز روز تولده اکیا هست و عامر که بینهایت عاشق اکیاست..مراسمی ترتیب داده برای غافلگیر کردن اکیا…
    کمال داره از خیابون رد میشه که میبینه اون طرف خیابون جشنه و یکم دقت میکنه مبینه اون داخل اکیاست.
    اکیا متوجه کمال نمیشه و با دوستاش خوش و خرم هستش و کمال هم میبینه وضعش نامناسبه و در شان اون جشن نیست به سمت قایق ها میره تا کار کنه… www.sabkeno.com
    جشن تولد اکیا در حال برگزاری..عامر هی داره به اکیا نگاه میکنه اما اکیا با دوستش دوروک درحال رقصه…عامر که مست کرده میره سمت دوروک اونو هل میده و به اکیا میگه: کل شب رو نتونستیم باهم باشیم..اکیا: خب عادیه دیگه..امروز تولدمهدو فقط هم تو نیستی..دوستامم هستن..عامر: به جز من با همه رقصیدی..عامر کمر اکیا رو میگیره به خودش نزدیکتر میکنه…اکیا: انگار مستی ولم کن..عامر: خبر نداری واس اومدن به اینجا چه کارهای بزرگی رو نصفه ول کردم.. اکیا که کلافه شده: عامر میگم لطفا ولم کن..دوروک میاد سمت اکیا و میگه: چیشده؟ که عامر همه عصبانیتش رو رو دوروک خالی میکنه و پخش زمینش میکنه…اکیا: چیکار میکنی؟..تو یه خودخواه ..گستاخ و قلدر دیوونه ای….اکیا با گفتن : تو قایقم میخوام هوام عوض شه از سالن میاد بیرون..اوزان به عامر میگه: چیشده داداش؟..عامر: دارم ناز کشی میکنم..
    اکیا میره قایق خونوادگیشون همین که میخواد طناب لنگر رو بندازه ..پاش گیر میکنه به طناب و میوفته تو اب..دست و پا میزنه اما پایین تر میره..یه نفر شیرجه میزنه میاد تو اب …پای اکیا رو ازاد میکنه و اونو به سمت بالا میکشونه..و قهرمان اکیا میشه..حالا این قهرمان کسی نیست جز کمال خودمون..
    بعد چند دقیقه حرف زدن و اشنا شدن همدیگه..اوزان و یاسمین(دوست اکیا) میان سمت قایق و اکیا رو صدا میزنن…که اکیا سریع به کمال میگه برو روشن کن بریم و به سمت داداشش و میگه تولدم مبارک و از اونا فرار میکنه..

    اکیا لباس ملوانی پوشیده و با کمال دارن درمورد اینکه چرا کمال معدن رو انتخاب کرد بحث میکنن که کمال میگه: لیلا میگه صحبت کردن بدون فکر کردن جسارت بزرگیه.. اکیا میپرسه: این لیلا ..دوست دخترته؟..که کمال سریع میگه: نه بابا نیست..دوستمه اما زن باشکوهیه ..زن توانمندیه..سنش از من بزرگتره اما جوانتر نشون میده.اکیا میگه: زیرسایه تو انگار دارم دوباره زندگی میکنم..کی میدونه شایدم ما هم همدیگه رو انتخاب کردیم..نظرت چیه؟ ..کمال بحث رو عوض میکنه و میگه: بهتره برگردیم.ممکنه نگرانمون شن..
    وقتی از قایق خارج میشن نیهان برای خداحافظی با انگشتش علامت بینهایت رو رو کف دست کمال میکشه..
    توخونه کمالشون همه متوجه تغییرات کمال هستن و فهمیدن یه دختر تو زندگیشه..کمال میره پیش لیلا تا باهاش درمورد اکیا حرف بزنه..همینطور که تعریف میکنه اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه: میخواستم ببینم گوشی درسته یا نه..که کمالم با میل لیلا ..اونو دعوت میکنن به خونه لیلا… www.sabkeno.com

     

    قسمت دوم ۲ سریال اکیا :

    کمال و اکیا میان پیش لیلا..و لیلا از اینکه چجوری اشناشد با کمال رو به اکیا میگه…لیلا رو به اکیا: من شمارو انگاری یه جا دیدم..فامیلیتون چیه؟..اکیا: سزین..اکیا سزین.. لیلا با شنیدن این اسم یاد خاطرات گذشته خودش میوفته میره تو اتاقش و عکس های قدیمی رو نگاه میکنه و نشون میده بین اکیا و لیلا یه رابطه پنهانی است..که سرنوشت اونارو جلو هم قرار داده… www.sabkeno.com
    کمال و لیلا کیک تولد میارن و دوباره با همدیگه تولد اکیا رو جشن میگیرن..
    فردا ظهر کمال و اکیا رفتن تو نمایشگاه عکاسی و دارن باهم خوش میگذرونن ..عکس میگیرن و میخندن و بیشتر بهم وابسته میشن..البته اوزان تمامی اینکارا رو میبینه و مونده به عامر زنگ بزنه یا نه..عامر هی به اکیا زنگ میزنه و اکیا رد تماس میزنه..عامر خیلی عصبانی میشه و میره تو اتاق کارشو تمامی وسایلشو پخش و پلا میکنه..کمال رو به اکیا: اکیا؟ تو دوست پسر داری؟..اکیا: نه..راستش یکی هست مظاحم میشه اما چیزی نیست که نتونم حلش کنم..نگران نباش..کمال: نگران نیستم..اکیا: اره دیگه معلومه باز میخوای قهرمان بازی در بیاری..کمال: نه بابا ..واس اونم نیس..اصلا بیخیال…
    قادر کوزجواغلو میاد پیش عامر و بهش میگه: تو پسر منی..تو عامرکوزجواغلویی..تو یه مدت برو لندن اسستراحت کن..برو میگم.. تو با اکیا ازدواج میکنی اونم با میل خودش..کاری میکنم اون و خونوادش جلوت زانو بزنن
    شب شده و قادر میاد پیش خونواده سزین..میخواد با حیدر و ویدا تنهایی صحبت کنه ….بعد چند دقیقه …حیدر با داد میاد بیرون ومیگه: تا حالا تو عمرم همچین پررویی ندیده بودم..ویدا: حیدر جان اروم باش..حیدر رو به قادر: چطور میتونی سر همچین چیزی معامله کنی؟..ویدا: حیدر لطفا اروم باش..حیدر با داد: دختر من فروشی نیست..فهمیدی؟ (اکیا میاد ) حیدر: دختر من فروشی نیست.
    قادر که میبینه اکیا اومده رو به اکیا میگه: ببین دخترم همه چی دست توعه تو باید برای خونوادت تصمیم بگیری…
    داد و بیداد تو خونه خیلی زیاد میشه طوری که اوزان از حال میره و تشنج دستش میده..همه میرن سمت اوزان تا اونواز اون حالت در بیارن… www.sabkeno.com
    فردا صبح اکیا و اوزان دارن کنار ساحل حرف میزنن و اکیا از عشقش به کمال بهش میگه و میگه: دوست دارم سریعتر ببینمش و انگار رو ساحل دریا دراز کشیدم بهم ارامش میده و همدیگه رو بغل میکنن و میگه بزار تورو باهاش اشنا کنم…اوزانم میگه: باشه..
    شب شده و اکیا و کمال با قرار قبلی دارن تو قایق غذا میخورن..اکیا: قصه دختر پولدار و پسر فقیر به جایی نمیرسه؟ کمال:میرسه؟..اکیا:چرا نرسه؟..وقتی دل هردومون یکیه چرا نرسه کمال؟..تو به من اعتماد نداری؟..کمال: من تورو نمیشناسم..اکیا: خب بیا هرچه زودتر همدیگه رو بشناسیم..توام مثل من اعتماد کن..کمال: واقعا به من اعتماد داری؟..اکیا مضلومانه سرش رو به نشون بله تکون میده..
    بعد چند دقیقه کمال و اکیا دارن جرعت حقیقت بازی میکنن که کمال اعتراف به عشقش میکنه: ازت خوشم میاد..از اون موقعی که تو اوتوبوس عکس گل کشیدی از اون موقعی که علامت بینهایت رو دستم کشیدی.حالا کمال از اکیا میپرسه: جرعت یا حقیقت که اکیا میگه: جرعت…اکیا نزدیک به صورت کمال میشه و شروع میکنن به بوسیدن همدیگه..
    فردا صبح نتایج کار کمال میاد که معلوم میشه برای کار باید به بزرگترین معدن یه شهر دیگه باید بره و از استانبول دورشه…
    اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه…امروز میریم کلاب تا تورو با اوزان اشنا کنم.. توکلاب ..اکیا و اوزان منتظر کمالن که یهو عامر وارد میشه.. www.sabkeno.com
    کمال هم نزدیک کلاب میشه که نگهبان میگه ببخشید شمارو نمیتونم اجازه بدم برین تو…اکیا خانوم دعوتتون رو لغو کرده..کمالم که تعجب میکنه هر چی به اکیا زنگ میزنه اما اون جواب نمیده و کمال ناراحت میشه..
    اکیا هم میبینه عامر بلند بشو نیست سریع خداحافظی میکنه که عامر دستشو میگیره و دستمال اکیا میوفته زمین ..عامر: من دلم تنگ شده برات..اکیا: اما من دلم تنگ نشده و میره…عامر هم دستمالشو میگیره.

     

    قسمت سوم ۳ سریال اکیا :

    اکیا از کلاب میاد بیرون و پشت سرش عامر میاد دنبالش..عامر اون دستمال رو روی گردن اکیا میزاره و اینجا کمال داره همه چیو میبینه..اکیا سوار ماشینش میشه و میره..و کمال میمونه و این همه سردرگمی..اکیا به کمال زنگ میزنه و کمال جواب نمیده…اکیا وقتی میبینه جواب نمیده میره پیشش و ازش عذرخواهی میکنه.. و میگه نمیخواستم ناراحتت کنم..به خاطر عامربود… کمال : عامر کیه؟ هان؟ من بهت گفتم..گفتی خودم درستش میکنم..دروغ گفتی..اکیا: دروغ نگفتم کمال..بین من و عامر نمیتونه هیچ رابطه ای باشه…ویدا که داشت از اون خیابون رد میشد..دخترش رو میبینه و میگه: اکیا؟..اینجا چخبره؟ اینجا چکار میکنی؟..ویدا رو به کمال : شما کی هستین؟…اکیا دست کمال رو میگیره و میگه: کمال..دوست پسرمه..ویدا با خنده: حتما داری شوخی میکنی؟.. www.sabkeno.comاکیا: نه مامان شوخی نمیکنم..اصلا چیز غیر قابل باوری نیست..ویدا با پررویی تمام: ببین وقتی اخرشو میدونی..لازم نیست به مردم امید الکی بدی..بعدا ناراحت میشن و کار احمقانه ای میکنن.. کمال با این حرف دست اکیا رو ول میکنه.. اما شب شده و کمال و اکیا این اتفاق رو فراموش میکنن و باهم خوش میگذرونن و درباره رفتن به یه شهر دیگه کمال حرف میزنن که اکیا میگه: حتی اگه لازم باشه میام پیشت من به یک اتاق هم راضی ام..باهم میرن جایی که تتو میکنن و علامت بینهایت رو رو دست های همدیگه تتو میکنن تا مثل یه نشانه بشه… www.sabkeno.com

    اوزان و عامر تو خونه باغ هستن با دوتا دختر خارجی زبان و باهمدیگه حال میکنن…اوزان با یکی از دخترا میره تو اتاق تا خوش بگذرونه.. عامر هم به دختری که نرفته میگه: نمیخوام مشکلی پیش بیاد..
    اکیا از پیش کمال داره برمیگرده تا بره خونه که اوزان به گوشیش زنگ میزنه …پشت تلفن عامر هست..اکیا: اگه اوزان پیشته گوشی رو میدی بهش..عامر: اوزان پیشمه اما نمیتونه جواب بده..اکیا: نکنه حالش بد شده؟ عامر: اروم باش..کجایی؟..اکیا: ببین سریع گوشیو بده به اوزان ..سریع…عامر گوشی رو میده به اوزان..که اوزان میگه: الو..من یکی رو کشتم اکیا..من قاتل شدم.. عامر گوشی رو میگیره و به اکیا میگه: همه چی مرتبه اما باید بیای اینجا..باید پیش اوزان باشی..اکیا هم میره پیششون..

    تو خونه سویدره ها ..کمال داره از خوشحالی بال در میاره ..همه ازش میپرسن بگو چیه و اینا که کمال میگه: بزودی قراره بریم خواستگاری..و همه اهالی خوشحال میشن..
    اکیا سریع میره خونه باغ میره پیش اوزان که میبینه همه اونجان (ویدا و حیدر و قادر هم هستن) قادر جلو اوزان ایست میکنه..و میگه: دخترم اصلا نگران نباش ..این مسعله رو بین خونواده حل میکنیم..
    فردا صبح کمال با شور و اشتیاق با صالح دنبال انگشتر مناسب هست..میره شیرینی و اینا میگیره تا تو قایق از عشقش خواستگاری کنه..اما اکیا اومده تا یه خبر دیگه رو بهش بده..
    کمال و اکیا دور میز میشینن ..کمال با شور و شوق خاطره هاشون رو تعریف میکنه اما اکیا همینجور ناراحت تر میشه..کمال جعبه انگشتر رو باز میکنه و به اکیا میگه: با من ازدواج میکنی؟..ببین الان بله رو بگو تا امروز بهترین صبحانه و چایی عمرم رو بخورم..اکیا با گریه:نمیتونم باهات ازدواج کنم کمال..منو ببخش بعد اینکه بهت گفتم نمیتونم ازت جداشم خیلی فکر کردم..تو زندگیم خیلی چیزایی هست که دست و پامو بستن و نمیتونم نادیده شون بگیرم..من نمیتونم باهات زندگی کنم..حق باتو بود..من نمیتونم وارد دنیای تو بشم..منو فراموش کن..و بلند میشه از اونجا میره.. www.sabkeno.com
    حال چند سال از اون ماجرا گذشته ..تو یه شهر دیگه..مردمای دیگه و کمالی که همه فکر و ذکرش شده معدن وجود داره…کمال به شغل مورد علاقش که کار کردن تو اعماق زمین باشه رسیده..تو اعماق زمین داره با رییسش حرف میزنه که کارگرا داد و بیداد میکنن و میگن : گاز نشت کرده ..فرار کنین …فرار کنین…کمال ماسکش رو میزنه اما کلی چوب اینا روش میوفته…این اتفاق سراسری میشه خبرنگارا و اورژانس جمع میشن…کمال هنوز زیر اواره ..با بدبختی خودشو نجات میذه..لنگان لنگان راه میره..جلوتر یه کارگر رو میبینه اونو بلند میکنه میخواد از معدن بیرونش بیاره… www.sabkeno.com
    اکیا تو اتلیه نقاشیش هست که اخبار رو از تلویزیون میشنوه..دستاش شل میشه و لیوان دستش پخش زمین میشه..پدر کمال هم با شنیدن این خبر سکته ناقص رو میزنه..
    تو زونگولداغ همه کارگرا میگن اقای مهندس مارو نجات داد …همه منتظر رییس و مهندس هستن که کمال و رییسش میان بیرون از معدن..کمال هم میگه: خدایا شکرت…
    اخبار نجات یافته شدن کمال هم تو تلویزیون پخش میشه و همه خوشحال میشن..زینب و فهمیه و لیلا با کمال حرف میرنن که بعدش زینب میره به اکیا زنگ میزنه و میگه : حال داداشم خوبه.. که نشون میده تو این چندسال زینب هنوز رابطش رو با اکیا قطع نکرده. www.sabkeno.com
    اکیا دوباره تلویزیون رو روشن میکنه که کمال رو میبینه و خیلی خوشحال میشه از این بابت..دوباره گوشیش زنگ میخوره که اکیا بدون اینکه ببینه کیه میگه: اره منم دیدمش داره نشون میده..اما عامر پشت خطه..عامر: چیو؟.اکیا؟..اکیا: چیه عامر؟..عامر: شب یه جلسه کاری دارم همه با همسراشون میان..میخوام بدونم همسر عزیزم همراهیم میکنه یا نه؟..اکیا: اگه بگم نمیام هم فرقی میکنه؟..عامر: نه..اکیا: پس چی؟ ..خسته نشدی همیشه میپرسی؟..عامر: راس میگی خیلی خسته شدم واس همین از این به بعد دیگه نمیپرسم..فقط خبر میدم..اماده شو میام دنبالت.

    kara-sevda-41a

    خلاصه قسمت چهارم ۴ سریال اکیا :

    کمال و رییسش دارن باهمدیگه حرف میزنن و رییسش ازش تشکر میکنه که جونش رو نجات داده..و بهش میگه بیا شریکم شو..من معدنم رو میخوام به کسی مثل تو بسپارم و کمالم هم قبول میکنه ..کمال میره خونش و یک سال میگذره..کمال ریشارو زده و با شکل جدید ظاهر میشه.. کمال میره پیش رییسش و رییسش میگه باید بری استانبول و با یکی از شرکت ها قرارداد ببندی و از همه مهمتر حواست به این اسم باشه عامر کوزجواغلو…کمال هم یاد این پنج سال گذشته میوفته..پرونده رو میزاره کنار و میگه : منو ببخشید اما من قبول نمیکنم..
    کمال اروم و قرار نداره ..وبسایت هارو چک میکنه همه جا عامر کوزجواغلوعه..یه گزارش رو میبینه که تواون عامر با خودشیفتگی تمام از خودش تعریف میکنه به همین دلیل کمال لپتاب رو محکم میبنده و فردا صبح راهی استانبول میشه..
    اکیا تو اتلیه نقاشی با دوستشه که میبینه یاسمین مشکوک میزنه..لپتاب رو از دستش میگیره میره ببینه یاسمین چیو داشته میخونده..اکیا تیتر خبر رو میخونه: ستاره کاری عامر کوزجواغلو با نماینده فروشش بانو اکمریچ رابطه عاشقانه داره..اکیا سریع به عامر زنگ میزنه که عامر با همون بانو رو تخت دراز کشیده که نشان دهنده اینه عامر برای برطرف کردن نیاز های جنسیش با نماینده فروشش بانو رابطه داره..عامر جواب میده: چیه اکیا؟..اکیا: ازت یه چیز خواستم..هرکاری میکنی عین خیالمم نیست اما تو دهن مردم حرف نزار.کافیه یه سایت باز کنی خودت میبینی..تو باید به فکر ابرو خونوادم باشی…عامر: اینو میدونم واس حسودی اینکارو نمیکنی..خیلی خسته کننده شدی..
    کمال سویدره میاد تو جلسه شرکت کوزجواغلو ها..وقتی میبینه شرکت کوزجواغلو ها فقط به خاطر رقابت اومدن وهمه شرایط به نفعه کوزجواغلو ها هست بلند میشه و از همه خداحافظی میکنه و به طوفان میگه: اگه فکر میکنه که من به شانس نیاز دارم اقا عامر هم به درس اخلاق نیاز دارن..لطفا اینو به اقا عامر که این جلسه رو سازماندهی کردن بگید..و از اونجا میره..با اینکار نشون میده چه قدرتی داره و نباید دست کم بگیرنش..
    اخر شب کمال میره همونجایی که اکیا رو از اب نجات داد.. وسط دریا تو یه قایق مهمانی برقراره که اکیا یه طرف قایق و عامر یه طرفه دیگه.. طوفان به عامر زنگ میزنه و میگه : اقا کمال نمیخواد توافق کنه..عامر هم میگه : من خودم حلش میکنم..بعد قطع تماس اکیا دستش رو میزاره رو شونه های عامر..اکیا: خواستم بهت بگم…امروز خبرنگارا خیلی دور و برت شلوغی میکنن..عامر: خب؟..اکیا: واس همین من با تو از این قایق پایین نمیرم..گفتم بهت بگم..اکیا تنهایی از اونجا میره به سمت ساحل..
    عامر به کمال زنگ میزنه..و قرار میشه فردا همدیگر رو ببینند..اکیا تو قایق موتوری هست که بلند میشه..به قایقران میگه: میدونی من یه بار اینجوری افتاده بودم ..روز تولدم..از روی قصد پاشو به طناب میزنه و میوفته تو اب..صحنه های قبلی تکرار میشن..کمال دوباره نجاتش میده..بعد پنج سال همه اتفاقا میوفته..اما اکیا ایندفعه کمال رو از نزدیک نمیبینه..اکیا میاد بیرون و کمال رو صدا میزنه اما کسی نیست..اکیا که فکر میکرد کمال نجاتش داده طاقت نمیاره میره جای خونه کمال و یاد اون روزی که کمال داشت از استانبول میرفت و خونوادش بدرقش میکردن میوفته..یاد گریه هایی که بی وقفه میریخته..به زینب زنگ میزنه و ازش از کمال میپرسه..میگه:کمال برگشته؟..زینب: نه چطور؟..اکیا: چون تو ساحل دیدمش..مطمعنی بر نگشته؟..زینب: اره مطمعنم..اکیا: پس اشتباهی فهمیدم..
    کمال شب رو میخواد پیش لیلا بمونه …و لیلا سریع میفهمه کمال .. اکیا رو از نزدیک دیده..اکیا هم میاد نزدیکی خونه لیلا..کمال داره داستان رو در رو شدن باهاش رو میگه و بهش میگه: اون لحظه ای که زیر دریا دیدمش..یه ذره هم از عصبانیت و نفرتم بهش کم نشد..لیلا: تو برگشتی انتقام بگیری..تازه نفرت نزدیکترین حس به عشقه..تو مطمعنی اکیا رو از قلبت کاملا بیرون کردی؟.. این لحظه اکیا در خونه لیلا رو میزنه.. کمال صدا اکیا رو میشنوه…لیلا هم اکیا رو دعوت میکنه به خونه…اکیا به لیلا میگه: کمال رو دیدم..لیلا: کجا؟..اکیا: زیر اب..لیلا: بگیم که کمال رو دیدی..چرا اومدی اینجا؟..اکیا: چون اگه کمال برگرده میاد اینجا…لیلا: بگیم ک برگشته..اکیا: برگشته؟..لیلا: نه بابا..فرض کن که برگرده چی میخواد تو زندگیت تغیر کنه؟..اکیا: همه چیز..
    اکیا شب میاد خونشون..یه راست میره دوش بگیره ..اب رو تنظیم میکنه..که عامر وارد میشه..عامر که مست کرده میره سمت اکیا و میگه: منتظرم ببینم این ازدواج کی به واقعیت تبدیل میشه..اکیا: عامر من محکوم به این ازدواج هستم..عامر: منم به تو محکومم..مثل دیوونه ها دوست دارم..اکیا: تو منو با داداشم تهدید کردی..عامر: مامان بابات اینو انتخاب کردن..اونا نمیخواستن پسرشون بره زندان..تورو به من فروختن..اکیا یه چک میزنه تو گوش عامر و بهش میگه: خدا لعنتت کنه از اینجا برو عامر که خیلی عصبانی شده به اکیا میگه: دیگه صبرم تموم شده تو پنجمین سالگرد ازدواجمون تو واقعا زنم میشی..
    فردا صبح همه از دیدن کمال خیلی خوشحالن و زینب میخواد خبر امدن کمال رو به اکیا بگه اما اون جواب نمیده.. www.sabkeno.com
    اکیا داره پیاده روی میکنه که میره رو نیمکت میشینه و گریه میکنه..یه بچه بانمک میاد و بهش میگه: دستمال جیبی میگیری؟..اکیا هم میگیره..اون بچه شیرین میگه: از دوست پسرت جدا شدی؟..اکیا با سرش بله رو میگه..بچه: کی؟..اکیا: پنج سال پیش..بچه با این حرف میخنده و میگه: تو از روز تولدم تا الان داری گریه میکنی..برو معذرت خواهی کن و اشتی کنین..اکیا: کاشکی اینقدر راحت بود..اما مجبور بودم..بچه بامزه هم با گفتن پس حالا حالا باید گریه کنی..از اونجا میره..

     

    قسمت پنجم ۵ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    همه اهالی خیلی خوشحالن از اومدن کمال و زینب میخواست خبر رو به اکیا بده که اکیا جواب نمیده چون داره پیاده روی میکنه..اکیا بعد حرف زدن با اون دختر بچه دستمال فروش میره سمت خونه..
    تو خونه همه خدمتکارا دارن در مورد اخبار روزنامه ها حرف میزنن که ویدا میاد و همه ساکت میشن..ویدا روزنامه رو میگیره و میبینه داخلش درمورد رابطه عامر و بانو نوشتن..میره تو حیاط که میبینه شوهرشم داره روزنامه رو میخونه..ویدا هی غر میزنه چرا اکیا حرف تو دهن خبرنگارا میزاره؟…چرا زود اومد بیرون..چرا این دختر حرف گوش نمیده..ولی حیدر طرف دخترش رو میگیره و میگه: خب چرا عامر مراقب کاراش نیست؟ اون چرا زنشو تنها میزاره؟..ویدا این دختر خوشبخت نیست از صورتش معلومه..ویدا که نمیخواد قبول کنه: حیدر تورو خدا چی میگی؟..اونا دارن در مورد جشن پنجم امین سالگردشون حرف میزنن..جدا از اینا دختره داره برنامه ریزی میکنه چی واسه شوهرش بگیره..منو ببین حیدر با گفتن خوشبخت نیست ارامش همه رو بهم نزن..
    اکیا میاد خونه و یه راست میره تو اتاقش..گوشیشو روشن میکنه و میبینه زینب زنگ زده..بهش زنگ میزنه..و زینب جواب میده: الو سما؟(تو جمع خونوادگیه) ..فهمیه رو به پسرش میگه: خدا تورو خجالت زده نکنه پسرم..اکیا: انگاری بدموقع زنگ زدم..زینب: اره میخواستم بهت بگم بعد صبحونه میخوام برم..یه ساعت دیگه تو دانشگاه میبینمت..باشه؟..اکیا: بیام دانشگاه دنبالت؟ منظورت اینه؟..زینب: اره..
    کمال هم به زینب میگه: منم میرسونمت.. اما اونطرف تو جمع خونوادگی سزین و کوزجواغلو ها اکیا داره نقش همسری رو بازی میکنه که از زندگیش راضیه و خوشبخته تا مبادا پدرش یا برادرش ناراحت بشن.. عامر که میبینه اوزان ساکته رو به اوزان میگه:چیشده؟ به چی فکر میکنی؟..اوزان: توفکر اینم براتون چی کادو بخرم..زندگیمو مدیون این ازدواجم..هرچی بگیرم براتون کمه..اکیا که میبینه جو سنگین شده: در اصل ما مدیون تو هستیم..و بالبخند میگه : این ازدواج و این خوشبختی..مگه نه؟
    کمال زینب رو داره میبره دانشگاه.. زینب طاقت نداره به داداشش همه چیو میگه: دیشب ابجی اکیا زنگ زد.. به خدا من زنگ نزدما..کمال: چطوری میتونه بهت زنگ بزنه؟..هنوزم همدیگه رو میبینید؟..زینب با دروغ: نه .. بخدا نمیبینیم همون دیشب اتفاقی زنگ زد :// .. کمال: ازت نمیپرسم چرا زنگ زد ولی ازت یه چیز میخوام..اصلا نمیگی که من اومدم…باشه؟..بهم قول بده..زینب: باشه داداش..قول میدم.. کمال اونارو پیاده میکنه ..بعد چندثانیه اکیا میاد.. با همدیگه میرن ارایشگاه .. این وسط زینب ازاکیا اجازه میگیره بره توالت و اکیا رو تنها میزاره…بعد رفتن زینب ..کمال به گوشی زینب زنگ میزنه..اکیا وقتی میبینه کمال زنگ میزنه..جواب میده اما حرف نمیزنه…کمال که پشت خطه: الو الو..زینب؟..اکیا با شنیدن صدای کمال یه لبخند رو لباش میشینه..اما این لبخند طولی نمیکشه که تبدیل به بغض میشه .. کمال قطع میکنه.. و اکیا با سردرگمی میشینه..زینب میاد از توالت که میبینه حال اکیا خوب نیست..گوشیش زنگ میخوره جواب میده ..کمال میگه: ها بالاخره صدا اومد..زینب نگفتی کلاست کی تموم میشه بیام دنبالت؟..زینب هم میگه: من خودم میرم..سر کلاسم اید قطع کنم.. زینب بعد قطع تماس رو به اکیا میگه: ابجی اکیا چکار کردی تو؟.. www.sabkeno.com
    کمال و عامر سر جلسه هستن که عامر با بی احترامی و قلدری وارد میشه../ من این قسمت رو خلاصه نمینویسم به جاش میخوام کلیپش رو بزارم ..چون کلیپش بهتره تا متنش /
    اکیا و یاسمین تو اتلیه دارن حرف میزنن.. اکیا میگه: به محض شنیدن صداش داغون شدم..یاسمین: ای بابا اکیا..اکیا: اینجوری نگو دیگه..یاسمین: اما میگم..ازشش داره فکرت رو مشغولش کنی؟..دیگه حرفشو نزن..گذشته تو گذشته مونده.. من که میدونم چون عامر رو تو روزنامه ها دیدی اعصابت خورد شده..اکیا ببین تو الان شوهری داری که مثل دیوونه ها دوست داره.. ولی اگه عامر از چیزی بو ببره کمال رو پیدا میکنه و اذیتش میکنه..
    اخر شب اکیا هنوز تو فکر کماله ..میره همون قایقی که خیلی باهاش خاطره دارن..از دور کمال و صالح رو میبینه..صالح که وقتی اکیا رو میبینه خشک میشه..کمال رد نگاه صالح رو میگیره و چشم تو چشم اکیا میشه..اکیا با عجله بر میگرده که کیفش میوفته زمین..همدیگر رو نگاه میکنن ( فیلم این سکانسم میزارم دوستان ) ..که عامر میاد و این لحظه رو خراب میکنه..و با هم میرن سمت خونه..

     

    قسمت ششم ۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    اخر شب اکیا هنوز تو فکر کماله ..میره همون قایقی که خیلی باهاش خاطره دارن..از دور کمال و صالح رو میبینه..صالح که وقتی اکیا رو میبینه خشک میشه..کمال رد نگاه صالح رو میگیره و چشم تو چشم اکیا میشه..اکیا با عجله بر میگرده که کیفش میوفته زمین..همدیگر رو نگاه میکنن ( فیلم این سکانس رو گذاشتم دوستان ) ..که عامر میاد و این لحظه رو خراب میکنه..و با هم میرن سمت خونه..
    اکیا تو اتاقش داره دوباره چهره کمال رو طراحی میکنه..چشماش رو داره میکشه..صورتش رو کامل میکنه…یه حسی بهش میگه بیرون کسی هست..میره دم در ..کمال رو میبینه.. میره سمتش.. تو درختا گمش میکنه..برمیگرده کمال روبروشه..کمال اخم غلیظی کرده..کمال: چرا امشب اومدی ساحل؟..اکیا: دلم تنگ شده بود برات..کمال:پس چرا فرار کردی؟.. اکیا جوابی نداره..کمال ادامه میده: چون ترسیدی..چون نمیدونستی اگه بیای پیشم چجوری باهات برخورد میکنم..کمال نزدیک بهش میشه..دستش رو میزاره رو صورت اکیا..کمال: خب اگه دلت برام تنگ شده.. ( صورتش رو نزدیک صورت اکیا میبره .. تو فاصله چند میلی متری ان) کمال: اگه بوت رو فراموش کرده باشم…کمال شروع میکنه به بوسیدن اکیا.. اکیا هم با تمام دلتنگی اونو همراهی میکنه..این بوسه چندثانیه بیشتر طول نمیکشه که کمال میگه: خب اگه عشق تموم شده باشه چی؟..کمال با حرص ادامه میده: اگه فقط نفرت مونده باشه چی؟..اکیا: من هنوزم خیلی دوست دارم..کاشکی بتونم همه چیزو برات بگم..کاشکی.. عامر از تو اتاق اکیا داد میزنه: اکیا؟..اکیا میره سمت اتاقش و برمیگرده که بگه : کمال..میبینه کمال از اونجا رفته و غیب شده…
    اکیا چشاش بسته و همه اینایی که خوندین تو خواب شیرین اکیا بود : ) ..عامر در اتاق اکیا رو میزنه..اکیا چشاش رو باز میکنه و اولین کار عکس چهره کمال رو برعکس میکنه..
    عامر میاد داخل : دیگه این در بسته نمیشه..اکیا: نگران نباش بخاطر تو دستمو نمیشکنم..عامر: کار خوبی میکنی..و عامر پیشونی اکیا رو میبوسه..عامر هم میره تو مزایده شرکت کنه..اکیا میادبیرون و همونجا که دیشب خواب دیده قدم میزنه..سرش رو میبره بالا که بادبادک میبینه تو هوا..یاد خاطراتش با کمال میوفته که کمال همیشه اینجوری بهش علامت میداد و باهم قرار میزاشتن..بدو بدو میره سمت باد بادک تا دوباره شاید عشق همشگیش بهش علامت بده..میره اونجا اما میبینه دوتا پسر بچه دارن بادبادک بازی میکنن..و بدجور تو ذوقش میخوره.. و با سرزنش کردن خودش برمیگرده سمت خونه..وسط راه لیلا اونو میبینه که داره گریه میکنه..میرن تو خونه لیلا میشینه..اکیا به لیلا: کمال اینجاست ..دیشب دیدمش..لیلا: و اینجوری دخترمون پریشون شد..اکیا: اونی که منم نجات داد کمال بود..بادبادک میبینم فکر میکنم کماله..مثل دیوونه ها دنبالشم..لیلا: از کجا میدونی نفرستاده؟..بعد ادامه میده: نه بابا چیزی نمیدونم همیجوری پرسیدم..
    کمال و عامر تو مزایده ان..هرکدوم رقم بالاتر از قبلی رو میگن…رقم ها همینجوری داره زیادتر میشه..تا اینکه شرکت کوزجواغلو رقم دویست پنجاه میلیون دلار رو پیشنهاد میده..رقمی که خیلی بالاعه….کمال هم قبول میکنه این رقم رو و شرکت کوزجواغلو این مزایده رو میبره.. عامرهم با گفتن : همیشه برنده معلومه کمال خان از اونجا میره…کمال بیرون میاد و به حقی خان زنگ میزنه..کمال: حقی خان؟..اره الان تموم شد..مزایده رو کوزجواغلو برد..برا اون یکی کار دیگه هم اماده هستم.. و این یعنی کار کمال با باختن یک مزایده تموم نمیشه بلکه تازه شروع میشه.. www.sabkeno.com
    اکیا داره با لیلا درد ودل میکنه و لیلا میگه: خب تو چی میخوای به کمال بگی؟..فرض کن من کمالم بگو..اکیا: از اینجا برو التماست میکنم برو..لیلا در نقش کمال میگه: نه بابا ..چرا؟..اکیا: چون نمیتونم زندگیم رو ادامه بدم..لیلا: به من چه؟..شهر به این بزرگی..مامان بابام اینجان..هرجایی که دلم بخواد میرم باید از تو بپرسم؟..جدا از اینا من دنبال تو نیستم ..تو دنبال منی..اکیا: کمال لطفا برو..چون من تورو هنوز تو قلبم حس میکنم..لیلا: پس به کی میخوای بگی برو؟ وقتی کمال هنوز تو قلبته؟.. و همدیگر رو بغل میکنن .

    عامر با مشاوراش تو جلسه ان که مشاورا به عامر میگن ما برای مصلحت شرکت با یه شرکت بزرگ شریک شدیم..شرکتی بزرگ که به اندازه کافی هم تجربه دارن… اونقدر خوش شانسیم که نیم ساعت پیش قرارداد رو امضا کردیم..و کمال وارد جلسه میشه و میگه:  شما شریک من میشین..و عامر کلی تعجب میکنه…کمالم میگه: بهتون گفته بودم زمان چیز مهمیه..کمال میشینه و میگه: عامرخان شما محتاج منم هستین..عامر که هنوز توشوکه: دچار سوِء تفاهم شدین چون عامرکوزجواغلو محتاج کسی نمیشه..عامر جلسه رو ترک میکنه میره تو اتاقش که باباش اونجاست..قادر: به من گفتن عامرخان امضا نکرده اما من گفتم حلش میکنم..قادر خودکارو میگیره رو قرارداد میزاره و میزاره جلو عامر..قادر: حلش کن..ببین ..سرمایه چندین سالمو به خاطر غرور تو نمیسوزونم..عامر: مجبور نیستیم با همچین ادمایی کار کنیم..طوفان الان لیست شرکت هایه جدید رو میاره..قادر: انگار نفهمیدی چی گفتم..تو مناقصه با یه حرصی که نمیدونم از کجا اومده..کار زمین رو دوبرابر کردی..الان اون زمین منبع اسیب پذیرماست..عامر: منظورت من بی عرضم بابا؟..قادر:منظورمو نمیرسونم..رک و راست میگم از حرصت شکست خوردی..کاری کردی که توکاری باید سود میکردی ضرر کردیم ..اونم چه جور..درسته؟..اگه من درست میگم اینو امضا کن..عامر اینو یادت باشه..تنها خروسی که میتونه فراتر از این کارا بره تویی..باید متناسب با کارای من بری جلو.. عامر هم پرونده کمال رو باز میکنه و میگه: کی هستی کمال سویدره؟ تو کی هستی؟.. و اون قرارداد رو امضا میکنه..

    kara-sevda-290416dab308a36161a47212a53c680b

    قسمت هفتم ۷ سریال اکیا :

    کمال تو اتاق کارشه که منشیش میاد و میگه پرونده شرکت کوزجواغلو رو براتون اوردم و علاوه بر اون یک کارت دعوت هم براتون اومده..کمال: چی هست؟..منشیه: محفل مان را با حضور گرم خود در پنجمین سالگرد پیوندمان روشن کنید..اا اما مهمونیشون امشبه..چون دارین برمیگردین فکر نکنم شرکت کنید..امر دیگه ای دارید؟..کمال: ممنونم میتونی بری.. کمال اون کارت دعوت رو میگیره و نگاش میکنه.
    عامر تو شرکتش داره منتظر میشه که یک شب رویایی واس همسرش درست کنه .. چون میخواد امشب این عروسی اجباری رو تبدیل به عروسی واقعی کنه (یعنی با اکیا رابطه جنسی ایجاد کنه)…کمال به لیلا زنگ میزنه و میگه امشب برمیگردم.. www.sabkeno.com
    لیلا اون پارچه ای که بچه ها اوردن رو کنار میزنه و همون بادبادکی رو میبینه که اکیا دنبالش رفته بود نشون میده لیلا میخواد هرکاری کنه تا دوتا عاشق به هم برسن.کمال بعد قطع تماس با لیلا .. کارت دعوت رو میندازه تو سطل اشغال.. لیلا هم میگه: شما احمقید..درست مثل من.. و نشون میده حیدر داره از دور لیلا رو نگاه میکنه و یاد روز عروسی خودش با لیلا میوفته که لیلا میگه: از هردوتون متنفرم..از هردوتون.. که این هم یعنی حیدر به لیلا خیانت کرده بود. www.sabkeno.com
    کمال از شرکت میاد بیرون که طوفان صداش میکنه..و بهش یه پاکت میده و میگه: عامر خان اینو فرستادن به عنوان نشانه دوستی و میگن در شرایط کاری خیلی خوب کنار میاین باهم..کمال پاکت رو میگیره و داخلش رو میبینه که چک پول هست یعنی عامر به کمال رشوه میده..کمال: میخواین پول رو بگیرم و ساکت بمونم؟..تو کارتون دخالت نکنم و پولشو بگیرم؟..تاالان چند نفر رو اینجوری متقاعد کردین؟طوفان: عامر خان به شما خیلی اهمیت میدن..کمال با خنده : بهشون بگین ازشون ممنونم و تا جایی امکان داره باهاش کنار میام..تحت هر شرایطی… و رشوه رو میگیره و میره از اونجا…طوفانم خبر رو به عامر میگه..و عامر هم فکر میکنه کمال رو خریده..
    شب مراسم سالگرد ازدواج اکیا و عامر داره برگزار میشه وهمه چی عالی هست تا اینکه کمال میاد…اکیا که داره نقش یک زن خوشبخت رو اجرا میکنه با دیدن کمال دگرگون میشه و حالش بد میشه.. عامر میره پیشواز کمال که اکیا میفهمه عامر,کمال رو تا حدودی میشناسه..عامر: جاخوردم فکر کردم نمیاین..کمال: بعد پاکتی که دادین..خواستم جوابتونو بدم ..حالا که سالگرد ازدواجتونه خواستم یک هدیه کوچیک رو بدم و همون پاکتی که طوفان داده رو به عامر برمیگردونه..کمال: این واس من فقط یه کاغذ پارست اما زندگی شما همینه..واس همسرتون یه گردنبند دیگه میخرید.. کمال اکیا رو میبینه که چند متر اونور تره..اکیا نزدیک اونا میاد و بهم دست میدن..بعد پنج سال دوری دستای همدیگرو میگیرن و گرمای دستای هم رو حس میکنن..کمال: اکیا خانوم تا ابد خوشبخت باشید..عامر: معرفی میکنم عزیزم کمال سویدره مدیر عامل شرکت نیز ترکیه..با هم همکاریم..اکیا: واقعا؟..
    ♦️اکیا و کمال تو چشمای هم خیره شدن..عامر میگه: شما همدیگر رو میشناسید؟..اکیا میره بگه نه که کمال سریعتر میگه: بله همسرتون رو میشناسم..عاشقشونم..عه عاشق تابلو هاشون..عامر: خخ دیگه اکیا کوزجواغلوعه..کمال:اهان بله..پنجمین سالگرد ازدواجتونه درسته؟.. کمال هم اونارو ترک میکنه و میره طرف دیگه.یاسمین که کمال رو میبینه به ویدا میگه: نکنه سوپررایز اوزان همونی هس که اونجا وایساده..ویدا با خنده اونور برمیگرده که کمال رو میبینه..و در عرض چندثانیه اون لبخند محو میشه.. ویدا به اکیا اشاره میکنه و باهم میرن جایی که کسی نیست..ویدا: این پسره اینجا چکار میکنه؟..اکیا: نمیدونم..ویدا: کی دعوتش کرده..اکیا: عامر..ویدا: چی؟نکنه میدونه؟..اکیا: بنظرت اون حسود روانی میتونه من و دوست پسر قبلیم رو یه جا ببینه؟.ویدا و اوکیا میرن دستشویی:فورا ردش کن بره..اکیا: میخوای بیرونش کنم؟..ویدا: خدای من باورم نمیشه..اکیا: فکرمیکنی من باورم میشه؟ویدا و اکیا میرن بیرون..و به جمع دوستانه میپیوندن.عامر رو به کمال: اخرهفته بیاین خونه ما.کباب میپزیم..یاسمین: واقعا که چرا من نمیدونستم..اکیا: منم الان فهمیدم..طوفان: اقا کمال اخر هفته برمیگردن..خب مگه به خاطر این مراسم نموندین؟..کمال: نخیر قصد دارم بمونم..حیدر: پس اخر هفته میبینمتون..کمال تو چشمای اکیا میگه: دیگه اینجام قصد دارم برای همیشه برگردم..فکر میکنم اینجا به من احتیاج دارن www.sabkeno.com
    ♦️چند دقیقه دیگه عامر و اکیا با درخواست اوزان میرن وسط پیست رقص..و تانگو میرقصن..کمال هم اونارو میبینه..یه چشم اکیا به کماله ویه چشم دیگش به رقص…اوزان هم کمال رو میبینه و یادش میاد که کمال دوس پسر قبلی اکیا هست..رقص تموم میشه و عامر هم یکم از اکیا تعریف میکنه..اکیا میخواد دستشو جدا کنه که عامر محکم تر از قبل دستشو میگیره..و با یه حرکت اونو میچرخونه و لبش رو میزاره رو لبای اکیا…اکیا میخواد واکنش کمال رو ببینه که متوجه میشه اون رفته..
    تو زونگولداغ اسو داره سفره اماده میکنه برای کمال که عموش زنگ میزنه . و بهش میگه کمال که قرار نیست برگرده و استانبول میمونه ..و اسو هم ناراحت میشه.
    مراسم تموم شده و اکیا و عامر تو سوییت که عامر برنامه ریزی کرده هستن..
    ♦️عامر: قرارمون چی بود؟..امشب شب میلادمونه..پنجمین سال هم تموم شد..دیگه باید زنم بشی..اکیا: ماه عسل رو رفتیم کافیه..عامر کمر اکیا رو میگیره و میگه: نه نه نرفتیم..ماه عسل اونجوری نمیشه…اکیا داره تقلا میکنه..عامر لباش رو میزاره رو گردن اکیا…اکیا داره همینجور تقلا میکنه و بوسه های عامر رو گردن اکیا زیادمیشه..تا اینکه تموم زورشو تو دستاش میزاره و عامر رو پرت میکنه رو تخت..اکیا: فقط همینت مونده بود؟..اینجوری بعدا روت میشه تو روم نگاه کنی؟..عامر که به اشتباهش پی برده: معذرت میخوام..اکیا صبرم تموم شده..میخوامت میفهمی؟..اکیا: این تویی که میخوای..پنج سال که سهله پنجاه سالم بگذره چیزی عوض نمیشه..من هیچوقت زنت نمیشم..عامر : پس نمایش تموم شد..و اتاق رو ترک میکنه میره پیش بانو تا کاری که باید تموم میکرد رو تموم کنه..
    اکیا بعد اتاق میره توقایق خاطراتشون و با فکر قدیم گریه میکنه..کمال هم که میخواست بره خونه ..منصرف میشه میره سمت ساحل… اکیا میره تو اتاقک قایق و یاد روز پیشنهاد ازدواج کمال میوفته و رو تخت اونجا دراز میکشه..و یاد بوسه های اون شبش میوفته..
    ♦️کمال هم میاد تو قایق و به قایق میگه: سلام خوشگلم..اکیا که اون داخله حرفاشو میشنوه..کمال:میدونم بهت کم توجهی کردم..اکیا بلند میشه .کمال: اما فراموشت نکردم..اکیا اشکاشو پاک میکنه..کمال: شاید خواستم از گذشته فرار کنم..همه چیو باهم تجربه کردیم..تو و من و البته..( اسم اکیا رو نمیتونه بگه ..الهی)..کمال: یعنی میتونم به اون روزا فکر نکنم و اینجا بمونم؟..اکیا اروم میگه: نه..میره در رو باز میکنه و با کمال رو در رو میشه…اکیا: چه بیای اینجا و چه نیای نمیتونی به اون روزا فکر نکنی..کمال: اکیا خانوم؟ شما نباید الان پیش شوهرتون باشید؟..اکیا: اومدم شاید دلم اروم شه..ازم متنفری؟..کمال: نه..اکیا: پس چرا میخوای بیای خونمون؟..کمال: چون دارم با شوهرت کار میکنم..اکیا: باشوهر زنی که عاشقش بودی؟..کمال دستش رو میزاره رو لبای اکیا…کمال: تو اکیای من نیستی..من نمیشناسمت..اکیا: اگه واقعا منو فراموش کردی برو از اینجا..کمال: اون کمال مُرد..وقتی حَلقَش رو قبول نکردی مُرد..اکیا: کاشکی فایده داشت..و دستش رو میزاره رو قلب کمال..و میگه: اون خوب نمیشه ..اون غصه پاک نمیشه..کمال بازو اکیا رو میگیره و از قایق میندازتش بیرن و میگه: برو هرکی بره جایی که تعلق داره..اکیا: نمیتونی با من اینجوری حرف بزنی..اکیا: برو به شوهرت بگو..ببینین تو گاوصندوقتون اونقدری پول هست که بتونین منو بخرین..اکیا: متاسفم.. و با گریه از اونجا میره..

     

    قسمت هشتم ۸ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    اکیا میرہ به ھمون اسکله ای که همیشه با کمال قرار میذاشت که با کمال رو به رو میشه . اکیا به کمال میگه چرا امشب اومدی مراسم ؟ کمال: برای کار اومدم، کار با شوهرت عامر . نيهان:کار کردن با مردی که عاشق زنش بودي؟کمال دستشو به معنې هيسې مياره رو لبای اکيا هيس .تو اون اکيای من نيستې،توديگه هيچی نيستی. اون کمال با همون حلقه ای که تو دستش موند مرد …

    اکیا میره خونه که اوزان بهش میگه عامر کو مگه قرار نبود هتل بمونید؟ اکیا هم میگه خواستم خونه باشم اوزان میگه ولی من میدونم تو حالت خوب نیست بخاطر کمال، همونی که اومده بود مهمونی همونی که عاشقش بودی و اکیا رو بغل ميکنه! www.sabkeno.com

    کمال میره خونه و به همه ميگه که ديگه قصد رفتڼ نداره و ميخواد بمونه شبا هم وقتې اسو بهش زنگ میزنه به اون هم میگه که دیگه نمیخوام برگردم!صبج میره پیش لیلا و میگه میخوام بمونم ، ليلا هم میگه حتما با خودت کنار اومدی فهمیدی حسی که داری انتقامه؟ کمال نکن عزیزم بیشتر از همه خودت ضرر میبینی تو و اکیا باید باهم حرف بزنید کمال: اتفاقا دیشب حرف زدیم .لیلا خب؟ چی گفتید؟ که دارید عذاب میکشید؟ که هنوز نتونستید همدیگرو فراموش کنید؟ نه کمال فقط بهم دروغ گفتید همین ؟

    عامر و بانو تو هتل باهمن که یکی محکم در میزنه بانو درو باز میکنه که اوزان پشت دره اوزان با دیدن وضعیت بانو داد و بیداد راه میندازه میگه خدا لعنتت کنه عامر پس راست بود؟ عامر میگه صداتو بیار پایین خود اکیا از همه چیز خبر دارہ تو چی میگی؟ اوزان هم میگه همش تقصیر منه من بودم که اونو به این زندگی مجبور کردم همش تقصیره منه و حالش یکم بد میشه عامر میگه اره تقصیر توعه بیا خودتو بکش بیا بکش و همه راحت کن بکش تا این بازی تموم شه .

    زینب داره اینترنت و چک میکنه که عکس مراسم و میبینه و خیلی تعجب میکنه همون موقع مادرش میاد لباس کمال و برداره که حلقه میفته نگران میگه فراموشش نکرده هنوز . هنوزم از قلبش بیرونش نکرده .
    زینب به تانر زنگ میزنه و میگه داداش تورو خدا اگه برای مغازه روزنامه خریدی نذار بابا ببینه عکس داداش روشه تانر هم میگه نگران نباش و روزنامه رو قایم میکنه .زینب عصبانیه چون میترسه داداشش نقشه هاشو خراب کنه . به اکیا زنگ میزنه و میگه آبجی تو که قولې که به من داده بودي رو يادت نرفته هان؟هرچي باشه حساب منو تو از داداشم جداست نه؟ قول دادی تو آژانس کمکم کنیا اکیا هم میگه نه عزيزم عکساتو آمادہ کن منم کمکت میکنم!وقتی میرہ خونه ویدان بھش میگه اکیا نکنه ی وقت بخای کارای خطرناک کنی عامر شوهر توعه یکم بهش رسیدگی کن فکر کمال رو هم از سرت بنداز بیرون لطفا! اکیا میگه نگران نباش مامان من همچنان به نقشی که دارم بازی میکنم ادامه میدم کمال برای کار میرہ پیش عامر و پدرش و پدر اکیا . عامر هم سعی میکنه جلوی کارو بگیره و کمال و تحقیر کنه که اخرم کمال ی تیکه بهش میندازہ میگه شما کارہ مارو قبول نداری شاید بخاطر اینه که ی آدمو به چشم یه فاکتور نگاہ میکنی برعکس ما و میخواد بره که پدر عامر برش میگردونه و قرار میشه که همکاری کنن .

    فهیمه میره خونه لیلا و بهش میگه که انگشتر رو پیدا کرده و حتما کمال هنوز اکیا رو فراموش نکردہ لیلا میگه نگران نباش پسر تو تاحالا اشتباہ نکردہ مطمئن باش راہ درستی رو میرہ .

    شب وقتی ھمه دارن شام میخورن تانر به کمال تیکه میندازه میگه دلت واسه کیا تنگ شده بود؟ رفتی دیدیشون؟هم محلی هات؟ عشق قدیمیت…فهیمه و حسین با تعجب ب کمال نگاه میکنن که تانر عکس روزنامه رو درمیاره به همه نشون میده، بفرمایید اینم مدرک .

    حسین خیلی عصبانی میشه فهیمه هم میگه از چیزی که میترسیدم مثه اینکه سرم اومده .کمال میگه اشتباه نکنید بابا این فقط ی مسئله کاریه حقی خان بهم سپرده بود چیکار کنم . حسین هم میگه باشه درست بخاطر کار اومدی پس چرا برنگشتی دیگه هان؟که کمال ساکت میشه و حسین هم میگه من همه چیو فهمیدم و لازم نیست چیزی بگی و میرہ.

     

    قسمت نهم ۹ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    ویدا به عامر میگه برنامه آخر هفته تون هنوز سر جاشه دیگه نه؟ اون کمال ھم میاد فک کنم! عامر:آرہ تازہ قرارہ از ایشون تست هم بگیریم اکیا میگه من نمیتونم بیام کار دارم ولی عامر میگه نمیشه عزیزم باید با من بیای کار ميتونه منتظر بمونه ولي عامر کوزجوغلو نه . ھمون موقع یکے بھشں زنگ میزنه و عامر میرہ تو اتاق که جواب بدہ کسی که پشت تلفنه میگه هدیه ام به دستت رسید؟ عامر میگه ج هدیه ای؟ خدمتکار براش ی پاکت میاره که سیدی توشه عامر سی دی رو باز میکنه و توش یه فیلم از صحنه کندن زمین برای چال کردن ی نفره .

    کمال پیش لیلاست لیلا بهش میگه آخرهفته باید ی جایی بریم و کمال هم قبول میکنه .صالح زنگ میزنه ب کمال و میگه داداش بیا اسکله تا حرف بزنیم بعدم به زینب مسیج میده که میخوام با کمال حرف بزنم و بگم همه چیو زینب هرچی میگه نکن این کارو گوش نمیده .کمال میره پیش صالح و صالحم کم کم داره مقدمه چینی میکنه که تا بحث رو باز کنه .زینب حسابی ترسیده آخرم به همه میگه من یه سر برم خونه دوستم سوال درسی دارم تانر میگه من میبرمت زینب هم اجبارا یه سر میره پیش دوستش اول ولی بعد میگه داداش ی سر بریم اسکله بستنی بخوریم هوس کردم تانر هم قبول میکنه .اوزان تو یه کلوپه و مست کردہ که بانو ھم اونجاست با عصبانیت میکشه بانو رو کنار و میگه دست از سر عامر بردار بانو هم میگه اونه که دنبال منه!اوزاڼ میگه تو فکر کړدی کي هستی؟عامړ مثه ديوونه ها عاشق اکیاست فکر کردی ولشں میکنه میاد تورو بگیرہ و میرہ!بانو میگه نشون میدم به همتون که چجوری ولش میکنه و زینب که میرسه اسکله میگه عاعا داداش کمال هم اینجاست داداش . www.sabkeno.com
    تانر میگه اہ زینب . زینب ھم میگه ای وای داداش تازہ دعوا کردہ بودید ببخشید!و میرہ سمت صالح اینا باهم احوال پرسی میکنن که صالح میگه چایی بیارم؟ بشین داداش ولی تانر میگه نه مرسی زینب هم که فرصت پیدا کرد گفت صالح بریم باهم بریزیم وقتی رفتن با صالح میگه صالح تو که چیزی نگفتی نه؟ صالح هم میگه نه .زینب میگه ببین صالح اگه اینجوری بخوای بگی به داداشم انکار میکنم! ببین فقط خودت خورد میشی . کمال به تانر میگه بشین ولی تانر میگه بذار چیزایی که شنیدم رو هضم کنم. بعد هم کمال باز چیزی نمیگه که کم کم بحثشون میره بالا تانر هم میگه تو با زن متاهل مردم چیکار داری دیگه داداش هان کمال هم دیگه نمیتونه جلوی خودشو بگیره و دعواشون میشه زینب و صالح میان جداشون میکنن و برمیگردن خونه .وقتی برگشتن فهیمه و بابای کمال دارن صحبت میکنن که باباش به کمال میگه بمون و شروع میکنه: میگن همه پسرا به پدرهاشون میرن تانر به من رفت ارایشگر شد ولی خدا میدونه هیچ وقت نخواستم تو مثله من بشی تو درس خوندہ بودی نمیخواستم تو آرایشگاه حیف شی و کمال گریش میگیره باباشو بغل میکنه و میگه بابا فقط موضوع کاریه باور کن اکیا برای من تموم شده اون انتخابشو کرد، عامر رو انتخاب کرد اوزان مست برمیگرده خونه و میگه تمومش کنید این نقش رو همه نگران میشن که حالش بد بشه، اکیا دلداریش میده و میگه من خوشبختم اوزان باور کن و به زور میبره بخوابونتش . وقتی میره تو اتاقش یاد یه خاطره از کمال میفته که به پای یه کبوتر نامه چسبونده بود تا بیاد ببینتش .

    صبح اکیا و عامر برای مهمونې که به کمال قول دادن دارن حاضر مېشن که کمال با شريک خودش آسو میاد و اکیا مات ب اون دختری که دستای کمال و گرفته نگاه میکنه.

    kara-sevda-25-bolum--5fc88f334b1d60a46613

    قسمت دهم ۱۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    کمال آسو رو به عنوان شریکش به همه معرفی میکنه آسو هم با همه دست میده و آشنا میشه کمال: برای این مهمونی ی کادو تهیه کردم و بسته بزرگ و میارن ویدا میگه ببرید تو خونه که عامر میگه نه میخوام ببینم چی توشه بسته رو باز میکنن ی تابلوی نقاشیه که ی مرد داره ی دختر رواز آب نجات میدہ اکیا باز حواسشں میرہ ب گذشته ھا زمانی
    که کمال نجاتش داده بود و اکیا این تابلو رو کشیده بود و زیرش هم امضای خوده اکیاست عامر از تعجب شاخاش درمیاد . ویدا هم میاد جمعش کنه میگه از تابلوهای اولیه اکیاست خب دیگه بریم ناهار و آسو ھم میرہ کنار اکیا، اکیا سر بسته قصد داره بفهمه رابطه ای بین آسو و کمال هست یانه که آسو هم خیلی لطیف از کمال تعریف میکنه و میگه کمال شریک، همدم، دوست و همه زندگی منه وقتی نباشه احساس غریبی میکنم و حسابی حس حسادت اکیا تحریک میشه . www.sabkeno.com

    صالح به زینب زنگ میزنه میگه چرا جواب نمیدی نکنه داری با من بازی میکنی. زینب : نه این چ حرفیه صالح فعلا کار دارم بعدا حرف میزنیم جلوی در اکیا میپرسه خونه نیستن؟ که نگهبان میگه نه زینب ی پاکت بهشون میده و میگه حتما به دستشون برسونید. www.sabkeno.com

    کمال که یکم از جو ناراحته میره بالا تا آب به صورتش بزنه و اکیا هم اونجا منتظرشه وقتی میاد بیرون اکیا : حالا دیگه مطمئن شدم قصدت چیه تو میخوای منو عذاب بدی چون دوسم داری آسو رو هم فقط برای اینکه من حسادت کنم اوردی کمال ی پوزخند میزنه و صورتشو میارہ جلوی اکیا:اکیا من بدون تو نمیتونم زندگی کنم . سرشو میبرہ عقب:ھه ھمینو میخواستی بشنوی نه ؟ولی اون کمال مرد و عامر سر ميرسه .کمال و اکيا خودشونو جمع و جوړ ميکنن و اکيا میگه اومدم بخاطر تابلو تشکر کنم .کمال به آسو میگه دیگه بعد از ناهار بریم و بعد از نهارخوردن میره به راننده میگه تا لیلا عصبانی نشده بریم اسکله! از اون طرف بسته ای که زینب داده بود و میدن ب اوزان تا بده ب اکیا داخلشو باز میکنه که عکسای زینب توشه و از اکیا تشکر کرده بخاطر آژانس .اوزان هم میگه زینب .

    اکیا به همه میگه من میرم بیرون تا شب هم نمیام کمال میخواد سوار کشتی بشه که اتفاقی سوار همون کشتی اکیا میشه و عامر از دور نظارگر هردوشونه .
    کمال تعجب میکنه و میپرسه، تواینجا چیکار میکنی؟اکیا: لیلا دعوتم کرد کمال با حرص میگه اخ لیلا اخ! توام خوب با حرف آدمی که یک ساله ندیدیش زود اومدی هیم؟ اکیا : عاعا کمال هر دومون بی خبر بودیم دیگه ینی میدونی ليلا خواسته منو تو رو ی جا حبس کنه لیلاست دیگه یادت میاد که… کمال دیگه نمیذاره حرفش تموم شه و میگه : از گذشته چیزی نگو چون تنها کسی که شرمنده میشه خودتی !!اکیا گریه اش میگیرہ:کمال تو چرا اینجوری شدی؟چرا قلبت اینقدر سنگے شدہ؟کمال ی اشارہ به حلقه نگین دار دست اکياد میکنه: اونی که بخاطر ی سنگ تبدیل ب ادم سنگی شد تویی اکیا نه من… اکیا دیگه طاقت حرفای کمال رو نداره میره ی سمت دیگه و انگشترشو درمیارہ! عامر که حالا کمال و اکیا روتو کشتی دیده به طوفان زنگ میزنه: هرجور شده باید یا من ب کشتی بعد برسم یا حوادث اونجا رو زنده ببینم طوفان این ی فرصته که خودتو ثابت کنی بهم طوفان هم ميگه حتما عامر:در ضمن اون نقاشی رو که بهت عکس دادم تمام جزئیات شو برام در میاری بعد زنگ میزنه به اکیا که جواب نمیده و با حرص میگه حساب اینکارتونو پس میدید! اکیا میره پیش کمال و بهش میگه: کمال خواهش میکنم از من متنفر نباش نمیخوام کسی باشم که نمیخوای حتی دودقیقه پیشش باشی و میخواد ادامه بده که کمال میگه هیس اکیا تو الان متاهلی و مادر آینده…بین منو تو همه چیز تموم شده و دیگه هم هیچی نخواهد بود که به ایستگاه که میرسن اکیا پیاده میشه آدمی که طوفان اجیر کرده دیر میرسه و متوجه نمیشه چی بچی شد وقتی عامر منتظر خبره طوفان میگه گمشون کردیم ولی حتما پیداش میکنم عامر : طوفان فقط و فقط ی فرصت واسه اثبات خودت داری با من ازش استفاده کن و عصبی قطع میکنه عامر میرہ تو آتلیه اکیاو تو نقاشی ھاشں دارہ دنبال چیزی میگردہ که عکس کمال و پیدا میکنه و همون لحظه اکیا هم میاد تو .
    اکیا یکم میترسه: تو اینجا چیکار میکنی عامر؟ عامر هم با خشمی که سعی دارہ کنترلش کنه : کجا بودی؟اکیا: دنبال کارام بودم |گه تو منو تو اون مهمونیت نگه نمیداشتی الان کارام تموم شده بود .عامر ی پوزخند میزنه و میگه با سرنوشتت تنهات میذارم و میرہ بعد به ی نفر زنگ میزنه : امشب و امادہ کنید ، میحوام شلوغ باشه تا ھمه چیز یادم برہ اسو تو اینترنت دارہ عکسای اکیا رو میبینه که اون تتو رو دست اکیا رو تو مهمونی يادش میاد . به عکس چند سال پیشش با کمال نگاه میکنه که همون تتو رو دست کمال هم هست: لعنتی تو عاشقش بودی، عاشقش بودی .

    لیلا کیک درست کرده و همه بچه هارو دور خودش جمع کرده که کمال میاد و میگه و میگه: نمیخواي بپرسي سفر چجوری گذشت ؟ . لیلا میگه باشه کمال قبول دارم اشتباه کردم ولی تو با اکیا باید حرف میزدید وگرنه ادامه برات خیلی سخت میشد باور کن حالا این کیک رو بخور کمال هم میگه شب میبینمت .

     

    قسمت یازدهم ۱۱ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    حیدر مست کرده،ویدان میادپیشش:این چ حالیه حیدر؟لیوان و از دستش میگیره:کافیه حیدر ۳۰ساله تو نگاه های سردت دارم میسوزم!حیدر:تو هیچ وقت کنار من نبودی.ویدان:تو گذاشتی کنارت باشم؟این دروغه؟این زندگیه؟حیدر:زیر بار منت دامادم دارم له میشم دوتا از بچه هامو نمیدونم محکوم ب چی کردم که زندگیشون اینه!این زندگی نیست ویدان،نفرین اون بود که مارو گرفته و میره ویدان:من عشقمو میخواستم هیچ وقت هم پیشیمون نیستم! www.sabkeno.com

    اکیا میاد خونه که همون لحظه با حیدر روبه رو میشه حیدر میگه حرف بزنیم اکیا؟راجب کمال؟ اکیا میفهمه ویدان ب حیدر گفته اکیا:باشه بابا حرف میزنیم ولی چ فایده؟ی چیزی تو گذشته بود تموم شد و رفت من خوبم!حیدر باشه دخترم هرجور تو راحتی اکیا میره تو اتاقش و ی جعبه ای و باز میکنه اوزان همون موقع سر میرسه و اکیا سریع جعبه رو میبینده اوزان:این بسته واسه تو اومده بود اکیا بسته رو باز میکنه و میگه وای این دختره رو یادم رفته بود اوزان:این کدوم دوستته که من نمیشناسمش؟اکیا:چون زیاد نمیبینمش که تو بخوای بشناسیش میخواد بره دنبال بازیگری گفتم جای بد نره!و به همون دوسش زنگ میزنه و کارای زینب رو درس میکنه؟

    صالح و کمال باهم ب ی رستوران گرون رفتن!صالح میگه کاش زینب هم میومد اینجور جاها رو دوست داره کمال:راستش من دوست دارم زینب ب همون چیزی که داره راضی باشه و با یکی از همکلاسی های دانشگاهش ازدواج کنه صالح:ینی میگی کبوتر با کبوتر باز با باز؟کمال:آره دیگه داداش دیگه خودت دیدی وقتی بخواد غیر این باشه چیا میشه و چی سر من اومد صالح هم که میخواست زینب رو بگه با این حرف لال میشه!

    عامر تو ی خونس و سه تا دختر هم هستن!هرسه نزدیک میشن بهش و … عامر مدام اکیا و کمال رو یادش میاد آخرهم با داد دخترها رو میندازه بیرون! www.sabkeno.com

    تانر برای باباش ی ریش تراش شارژی خریده و با ذوق داره ب باباش نشون میده ولی باباش بی میله تانر:اگه اینو کمال داده بود حتما با ذوق استفاده میکردی نه؟اونم میگه اره چون کمال با دلیل و منطق حرف میزنه تانر حالش بد میشه و میره. www.sabkeno.com
    حالا که اوزان رفته اکیا اون جعبه رو باز میکنه و میره ب چندین سال قبل وقتی با کمال قرار داشت!سر اینکه با پول میشه خوشبخت بود یا بی پول هم میشه شرط میبندن،اکیا میگه نمیشه کمال میگه میشه و روزشونو شروع میکنن اون روز خیلی بهشون خوش میگذره فیلم برمیگرده به زمان حال کمال ی نقاشی تو دستشه که نوشته عشقم تو برنده شدی بدون پول هم خیلی میشه خوشبخت بود اول کمال مچاله میکنه که بندازتش دور ولی بعد پشیمون میشه!

    طوفان ی لیست از سوابق کمال برای عامر آماده کرده عامر از اینکه کمال اینقدر خوب بوده عصبانی میشه به طوفان میگه اینا نه باید لهش کنم!ی لحظه ی تاریخ رو میبینه.کمال نزدیک ازدواج عامر و اکیا از استانبول رفته بوده طوفان نقطه ضعف این خانواده رو پیدا کن کمال رو باید من خفه کنم .

    از آژانس ب زینب زنگ میزنن و قرار میذارن باهاش زینب هم لباسهای خوشگلو میذاره تو کیفش تا بره!ویدا آماده شده که حیدر میپرسه کجا میری؟ویدا:سالگرد مامانمه میرم قبرستون حیدر:ولی امروز روز تو نیست ویدا اینهمه سال رعایت کردی این قراردادو ویدا:دیگه چیزی وجود نداره من همون دیروز فسخ کردم اون قرارداد و تو هم برو به دخترت برس البته اگه تونستی.

    حیدر ب کمال زنگ میزنه و باهاش قرار میذاره اول از بچگی های اکیا یکم تعریف میکنه بعد میگه میدونم ی چیزی بینتون بوده حتی اومدم از رفتار زشتی که زنم باهاتون داشته عذر خواهی کنم میدونم یچیزی بینتون بوده و تموم شده عاقلتر از اونی هستید که باز…کمال عصبی بلند میشه:اول اینکه دیگه بخاطر چیزایی که تو گذشته اتفاق افتاده مزاحم من نشید در ضمن این من نیستم که دنبال دخترتونم اونه که مدام از گذشته حرف میزنه و میره!

    لیلا رفته سر خاک مادرش که ویدا میرسه:دیگه باید از این به بعد عادت کنی تا الانشم زیر سایه من خیلی زندگی کردی..دیدی نتونستی شوهرمو ازم بگیری نه؟دلم برات میسوزه لیلا!لیلا:راستش این مادری که اینجا خوابیده هم از تو آروم تره ویدا تو هیچ چیز باارزش تری از من نداری اگه این نفرت از منو نداشتی زندگیت ممکن نبود و صحنه برمیگرده ب گذشته وقتی که لیلا لباس عروس تنشه و به حیدر و ویدا میگه ازتون متنفرم تو ویدا دیگه ب من نگو خواهر از این ب بعد تو دشمن منی.

     

    قسمت دوازدهم ۱۲ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    لیلا با یک دسته گل وارد قبرستان میشه..با مامانش درد و دل میکنه و گریه میکنه..بعد اینکه بلند میشه که بره..ویدا رو میبینه که ویدا میگه: دیگه به دیدنم عادت کن..از این به بعد بخاطر تو هیچوقت از لحظات زندگیم نمیگذرم..لیلا: دیگه زده به سرت..توحتی صدای خودتو نمیشنوی..ویدا: اینکه تاالان هرجورخواستی زندگی کردی زیر سایه من بوده..تو نتونستی خوشبختی شوهرمو ازم بگیری..لیلا:بمیرم برات..یه لحظه خودتو ببین..حتی سنگ قبر مامان از تو خوشبخت تره..اروم تره..تو هیچی با ارزش تر از من نداری و از اونجا میره..
    حیدر و کمال تو کافه دارن حرف میزنن… حیدر: از رابطتون باخبرم..دل شکستن فراموش نمیشه..اتفاقایی افتاد که نباید میوفتاد..یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم..کمال: حیدرخان لطفا کش ندین موضوع رو ..میخوایید دور وبر دخترتون نپلکم(نباشم)؟..من میدونم شما اینقدر باهوش هستید که نمیخواید با اهداف دیگه به دخترم نزدیک بشید..کمال: اگه نباشم؟..حیدر: اونوقت یه ادم ساده اید که از گذشته کینه داره..من از طرف همسرم عذرخواهی میکنم..کمال بلند میشه و میگه: لطفا برای اتفاقات فراموش شده گذشته منو صدا نکنید..این من نیستم دنبال گذشتم..دخترتونه و از اونجا میره…یکی از گفت و گو حیدرو کمال عکس میگیره و برای عامر میفرسته…عامر هم بیشتر کنجکاو قضیه میشه.. www.sabkeno.com
    زینب میره آژانس بازیگری و اوزان رو میبینه..اوزانم وقتی از نزدیک زینب رو میبینه دیگه حرفی واس گفتن نمیزاره..چون عشقش بهش بیشتر میشه..

    کمال میره شرکت و وقتی در رو باز میکنه با اکیا مواجه میشه..کمال: اکیاخانوم؟..اکیا: بازم شدم خانوم؟..کمال بدون نگاه بهش: چرا اومدی؟.اکیا: نگام کن..کمال من دیوونه وار دوست داشتم..پرهیجان ترین روزامو با تو داشتم…مال تو بودم..ولی نمیتونی بدونی هنوز مال تو هستم یا نه..من هیچوقت بهت دروغ نگفتم..ترکت کردم درسته اما گذشته مون رو زیرپا نزاشتم..کمال: تو رفتی بایکی دیگه ازدواج کردی..اکیا: چون امکان نداشت با کسی غیر عامر ازدواج کنم..
    اکیا همون جعبه یادگاری های کمال رو اورده و درش رو باز میکنه و میگه: مال توعه..من نتونستم چیزی رو دور بندازم..بگیر هرکاری میخوای بکن..عامر (عامر میدونه اکیا رفته پیش کمال) به کمال زنگ میزنه و بعد دیر جواب دادنش میگه: انگاری بدموقع زنگ زدم..کمال: الان داشتم باهمسرتون صحبت میکردم(تعجب بسیار اکیا)..عامر: به همسرم سلام برسونید..پنج دقیقه دیگه میام باهاتون کاردارم..
    کمال قطع میکنه و اکیا میگه: حرص چشماتو کور کرده کمال..کمال: این مشکل توعه ..من چیزی واس از دست دادن ندارم..و از اونجا میره..عامر سریع میاد که کمال میگه : همسرتون رو واس رنگ کردن دیوار شرکت میخواستیم که ایشون قبول نکردن .. سرشون شلوغه..
    عامر:هر کی ندونه فکر میکنه شما از من زخم خوردین..کمال: من چه زخمی میتونم خورده باشم؟..عامر: من تو کار جدی ام شاید با هم لج افتادیم..حالا که فکر میکنم بهتره کار رو اونجورکه شما میخواید پیش ببریم..خوشحال نشدی؟..کمال با یه لبخند: بال دراوردم..عامر: میخوام بدونم همه چی حل بشه بازم با من مشکلی دارین یا نه؟..عامر هم بلند میشه که عکس خانوادگی کمال رو میبینه و میگه: چه خانواده خوشبختی..کمال: همینطوره..(نقشه های عامر از اینجا محوریت خانواده کمال رو میگیره ومیخواد با خانوادش به کمال ضربه بزنه..درآینده منظورم رو متوجه میشید..به همین دلیل طوفان رو میفرسته به سلمونی سویدره و طوفان متوجه دلخوری های تانر از کمال میشه)
    زینب از آژانس میاد بیرون و میبینه اوزان منتظرشه..با یه سلام ازش رد میشه واوزانم میوفته دنبالش..و باهاش حرف میزنه..زینب هم اونو زیاد محل نمیده اما فقط از اینکه اوزان سزین افتاده دنبالش خوشحاله…اوزانم از طریق فاتح شماره زینب رو میگیره..
    عامر میره صندوق نگه داری از وسایل شخصی(صندوق امانات) و یه جعبه که داخلش شش تا فلش هست رو در میاره و همه فلش هارو میگیره..
    یاد روزی میوفته که با کارن (یکی از زن هایی که در شب قتل حضورداشت) داشتن نقشه میکشیدن..
    اکیا دم ساحله به صدای امواج گوش میده که یه سگ میاد پیشش و باهاش حرف میزنه و اینجوری تنهاییشو پر میکنه.. www.sabkeno.com
    در اخر هم کمال تصمیم میگیره بره به مصاحبه تلویزیونی .

     

    قسمت سیزدهم سریال اکیا ” کاراسودا ” :

    زمان برمیگرده به گذشته، عامر به ی نفر پول میده و ازش ی دختر میخواد که خانواده ای نداشته باشه و براش دردسر نشه اولش دختره میگه نه نمیشه، ولی عامر با ی مبلغ بزرگ راضیش میکنه. اوزان تو اتاقه که همون دختری که عامر اجیر کرده وارد اتاق میشه اوزان میخواد بهش نزدیک بشه که دختره میگه صبر کن و ی اسلحه درمیاره اوزان میترسه میگه بذارش کنار ولی دختره میگه این خالیه نظرت چیه دزد و پلیس بازی کنیم؟ اوزان هم با تفنگ میفته دنبالش عامر و همون دختره بیرون از اتاقن که صدای شلیک میاد: همه چی تموم شد اوزان دیوانه شده و داد میزنه که کشتمش عامر و حالش بد میشه . عامر سریع قرص شو بهش میده و به اکیا زنگ میزنه .

    برنامه زنده ای که کمال توش قرار بود صحبت کنه شروع میشه اکیا که تو گالریشه یاسمین بهش زنگ میزنه و میگه بزن اخبار از کمال تعریف میکنه و میگه توی مدت کوتاه اینهمه پیشرفت کردید حالا هم دارید با اقای عامر کوزجوغلو رقابت میکنید نظرتون چیه ؟ کمال میگه من عامر کوزجوغلو نیستم هدف هام فرق میکنه و مطمئنای روزی آدم بزرگتری از عامر میشم مجری میگه شما گفتید شبیه آقای کوزجوغلو نیستید ولی حرص و طمعی که تو چشاتون بود خلاف اینو میگه کمال ی لحظه به خودش میاد و حرفای لیلا و باباش و اکیا رو یادش میاد که میگفتن حالا چه فرقی با عامر داری؟! کمال هم میگه من ی آدم ساده ام و سادگی رو از پدرم یاد گرفتم درسته اشتباہ کردم و انسان جایز خطاست اگه باعث شدم این فکر و راجبم بکنید از همه عذر میخوام .

    حیدر و ویدان نگرانن از اینکه عامر همه چیزو فهمیده حیدر مشکوک شده به عامر با اینکه داره دروغ میگه ی نفر دیگه هم جز خودشون از این ماجرا خبر داره و تهدیدشون میکنه ویدا میگه وقت این حرف ها نیست اگه خود عامر هم باشه قلقش دسته اکیاست نگران نباش .

    کمال از رفتارش با اکیا ناراحته و بعد از برنامه مستقیم میره پیشه اکیا ! اکیا تعجب میکنه همین که کمال میاد وارد شه پاش میخوره و وسایل ها میریزه که باز یاده گذشته ها میفته اکیا میگه هنوز هم مثه گذشته ها دست و پاچلفتی هستی.
    کمال ی چشم غره میره و میگه امروز که شوهرت اومد مجبور شدم بگم واسه کار اومدی پیشم، گفتم بهت پیشنهاد دادم دیوارهای شرکت و طراحی کنی . اکیا میخنده و میگه چ خوب حتما میام کمال باز چشم غره میره . اکیا هم میگه نگران نباش اصلا شوخی کردم .کمال میگه شراکتم با عامر از روی اجبارہ عصبانیتم از اون رو روی توخالی میکردم ببخشید که صدای در میادی پشت در آدمای عامر هستن که کمال و اکیا رو باهم دیدن و به عامر خبر دادن . کمال میگه چی شده که مرده میگه این چ وضعه پارک کردنه کمال عذر خواهی میکنه و میگه برید شر درست نکنید که یکی شون با دنده ماشین میخواد بزنه تو سر کمال ولی کمال زود میفهمه و درگیر میشن آخرم پلیس سر میرسه و فرار میکنن عامر فقط ازشون میپرسه که اونو از اونجا آوردید بیرون یا نه!

    زینب با صالح قرار دارہ که اوزان بھش مسیج میدہ الکی به صالح میگه مامانمه و میره تو دستشویی باهاش قرار میذاره . www.sabkeno.com

    طوفان در عمارت و باز میکنه که تانر پشت دره عامر از خونوادش میپرسه که تانر میگه ی خواهر و دوتا برادریم عامر میگه خب طوفان خواهرش مونده و قرار میشه که به تانر کار بدن حیدر به گذشته فکر میکنه به زمانیکه عامر فیلم های مربوط به اوزان رو پاک کرد ولی ته دلش مطمئنه که عامر اون فیلم رو پاک نکرده اکیا میاد خونه و میگه با آقا کمال حرف زدم دیوار شرکتشون رو من طراحی میکنم عامر میگه من اجازه نمیدم اکیا میگه تو به چه حقی اجازه نمیدی؟ عامر؛ به عنوان شوهری که برادرتو نجات داد اکیا میگه نه به عنوان مردی که برای به دست اوردن من از بردارم استفاده کرد و زمان برمیگرده به شبی که اوزان اون دخترہ کشت و پیشنھاد عامر .

     

    قسمت چهاردهم ۱۴ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    ۵ سال قبل: اکیا اوزان رو دلداری میده نگران نباش داداشم من پیشتم اوزان حالش خیلی بده عامر میگه اکیا بریم تو اتاق حرف بزنیم ! اکیا گریش میگیره ی نفر مرده، اونو کشته … عامر میگه من میتونم اوزان رو نجات بدم و کاری کنم پلیسں ھیچ جورہ نتونه ثابت کنه اوزان قاتله فقط ی شرط دارہ، با من ازدواج کنی تا برادرتو نجات بدم و فیلم به زمان حال برمیگرده عامر میگه تو مال منی اکیا هم میگه تو صاحب من نیستی و بخاطر همین به حرفت گوش نمیدم .

    کمال میره پیش لیلا لیلا میگه باشه قبول اشتباه کردم ولی باور کن میدونستم هم تو هم اکیا هنوز همدیگرو دوست دارید بالاخره هر اتفاقی ی توضیحی داره و شماها هم تا تنها نمیشدید نمیتونستید حرف بزنید. کمال میخنده: باشه هرکاری تو بگی من قبول میکنم، میدونی که چقدر دوستت دارم میخوای منو پس بزنی؟ من شراکتم با عامر فقط تا زمان تعیین شده اس دیگه انتقام و کینه ای هم ندارم ازاکیا فاصله میگیرم؛ لیلا هم میگه کاش واقعا اینجوری باشه کمال میخواد بره که ی چیزی یادش میافته: لیلا دیروز تورو تو قبرستون دیدم کسی از نزدیکانت مردہ؟ لیلا : نه ربطی ندارہ حرف زدن در مورد گذشته ممنوع .

    حیدر به ویدا میگه نمیتونم چطور میتونی اینقدر به قادر اعتماد کنی ویدان هم میگه چون اون ی پدر بی نقصه چیزی که تو نیستی ! حیدر میدونی چرا؟ چون ی ویدا تو زندگیش ندارہ . دیگه به نظرم باید جلوی عامرو بگیریم من از این وضعیت خسته ام زودتر باید ی نقطه ضعف از عامر پیدا کنیم .

    کمال وقتی میرہ شرکت میبینه اکیا اونجاست اکیا با خونسردی میگه پیشنهاد کارتون به نظرم خیلی خوب بود امروز با تیمم اومدیم تا کارمون رو شروع کنیم . کمال میگه ما دیروز راجب چی حرف زدیم اکیا؟ اکیا هم میگه جنگ و تموم کردیم دیگه نه؟ کمال آره ولی صلح هم نکردیم، من از تو فاصله میخوام.
    ویدا از قادر میخواد که چیزی به امیر نگه در این موضوع چون عامر نسبت بهش بی اعتماد میشه قادر میگه من دهنم قرصه . ویدا میگه عامر داره تهدید میشه اما ما تو شکش موندیم عامر هم خودش میدونه داره تهدید میشه . ویدا میگه یکی راز خانوادگیمونو (جریان اوزان) فهمیده توروخدا چاره پیدا کن من تنها کسی که به ذهنم رسید کمک بخوام ازش تو بودی قادر دلداریش میده و میگه اون طرف رو پیدا میکنم و به حسابش میرسم و هیچکی نمیتونه ما و پسرمو تهدید کنه . www.sabkeno.com

    اکیا که داره نقاشی های شرکتو اماده میکنه اسو میاد پیشش و میگه : چقدر نقاشی رو دیوار شرکت رو دوست داشتم کماله دیگه اگه کسی رو دوست داشته باشه حرفشو دوتا نمیکنه . اسو از اکیا زمینه نقاشی ها رو میپرسه و میگه سبز اونم میگه سبز نه انرژی منفی بهم میده و رنگ قرمز رو انتخاب میکنه . اکیا تعجب میکنه اسو میگه نظر تو برام مهم نیس تو اومدی شرکت رو خوشگل کني و نقاشی بکشی . www.sabkeno.com

    کمال میاد و اسو ازش در مورد زمینه قرمز میپرسه. اکیا میگه : قرمز استرس و خفگی میاره سبز بهتره کمال میگه تو هنرمندی به نظرت احترام میزاریم اما چون اسو هر روز میبینه این نقاشی هارو قرمز بزن طوفان به کمال زنگ میزنه و ازش میخواد که بیاد شرکت کوزجو اغلو و ساعت ۳ بیاد برای کار . اسو میگه منم باهات میام اما کمال میگه نه خودتو خسته نکن . اکیا اونجا وایستاده بدجور حسودیش میشه .

    یاسمین میاد پیش اکیا اسو دوباره میگه زمینه قرمز باشه یاسمین میگه چی میگه این دختره. اکیا: میگه بیا با پشت دست بزن تو دهنم.

    زینب و اوزان باهم قرار داران . زینب خیلی به خودش رسیده داره اماده میشه که بره سما میگه شاید اون بدبخت نخواد تورو بشناسه با این وضع . زینب : چرت نگو سما ادمای دورو برش همه اینجورین اگه این کارونکنم زشته اوزان بهش پیام میده زینب میگه خدایا قسم شانس بهم رو کرده هم کار هم عشق و اوزان میگه ساعت ۳:۳۰ اونجام و میره .

    کمال میره شرکت و حیدرو میبینه حیدر بهش میگه من با ادب و احترام بهت اختیار دادم اما این انگار کافی نبود تو دنبال چی هستی از گذشته ما دست بکش کمال : متوجه منظورت نشدم حیدر: نمیدونم براچی اینکار و میکنی کمال : چه کاری حیدر: ببین گذشته و رابطه ما تموم و قطع شده . کمال میگه نمیدونم از چی حرف میزنی اما انگار ترسوندمت حیدر میگه امید خیلی زرنگه از چیزی که فک میکنی , مراقب کارات باش .
    طوفان میاد پیش کمال و کمال و میبرہ کنار دفتر عامر و کمال داخل دفترو نگاه میکنه و میبینه که تانر داره عامر رو اصلاح میکنه .
    عامر از تانر تعریف میکنه که کارش خیلی خوبه و تانر خوشحال میشه. کمال دارہ حرص میخورہ و عامر میاد میگه سورپرایز دارم برات کمال : دیدم عامر : تانر که سورپرایز نیست این کار بود.اون بردار شماس ؟ شما عاشق خانوادگی کار کردنید ما هم دوس داریم با کسایی که کار میکنیم رابطه خانوادگی داشته باشیم فک کنم هم عقیده باشیم ؟ شما با خانواده من و منم با خانواده شما. کمال : بین این همه ارایشگر داداش من رو از کجا پیدا کردی عامر : تصادفی . انگار ناراحت شدی تو مگه با زن من کار میکنی من ناراحت شدم. نکنه باید ناراحت بشم ؟ کمال : نه نیازی نیس عامر : نمیخوای سورپرایز منو بدونی کمال میگه عجله دارم بیشتر از این نمیتونم این جا بمونم عامر : تو دقیقا وسط سورپرایزی این اتاق رو به تو دادم ادامه کار رو از این جا ادامه بدین . کمال : میخوای جلو چشمت باشم . عامر : نه این چه حرفیه کمال : عمرا این فرصت و از دست بدم اگه بالا سرت باشم کار بھتر انجام میشه و کمال میرہ.

    kara sevda 16.bölüm fragmanı

    قسمت پانزدهم ۱۵ سریال اکیا :

    اوزان تو کافه نشسته که زینب خوشحال و خندان وارد میشه و اوزان با دیدنش دسپاچه میشه زینب میگه جای خوبی رو انتخاب کردی خوشم اومد اما من زود باید برم در واقع امروزم نمیخواستم بیام  باید به مامانم کمک کنم 😐 یعنی کارگرمون نمیتونه همه کارها رو بکنه 😂 و به اوزان میگه در حد این که یه چیزی پیشت بخورم میتونم بمونم . www.sabkeno.com

    کمال به حسین زنگ میزنه و میگه تانر کی میاد حسین میگه گفتم بره خونه .کمال : اخه گوشیش خاموش بود برا این گفتم . حسین ازش میخواد که با اسو برا شام دیر نکنن و زود بیان .

    اسو داره با کمال حرف میزنه که اکیا صدا اسو رو میشنوه و میفهمه که برا شام دارن میرن خونه فهیمه و حسین
    صحبتش که با کمال تموم میشه شروع میکنه به فیلم بازی دراوردن که هنوز داره با کمال حرف میزنه تا اکیا رو حرص بده www.sabkeno.com
    زینب به اوزان میگه اژانسای زیادی بهم پیشنهاد دادن اما من قبول نکردم فاتح تو این کار حرف اولو میزنه زینب به اوزان یه هدیه میده اوزان خیلی خوشحال میشه و بازش میکنه میبینه جا سوییچی ماشین اسپرته اوزان میکه از کجا فهمیدی دوس دارم زینب : حس ششم من قویه بعد میزنه زیر خنده میگه پسرا دوس دارن این چیزا رو اوزان ازش تشکر میکنه زینب میگه دیرم شده باید برم اوزان میگه فردا میای زینب اگه کار نداشتم میام بعد میگه اگه ماشین داری بیا دنبالم هم باهم میگردیم هم بیشتر پیش همیم و اوزانم قبول میکنه و زینب میره
    بانو داره عامر رو ماساژ میده و میگه دلم برات تنگ شده که عمر دستشو فشار میده و میخواد ببوسه دستشو که قادر میاد داخل و میگه عامر کی داره تو رو تهدید میکنه عامر : کی همچین حرفی زده تهدید چیه قادر میگه ویدا بهم گفت که یکی داره تو رو تهدید میکنه و رازمونو میدونه چه کسی قاتل بودن اوزان رو میدونه ؟ مگه ما بهشون قول ندادیم . عامر: همچین چیزی نیس من ویدا و حیدر رو ترسوندم چون ناراحتم کردن برا همین الکی بهشون گفتم نگران نباش اخه کی میتونه بفهمه همطور که گفتم کثافت کاری بوده که تمیزش کردیم رفت . قادر : یعنی باور کنم حرفاتو ؟ عامر : اره قادر : به ویدا قول دادم که بهت نگم بینمون بمونه این حرفا . قادر میره و عامر میگه مامان خوت با خودت بد کردی
    عامر داره میره که یکی زنگ میزنه و تهدیدش میکنه و ازش پول میخواد
    فهیمه پشت پنجره منتظره تا کمال و اسو بیا که حسین میگه چشمت به در خشک شد عروست داره میاد .
    کمال و اسو میان و پشت سرش زینب میاد که کمال میگه تو چرا الان اومدی خونه زینب میگه داداش سما رو که میشناسی منو نگه داشت .اسو میگه : کنال اینقدر اذیتش نکن خواهرتو. فهیمه به حسین مه فک نمیکردم اینقدر خوشگل باشه که اسو میاد و بغلش میکنه فهیمه به زینب میگه فک نکن خلاص میشی فعلا برو بعدا باهات حرف دارم حسین به کمال میگه دختر خوبی به نظر میرسه کمالم لبخند میزنه .

    اسو میره دستاشو بشوره که عطرای کنالو بو میکنه
    تانر میاد خونه و کلی هدیه خریده و هدیه همرو بهشون میده و از اسو بابت نخریدن هدیه براش معذرت خواهی میکه کنال بهش میگه چرا زحمت کشیدی پول خرج نمیکردی تانر : ادم باید کار کنه خرج خانوادش کنه

    عامر از اکیا میپرسه که حال کمال چطور بود اکیا : به نظرت چطور میتونست باشه . وقتی تو زنگ زده بودی داشتیم در مورد زمینه رنگا صحبت میکردیم و انگار بعدش اومده پیشت
    ویدا افسانه رو صدا میزنه که قهوه بیاره که عامر و قادر میرن تو حیاط قهوه هاشونو بخورن حیدر به اکیا میگه دخترم میخوام‌در مورد کار باهات صحبت‌کنم
    فهیمه از اسو میخواد که غذا بخوره که اسو کلی ازش تشکر میکنه. حسین : دخترم بخور که اگه نخوری میزاره تو کیفت ببری . www.sabkeno.com
    کمال به تانر میگه مشتری امروزت چطور بود باز میری پیشش اگه بخوان تانر : خیلی خوب بود مثل همیشه . اگه زنگ بزنن حتما میرم کمال : باید بری بهتر از تو نیس که مثلا حسین سویدره بهت یاد داده اسو بحثو عوص میکنه میگه دوس داشتم زودتر ببینمتون چرا نیومدید پیش کمال تو این مدت حسین : فهیمه لجبازی کرد گفت اگه کمال نیاد منم نمیرم . اسو: خب با اون همه کار نمیتونست بیاد حتی نفس نمیکشید غذا نمیخورد خیلی کار میکرد همش من یادش میاوردم که غذا بخوره فقط کسی اینطور کار میکنه که از خودش فرار میکنه تانر : ممکنه دلیل دیگه باشه. همه ناراحت میشن و زینب میگه به خاطر بی پولی رفته . تانر : جوون فقیر و با غروری بود مثلا فقیر رفت پولدار برگشت
    حیدر میخواد اون عکسا رو به اکیا نشون بده که عامر میاد و حیدر میگه داشتم با دخترم خصوصی حرف میزدم که عامر میاد میگه لازم نبود اینقدر عجله ای از اکیا امضا بگیر که اکیا میگه بده امضاش کنم که عامر عکسا رو ازش میگیره به اکیا میگه برو بیرون با پدرت حرف خصوصی دارم عامر به حیدر میگه تو اصن اوزانو دوس داری ؟ ببین خجالت بکش از کارت اما خجالت بس نیست ببین حیدر من اسلحه کشیدن رو دوس ندارم پس مواظب کارات باش حیدر .
    اسو از فهیمه بابت دور همی تشکر میکنه و میگه خیلی بهم خوش گذشت که فهیمه میگه زود زود بیا اینجا منتظر کمالم نباش اسو هم میگه باش
    و اسو میگه من میمونم از این به بعد اینجا پیش کمال و پروژمون با عامر کوزجواغلو هم خیلی خوب پیش رفته و حتی زنش هم برامون نقاشی میکنه تو شرکت که فهیمه شوکه میشه
    اکیا میره پیش ویدا و میگه چرا اوزان تنها نشسته میگه نمیدونم اکیا میره پیش اوزان و اوزان بهش میگه از این مریضی خسته شدم نمیزاره کاری کنم همیشه پاپیچم شده
    هیچ کاری نمیتونم بکنم ماشین ممنوعه کوه نوردی ممنوع مثلا اگه عاشق بشم چی که اکیا میگه حالا همچین کسی هست اوزان : چه فرقی میکنه اگه دختره از من چیزی بخواد من نمیتونم براش کاری کنم اکیا : تو هم دیگه بزرگش نکن
    عامر میاد میگه میتونم بینتون باشم که اکیا میگه بابات اونجاس زشته باید برم پیش اونا
    عامر میاد به اوزان میگه چی شده که اونم میگه بسه همتون فیلم بازی نکنید عامر میگه من به اندازه ای که اکیا رو میشناسم تو رو هم میشناسم و جا سوییچی رو میبینه و میگه عاشق شدی تو میگه انگار از بازار خریدن برات کدوم بی سلیقه ای برات خریده .

     

    قسمت شانزدهم ۱۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

    عامر اوزان رو بدون اینکه اوزان گواهینامش برداره میبره بیرون..وسط راه از ماشین پیاده میشه و جاشو با اوزان عوض میکنه..و اوزان خوشحال میره دنبال زینب..اما این خوشحالی اوزان با نقشه ای که عامر کشیده پایان زود هنگامی خواهد داشت..
    کمال و آسو وارد شرکت میشن که آسو متوجه میشه اکیا رنگ دیوار رو سبز زده.. و روش یه کاغذ هست..میره کاغذ رو میخونه که اکیا نوشته: باید بدونین نباید به سلیقه هنرمند دخالت کرد و به کمال میگه : این یعنی چی؟..کمال: جواب.. و از اونجا میره..
    فهیمه بزور وارد عمارت اکیا میشه و به ویدا میگه: دیگه نباید دخترت به پسرم نزدیک شه..دخترت متاهله و مال منم نامزد محسوب میشه..شما به من رحم نکردین منم به شما رحم نمیکنم..پسرم رو نمیزارم له کنید..و از اونجا میره.. www.sabkeno.com
    زینب برای ملاقات با کارفرما وارد یه کافی شاپ میشه و یه جا میشینه ..دوربین گوشیشو باز میکنه که رو پاهای یه مرد میره..مرده نزدیک میشه صورتش رو میبینه که مرده میگه: عامر کوزجواغلوام… بهش دست میده و میگه: اونی که منتظرشی منم..زینب: من نمیدونستم شما با من کار دارین..عامر: مشکلی هس؟ انگاری دختر شجاعی هستی..زینب که میخواد بره: من حالم بد شد باید با اقا فاتح زنگ بزنم..عامر: چرا؟..زینب: این کار نمیشه ..نمیتونم..عامر: چرا؟..زینب: داداش کمالم..عامر: فکر میکنی داداشت خوشش نیاد؟ اما این فقط یه کاره..خرید و فروشه..زینب بلند میشه : بازم نمیتونم کار کنم ..بنظرم فراموش کنید..
    زینب میاد بیرون از کافه که اوزان رو میبینه و باهم سوار ماشین میشن..عامر هم وقتی متوجه میشه زینب صد در صد سوار ماشین شده و ماشین هم حرکت میوفته.. به پلیس زنگ میزنه وبه پلیس میگه: فقط میخام یه اخطار کوچیک بدم بهشون..هم به خونوادش هم به اونی که کنارشه..به همین دلیل وقتی زینب و اوزان تو دور دور هستن ..پلیسا بدون دلیلی ماشین اونارو نگه میدارن..پلیس میاد سمتشون و میگه: کارت ماشین و گواهینامه..اوزان هم چون ماشین مال خودش نیست ( مال عامره ) دنبال کارت ماشین میگرده..پلیس : ماشین مگه مال شما نیست..اوزان که چاره ای نداره میگه: نه نیست مال دامادمونه…عامر کوزجواغلو…پلیس: گواهینامه؟..اوزان: اونم پیشم نیست..زینب با تعجب: اوزان؟ شوخی میکنی دیگه..پلیس هم مجبور میشه اونارو ببره آگاهی تا تکلیفشون روشن شه
    تو خونه سزین..ویدا داره سر اکیا غرغر میکنه که گوشی اکیا زنگ میخوره . کسی نیست جز اوزان..اوزان: اکیا توروخدا بحث نکن ..کارت ماشین نیست فکر میکنن ماشین رو دزدیدیم..مارو هم دارن میبرن اگاهی..اکیا: ما؟ کی پیشته مگه؟..اوزان: تورو خدا بحث نکن فقط عامر رو پیدا کن.. اکیا هم بعد قطع تماس به عامر زنگ میزنه و اونم میگه باشه :/ ..
    اوزان و زینب تو آگاهی دارن باهم حرف میزنن که افسر میاد و به اوزان میگه: چرا به مامور نگفتید مریض هستید؟.. www.sabkeno.com
    زینب با این حرف تو شوک میره. زینب به اوزان: تو مریضی؟..افسر: رانندگی کردن براش ممنوعه یا جنایته یا خودکشی..هر لحظه امکان بد شدن حالش است..زینب با حالت طلبکارانه: بعد اینهمه بلایی که سرم اوردی شانس اوردم نمردم..تو میخواستی جسد منو از سردخونه تحویل بگیرن؟ هان؟…اوزان هم که دیگه نمیتونه تحمل کنه ..حالت روحی خودشو از دست میده و میوفته رو صندلی و تشنج مگیره..ویدا و اکیا همزمان وارد میشن و اکیا سریع قرصای اوزان رو میده..عامر هم میاد .. و یواشکی به زینب میگه: رازت بینمون میمونه…جدا از اینا کمال هم میاد کلانتری (پلیس ها زنگ زدن)..کمال در اولین نگاه عامر رو میبینه…اکیا متوجه کمال میشه..زینب هم رد نگاه همه رو دنبال میکنه و برمیگرده که داداشش رو میبینه..وکمال میگه: زینب.. زینبم میگه: داداش؟.. اوزان با تعجب: داداش؟…زینب میره پیش کمال و میگه: من همه چیز رو توضیح میدم فقط توروخدا اروم باش..عامر با طعنه : اقا کمال؟..خواهرتونه؟.. بعد عامر که به خواستش رسیده میره با افسر قضایا رو حل کنه که کمال میگه: من باید برم با رییستون حرف بزنم بدونم چرا زینب رو نگه داشتین..
    اکیا دست زینب رو میگیره به زینب میگه: بگو ببینم چیشد؟ و زینبم میگه اوزان رو جلو اژانس دیدم..
    کمال هم با تمام زرنگیش وقتی بهانه های الکی رییس رو میشنوه میفهمه که کار کار عامر بوده . و براش میخواد جبران کنه.. www.sabkeno.com
    اکیا به زینب: چرا از اوزان مخفی کردی که خواهر کمالی؟ زینب: ابجی اکیا همه چی انقدر سریع پیش اومد که میخواستم بگم..کمال با داد: زینب..و بعد نزدیکش میشه و میگه: هرچی میخوای بگی به من میگی..راه بیوفت.. عامر که هنوز میخواد به خونواده سزین اخطار بده به افسر با نشانه های چشمی میگه: میشه یکم کار رو سریعتر راه بندازید؟..افسر: داریم سعی میکنیم کار تا پایان وقت اداری باشه…مگرنه اقا اوزان امشب اینجا میمونن..اوزان: نه..نه ..نه نه..من کسی رو نکشتم..اکیا با داد: اوزاااان اروم میشی؟اوزان..
    کمال هم زینب رو میبره مدرسه ابتداییش و براش چندتا خاطره تعریف میکنه و به زینب میگه: تعریف کن همه چیزو ..میخوام بشنوم.. زینب هم قضیه آژانس رو میگه و میگه اکیا منو اونجا ثبت نام کرد..
    عامر هم بالاخره اوزان رو از آگاهی بیرون میبره و قرار میشن برگردن خونه.


    www.sabkeno.com

  • مطالب مرتبط
  • ارسال نظر