سبکِنو

شعر سیزده بدر + اشعار بسیار زیبای سیزده بدر و روز طبیعت

در این بخش از سایت بزرگ سبکنو چندین شعر زیبا درباره جشن باستانی سیزده بدر را برای شما دوستان و عزیزان آماده کرده‌ایم. پس در ادامه متن همراه سایت بزرگ سبکنو باشید.

همه‌چیز درباره سیزده بدر

سیزدَه‌بدَر سیزدهمین روزِ فروردین‌ماه و از جشن‌های نوروزیِ ایران است. در گاهشمارهای رسمیِ ایران، پس‌از انقلاب، این روز روز طبیعت نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است. 

ایران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی سیزدهم که به ایزد باران تعلق داشت، مردم به دشت و صحرا و کنار جویبارها می‌رفتند و به شادی و پایکوبی می‌پرداختند و آرزوی بارش باران را از خداوند می‌نمودند.

به‌گفته او اکنون هم زرتشتیان از بامدادِ روزِ تِشتَر، سفره نوروزی را برمی‌چینند، خوردنی‌ها و مقداری آجیل و شیرینی‌های باقی‌مانده در سفره نوروز را با خود به طبیعت می‌برند، و شیشه سبزه‌های موجود در سفره را با خود برمی‌دارند و به دشت و صحرا و کنار چشمه‌ها یا آب‌های روان می‌روند، سبزه خود را در کنار جویبارها به آب روان می‌سپارند و آرزو می‌کنند که سالی پربرکت و خرم داشته‌باشند.

تا پسین آن روز را بیرون از خانه هستند و در طبیعت و میان سبزه و صحرا به شادمانی می‌پردازند.

اشعار سیزده بدر

سیزده بدر…

بی تو سیزده را بِدر نخواهم کرد

من از این سین گذر نخواهم کرد

بی تو من از هراس سیلاب ها

 سوی قله سفر نخواهم کرد

بی تو حتی سپیده دم بزند

رو به قبله نظر نخواهم کرد

* سیزده را چطور بِدر گویم

تو که نیستی، کجا سفر گویم؟

تو نباشی سبزه ها چون میخند

باغ و بُستان و چشمه، تاریخند

جاده ها هم به سوی قربانگاه

صف به صف همیشه چون تیغند

کوه ها هم اگر نباشی تو

همگی ماورای مریخند

* سیزده را چطور بِدر گویم

تو که نیستی، کجا سفر گویم؟

گفته بودم هفت سین نشانم من

تا که آمد این غزل بخوانم من

خوش نشاندی کنار من سُنبل

سرمه راندی برای من ای گل؟!

عشق، سازیست که از تو می جویم

جانمازم، من از تو می گویم

* سیزده را چطور بِدر گویم

تو که نیستی، کجا سفر گویم؟

 گر نباشی دگر چه لطفی هست

 من که هستم، به تو امیدی هست؟

سیزده هم بدون تو نحس است

 کل روز در دلم ز تو بحث است

  سیزده روز دو دیده بارانیست

چون تو نیستی دلم که زندانیست!

* سیزده را چطور بِدر گویم

تو که نیستی، کجا سفر گویم؟

مطلب مشابه: متن تبریک روز درختکاری + متن تبریک روز 15 اسفند روز درخت و درختکاری

اشعار سیزده بدر

سیزده بدر که میرسه

نوبت عاشق شدنه

نوبت آشه رشته و

سبزه به آب سپردنه

قرار نانوشته ای

با بوسه های تب زده

بادبادکای رنگی و

سبزه های گرده زده

هنوز به گوشم میرسه

صدای تو با عشق و تب

صدای دخترای شهر

تو خنده های نیمه شب

سیزده بدر؛ سال دگر

عشق منی عشق آخر

سیزده بدر؛ سال دگر

عشق منی عشق آخر

زردیه روح و تنمو

به سرخیه تو میسپارم

کنار آسه چشم تو

یک دل کوچیک میذارم

اشکای روی گونه هام

با خندهء تو پاک میشه

یه دنیا دل تنگیه من

با یک نگاهت خاک میشه

هنوز به گوشم میرسه

صدای تو با عشق و تب

صدای دخترای شهر

تو خنده های نیمه شب

سیزده بدر؛ سال دگر

عشق منی عشق آخر

سیزده بدر؛ سال دگر

عشق منی عشق آخر

سیزده بدر

پدر

مادر

دختر

پسر

سبزه هارو

بردار ببر

سیزده رو

کن امسال

بدر

سال دگر

سیزده بدر

مصادف با

روز پدر

دختر پسر

خونه پدر

خونه همسر

واسه بابا

کادو بخر

یادت نره

رفتی به در

درختارو نزن

تبر

طبیعت رو

از بین نبر

چون که میده

به ما ثمر

فرصت هارو

ندین هدر

چون بگذره

میشه ضرر

باهم باشین

قند عسل

شیرو شکر

پیشاپیش هم

علی میگه

سال دگر

همراه با

روز پدر

سیزده همه

بشه بدر

اشعار سیزده بدر

 سیزده بدر

سیزده بدر رسید دگر

مرغ سحر داد این خبر

جانب گلزار ودمن

بار کنید بار سفر

نسیم باد فرودین

وزد به جانب زمین

خیمه زدند شکوفه ها

چنان که لشکری زچین

بادام وبه شکوفه زد

چتری به سر بنفشه زد

شب بو وزنبق بنفش

تور سفید فرشته زد

به کهسار وکنار رود

صدای نغمه وسرود

به بیشه زار وجنگلا

به زنده رود زما درود

چهچه بلبلی زباغ

رفته زباغ صدای زاغ

موسم گل شدوچمن

قهقه ی کبک به راغ

کنار باغچه وسمن

به پیش یاس ویاسمن

به جویبار و زیر بید

به روی فرشی ازچمن

سیزده بدر چنان بهشت

زنده کند روح وسرشت

نوروز و موقع بهار

نقشی بزد به سرنوشت

سیزده بدر که می رسه

نوبت عاشق شدنه

نوبت آش رشته و

سبزه به آب سپردنه

قرار نانوشته ای

با بوسه های تب زده

بادبادکای رنگی و

سبزه های گرده زده

هنوز به گوشم می رسه

صدای تو با عشق و تب

صدای دخترای شهر

تو خنده های نیمه شب

این سبزه چو من عاشق زاری بوده ست

در حسرت وصلت نگاری بوده ست

بر وی گره کور اگر می‌بینی …

زان روست که دائم به خماری بوده ست!

باز هم امسال (سیزده بدر)

من به دنبال گره ای هستم به سبزه ای…

در این روز …

سبزه ای پر رنگ با گره هایی زیاد از دستان همان دخترک شرقی پا لخت…

آن دخترکی که لب پای رودخانه احساسم…

رو به سوی من ایستاده بود…

و آرامش وجودم را با حضورش به هم زد و رفت.

اشعار سیزده بدر

منم زخمی دلتنگی در این سیزده بدر

همچو مجنون بی لیلا، هر کو در به در

این غم جانسوز عشقت نازنین

ندانم کی زمان، آید به پایانش دگر

عاقبت از ته این کوچه سفر خواهم رفت

به هوای سر کوی تو به سر خواهم رفت

قید عالم بزنم مایه زجان بگذارم

در خط چشم تو تا مرز خطر خواهم رفت

تا مگر نرم کنم سنگ دلت مجنون وار

دامن دشت و دمن کوه و کمر خواهم رفت

یار انگار سر مهر ندارد، زین شهر

با دلی خسته و پر شور و شرر خواهم رفت

بشکف ای دوست مرا بدرقه ای شبنم باش

تا ببینی که چه با دیده ی تر خواهم رفت

دل سودا زده زین راه به جایی نرسید

چاره ای نیست، پی راه دگر خواهم رفت

تا به کی اشک من و دامن …

گره هایم هفت تا نشده…

و تو

می روی

بی من

که گره بزنی

سبزه ی تمام خاطره هامان را

و دور کنی از خودت

تمام مرا

سیزده فرصت خوبی است

برای دور کردن نحسی

شاید هم حق داری

گره بزن تمام خاطره هامان را

شاید سال خوبی باشد

برایت

بی من…

باز سیزده شد و

روی ماه چهاردهت

پیدا نیست!

حالا که احساس سبز ما

به هم گره خورده

دیگر چه فرقی میکند

سیزده بدر باشد یا روزهای دیگر

بعد از تو سالهاست زندگی نحس است

چگونه سیزده را به در بکنم؟!

من سالهاست سبزه ای گره نزدم

شرم بر من

بعد از تو آرزویی اگر بکنم

صفای سیزده بدر

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

اشعار سیزده بدر

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

آمیخته شد نگاه من با نوروز

با هر گل این بهار آتش افروز

تا سال دگر دست به دستت باشم

صد سبزه گره زدم به یادت امروز

باور نکنید

هر چه را که من می گویم:

بابا آب داد

بابا نان داد!

این تنها دروغی بود در خاطره بهار

از یک پدر در به در

که من تا انتهای افق

به روز سیزده بدر

بلد بودم

آرزوهایت را

به دلم گره بزن

نکند دیر بیایی و

سیزده بدر شود

سیزده بار اگر جان بستانی از من

باز تا زنده شوم با تو گره خواهم خورد

پا بر سرت گذاشت

نگارم به سیزده

خوش باش

آرزو هاےِ دلم را بہ چـمڹ ها گفتم

گـره ای را ڪہ زدم آمـدنت باز ڪند

سیزده آمد و مــن باز بهارے نـشدم

تـو بیا تا دلِ من سالِ خود آغاز ڪند

سبزه‌یِ سیزده را

هر که به فالی گره زد

من گره می‌زنم اقبال ” تو” را

بر دل خویش.

مطلب مشابه: انشا چرا باید از طبیعت مراقبت کنیم؟ 2 انشا زیبا برای دستان

سیزده روز از این سال گذشت اما من

همچنان منتظر لحظه تحویل توام.

سبزه رو از سفره بگیر

ماهی را با خودت بیار

وقتشه بیرون بزنیم

سیزدهمین روز بهار

اگه سیزده بدر هر سال تو آرزوی من بودی

امسال خودم آرزوی خودمم

تو منو آرزو کن

اشعار سیزده بدر

عید است و زمین تـازه مسلمان شده است

از بـرکت عشـــق، دلـم گلستان شده است

گـر سیـزده عیـد گـره زنی سبــزی را

بخــت تــــو بلنــد و درد درمان شده است

سیزده بدر است و من هوایی شده ام!

احیاگر سنت خدایی شده ام!

گر قافیه را باخته باشم، نه عجب!

مثنی و ثلاث و رباعی شده ام

عید آمد و تمام شد

سیزده بدر شروع شد

گره زدم سبزه را

بهار به دیدن او

رفت و گرفت سبزه را

سبزه به دست بهار

با شوق دیدار آب

در آب رود رها شد

سیزده تون بدر شد

سیزده بدرتون مبارک

جامه های عید را به تن کنید

سیزده ز سر برون کنید

لحظه های شوم قرن سیزده، از این سرا برون کنید

سیزده بدر کنید

سیزده، هزار تکه می شود به دست تو

خنده سر کنید

سیزده هزار مرتبه دعا کنید

سال، سال مرگ لشگر غم است

جامه نو کنید

سیزده از این سرا به در کنید…

همه می روند به باغ، سیـزده به در کنند

از بد و آفت و شر، به صحت گـذر کنند !

چون که از نگاهشان، نحس و نامبارک است

سیـزده! و باید از، این عدد حذر کنند !

سیزده مثل من است! بدشگون و بدبیار

بی گناه به چشم بـد، سوی او نظر کنند !

من و این عدد فقط، جـرممان بخت بـد است

تا که می رسند به ما، فکر بـد به سر کنند !

وای از این خیال بد، که به ناروا بـرند

هرچه و هرکه بـود، ریشه اش تـبر کنند

من همان ماهیگیر پیرم

همان که هر روزش مثل دیروز

و فردایش تهی تر از امروز…

امروز دل به دریا می زنم

امروز موج های سوار بر طوفان

را به هم گره می زنم

تا نحسی سیزده به در شود

عجب توهم پر از دردی

سبز بودن…

سفره خالی خانه…

بر من نهیب می زند

هوسی است سیزده بدر

تمامش کن…

مطالب مشابه