سبکِنو

اشعار حافظ؛ گلچین زیباترین اشعار حافظ شیرازی شامل تک بیتی، دو بیتی و غزلیات

گردآوری اشعار حافظ شیرازی امری سخت و بسیار زمان‌بر می‌باشد. ما در مطالب زیر مجموعه‌ای از زیباترین و معروف‌ترین اشعار این شاعر بزرگ دهه ششم را در قالب تک‌بیتی، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده و… جمع‌آوری کرده‌ایم.

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به حافظ، یکی از بزرگ‌ترین غزلسرایان جهان است که در سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. این شاعر بزرگ علوم و فنون را در محفل استادان آن زمان به خوبی فرا گرفت.

دیوان اشعار حافظ شامل غزلیات، قصیده، مثنوی، قطعات و رباعیات می‌باشد. حافظ در سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت و آرامگاهش در حافظیه شیراز یک زیارتگاه برای صاحب‌نظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.

اشعار حافظ؛ گلچین زیباترین اشعار حافظ شیرازی شامل تک بیتی، دو بیتی و غزلیات

تک بیتی‌ های حافظ

تک بیتی‌های حافظ یکی از محبوب‌ترین قالب‌های شعری این شاعر بزرگ و پرآوازه هستند که امروزه به فراوانی شنیده می‌شوند.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده

سر فرو بردم در آن‌جا تا یک‌جا سر بر کنم

اشعار حافظ؛ گلچین زیباترین اشعار حافظ شیرازی شامل تک بیتی، دو بیتی و غزلیات

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده‌پرست

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به کف شیرین داد

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده‌پرست

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

حافظ صبور باش من در راه عاشقی

هرکس جان نداد به جانان نمی‌رسد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسأله‌آموز صد مدرس شد

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل امری و هر کرده جزائی دارد

شهر خالی است ز عشاق مگر کز طرفی

دستی از غیب برون آید و کاری بکند

عاشقی مقدور هر عیاش نیست

غم‌کشیدن صنعت نقاش نیست

ای صبا گر بگذری بر کوی مهرافشان دوست

یار ما را گو سلامی، دل همیشه یاد اوست

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

غم در دل تنگ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

آفرین بر دل نرم تو، که از بهر ثواب

کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای!

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

اشعار حافظ؛ گلچین زیباترین اشعار حافظ شیرازی شامل تک بیتی، دو بیتی و غزلیات

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

اشک در چشمان من طوفان غم دارد به دل

خنده بر لب می‌زنم تا کس نداند راز دل

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

سیل سرشک ما زدلش کین بدر نبرد

در سنگ خاره قطره‌ی باران اثر نکرد

دلت بسوز که سوز تو کارها بکند

دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

شهر خالی است ز عشاق مگر کز طرفی

دستی از غیب برون آید و کاری بکند

جام می و خون دل هریک به کسی دادند

در دایره‌ی قسمت اوضاع چنین باشد

گوهر پاک بیاید که شود قابل فیض

ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل امری و هر کرده جزائی دارد

اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر شد

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی کن و دل من باطل بود

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

آن سفرکرده که صد قافله همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

پای ما لنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

تو بندگی چون گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده‌پروری داند

حافظ وظیفه تو دعاگفتن است و بس

در بند آن مباش که نشیند یا شنید

شب صحبت غنیمت‌دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

دوست گو‌ یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو روی کن و روی زمین لشکر گیر

بس تجربه کردیم در این دار مکافات

با دردکشان هرکه درافتاد ورافتاد

همای گو مفکن سایه شرف هرگز

در آن دیار که طوطی کم از زعن باشد

نیکامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

خودپسندی جان من برهان نادانی بود

بر این رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

در هوا چند معلق زنی و جلوه کنی

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

روز در کسب هنر کوش که می‌خوردن روز

دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد

ز مشکلات طریقت عنان کتاب ای دل

که مرد راه نیدیشد از نشیب و فراز

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

دوبیتی‌های حافظ

دوبیتی‌های حافظ یا همان رباعیات حافظ نیز از دیگر اشعار این شاعر محبوب هستند که مردم به فراوانی استفاده می‌کنند. جالب است بدانید که این اشعار را در برخی از موارد به‌عنوان ضرب‌المثل بیان می‌کنند.

حافظ یکی از رباعی‌سرایان محبوب و بسیار ماهر سده ششم بوده است.

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار که کشت

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو
که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

اشعار حافظ؛ گلچین زیباترین اشعار حافظ شیرازی شامل تک بیتی، دو بیتی و غزلیات

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن‌جا جز آنکه جام بسپارند، چاره نیست

هرگاه که دل به عشق دهی خوش‌دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

جز نقش تو در نظر نیامد ما را

جز کوی تو رهگذر نیامد ما را

خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت

حقا که به چشم در نیامد ما را

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

دیدی ای حافظ که کنعان دلم بیمار شد

عاقبت با اشک و غم کوه امیدم کاه شد؟

گفته بودی یوسف گمگشته بازاید ولی

یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا

پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا

مشنو سخن خصم که بنشین و مرو

بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

اشعار حافظ؛ گلچین زیباترین اشعار حافظ شیرازی شامل تک بیتی، دو بیتی و غزلیات

گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات

گفتم دهنت، گفت زهی حبّ نبات

گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا

شادیِ همه لطیفه‌گویان صلوات

ماهی که قدش به سرو می‌ماند راست

آیینه به دست و روی خود می‌آراست

دستارچه‌ای پیشکشش کردم، گفت

وصلم طلبی زهی خیالی که تو راست

من با کمر تو در میان کردم دست

پنداشتمش که در میان چیزی هست

پیداست از آن میان چو بربست کمر

تا من ز کمر چه طرْف خواهم بربست

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست

تا بندهٔ تو شده‌ست تابنده شده‌ست

زان روی که از شعاع نور رخ تو

خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست

ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمهٔ کوثر بگرفت

دل‌ها همه در چاه زنخدان انداخت

وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا دَرنگرد که بی‌تو چون خواهم خفت
 

نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت

نی حالِ دلِ سوخته‌دل بتوان گفت

غم در دلِ تنگِ من از آن است که نیست

یک دوست که با او غمِ دل بتوان گفت

اوّل به وفا میِ وصالم درداد

چون مست شدم جام جفا را سرداد

اوّل به وفا میِ وصالم درداد

چون مست شدم جام جفا را سرداد

نی دولت دنیا به ستم می‌ارزد

نی لذّت مستی‌اش الم می‌ارزد

نه هفت هزار ساله شادی جهان

این محنت هفت روزه غم می‌ارزد

هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد

هر پاکروی که بود تردامن شد

گویند شب آبستن و این است عجب

کاو مرد ندید از چه آبستن شد

چون غنچهٔ گل قرابه‌پرداز شود

نرگس به هوای می قدح‌ساز شود

فارغ دل آن کسی که مانند حباب

هم در سر میخانه سرانداز شود

با می به کنار جوی می‌باید بود

وز غصّه کناره‌جوی می‌باید بود

این مدّت عمر ما چو گل ده روز است

خندان لب و تازه‌روی می‌باید بود

این گل ز بر همنفسی می‌آید

شادی به دلم از او بسی می‌آید

پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش

کز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید

از چرخ به هر گونه همی‌دار امید

وز گردش روزگار می‌لرز چو بید

گفتی که پس از سیاه رنگی نبُوَد

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

ایّام شباب است شراب اولیٰتر

با سبزخَطان، بادهٔ ناب اولیٰتر

عالم همه سر به سر رباطیست خراب

در جای خراب هم خراب اولیٰتر

خوبان جهان صید توان کرد به زر

خوش خوش بَر از ایشان بتوان خورد به زر

نرگس که کُلَه دار جهان است ببین

کاو نیز چگونه سر درآورد به زر

سیلاب گرفت گِرد ویرانهٔ عمر

وآغاز پُری نهاد پیمانهٔ عمر

بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکِشد

حمّال زمانه رخت از خانهٔ عمر

غزلیات حافظ

حافظ یکی از شاعران بسیار توانا در غزل‌سرایی است و غزلیات آن از گذشته تا به امروز محبوبیت و مقبولیت خاصی در میان مردم دارند.

غزل شماره ۱

اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها

که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها

به بویِ نافه‌ای کآخر صبا زان طُرّه بگشاید

ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش چون هر دَم
جَرَس فریاد می‌دارد که بَربندید مَحمِل‌ها
به مِی سجّاده رنگین کن گَرت پیرِ مُغان گوید
که سالِک بی‌خبر نَبوَد ز راه و رسم منزل‌ها
شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هائل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحل‌ها
همه کارم زِ خودکامی به بدنامی کشید آخِر
نهان کِی مانَد آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
مَتی ما تَلْقَ مَنْ تَهْوی دَعِ الدّنیا وَ اَهْمِلْها

غزل شماره ۲

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بِگْرِفْت و خرقۀ سالوس

کجاست دِیْرِ مُغان و شرابِ ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سَماعِ وَعْظْ کجا نغمۀ رَباب کجا ز روی

دوستْ دلِ دشمنان چه دریابد چراغِ

مرده کجا شمعِ آفتاب کجا چو کُحْلِ

بینشِ ما خاکِ آستانِ شماست کجا رویم

بفرما از این جَناب کجا مبین به سیبِ

زَنَخْدان که چاه در راه است کجا

همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا بشد

که یاد خوشش باد روزگارِ وصال خود

آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای

دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

غزل شماره ۳

اگر آن ترکِ شیرازی به دست آرَد دلِ ما را

به خالِ هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی میِ باقی که در جنت نخواهی یافت

کنارِ آبِ رکن آباد و گلگشتِ مصلّا را

فغان کاین لولیانِ شوخِ شیرین کارِ شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوانِ یغما را

ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُسْتَغْنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را

من از آن حُسنِ روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پردۀ عصمت برون آرَد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جوابِ تلخ می‌زیبد لبِ لَعْلِ شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را

حدیث از مطرب و مِی گو و رازِ دهر کمتر جو

که کس نَگْشود و نَگْشاید به حکمت این معمّا را

غزل گفتی و دُر سُفْتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظمِ تو افشانَد فلک عِقْدِ ثُریّا را

غزل شماره۴

صبا به لطف بگو آن غزالِ رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تَفَقُّدی نکند طوطیِ شکرخا را

غرورِ حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیبِ شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صیدْ اهلِ نظر

به بند و دام نگیرند مرغِ دانا را

ندانم از چه سبب رنگِ آشنایی نیست

سَهی قدانِ سیه چشمِ ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبّانِ بادپیما را

جز این قَدَر نَتَوان گفت در جمالِ تو عیب

که وضعِ مهر و وفا نیست رویِ زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفتۀ حافظ

سرودِ زهره به رقص آوَرَد مسیحا را

غزل شماره ۵

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

غزل شماره ۶

به ملازمانِ سلطان که رسانَد این دعا را

که به شُکرِ پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیبِ دیوسیرت به خدایِ خود پناهم

مگر آن شهابِ ثاقب مددی دهد خدا را

مژۀ سیاهت ار کرد به خونِ ما اشارت

ز فریبِ او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عِذار برفروزی

تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

همه شب در این امیدم که نسیمِ صبحگاهی

به پیامِ آشنایی بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

دل و جان فدای رویت بنما عِذارْ ما را

به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظِ سحرخیز

که دعایِ صبحگاهی اثری کند شما را

غزل شماره ۷

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفایِ مِیِ لَعْلْ فام را

رازِ درونِ پرده زِ رندانِ مستْ پرس

کاین حال نیست زاهدِ عالی مقام را

عَنْقا شکارِ کس نشود دامْ بازچین

کان جا همیشه باد به دست است دام را

در بزمِ دُوْرْ یک دو قَدَحْ درکش و برو

یعنی طمع مدار وصالِ دوام را

ای دلْ شباب رفت و نچیدی گلی زِ عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیشِ نقد کوش که چون آبخور نمانْد

آدمْ بِهِشْتْ روضۀ دارُالسَّلام را

ما را بر آستانِ تو بس حقِّ خدمت است

ای خواجه بازبین به تَرَحُّمْ غلام را

حافظْ مریدِ جامِ می است ای صبا برو

وَزْ بندهْ بندگی برسان شیخِ جام را

همانطور که گفتیم حافظ یکی از غزل‌سرایان محبوب و بسیار پرآوازه است. غزلیات این شاعر به موارد بالا محدود نمی‌شود و غزلیات دیگری نیز دارد.

مطالب مشابه