سبکِنو

اشعار صائب تبریزی؛گزیده شعر تک بیتی، قصاید و غزلیات این شاعر

صائب تبریزی یکی از بهترین شاعران ایرانی است که ما امروز در سبکنو قرار است نگاهی بر بهترین شعرهای او داشته باشیم، پس طرفداران شعر پارسی در ادامه متن همراه ما باشند.

صائب تبریزی که بود؟

اشعار صائب تبریزی؛گزیده شعر تک بیتی، قصاید و غزلیات این شاعر

میرزا محمدعلی صائب تبریزی اصفهانی (زادهٔ ۱۰۰۰ هجری قمری — درگذشتهٔ ۱۰۸۰ هجری قمری) بزرگ‌ترین غزلسرای سده یازدهم هجری و نامدارترین شاعر زمان صفویه بود. او در دربار صفوی به عنوان ملک الشعرایی رسید و به او شاه شاعر سبک هندی می‌گویند. او در جوانی به هندوستان و مکه مسافرت کرد وحدود ۷ سال در هندوستان باقی ماند و بعد از بازگشت از هندوستان دردربار صفوی راه یافت.

غزلیات

اگر نه مدِّ بسم‌الله بودی تاجِ عنوان‌ها

نگشتی تا قیامت نو خط شیرازه دیوان‌ها

نه‌ تنها کعبه صحراییست دارد کعبهٔ دل هم

به گرد خویشتن از وسعت مشرب بیابان‌ها

به فکر نیستی هرگز نمی‌افتند مغروران

اگرچه صورت مقراض لا دارد گریبان‌ها

سر شوریده‌ای آورده‌ام از وادی مجنون

تهی سازید از سنگ ملامت جیب و دامان‌ها

حیات جاودان خواهی به صحرای قناعت رو

که دارد یاد هر موری در آن وادی سلیمان‌ها

گلستان سخن را تازه‌رو دارد لب خشکم

که جز من می‌رساند در سفال خشک، ریحان‌ها؟

نمی‌بینی ز استغنا به زیر پا نمی‌دانی

که آخر می‌شود خار سر دیوار، مژگان‌ها

کدامین نعمت اَلوان بود در خاک غیر از خون؟

ز خجلت برنمی‌دارد فلک سرپوش این خوان‌ها

چنان از فکر صائب شور افتاده‌ست در عالم که مرغان این سخن دارند با هم در گلستان‌ها

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آهِ افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت است

آنچه از عمرِ سبک‌رفتار می‌ماند به جا

نیست غیر از رشتهٔ طول اَمَل چون عنکبوت

آنچه از ما بر در و دیوار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گل‌چین ز گلشن خار می‌ماند به جا

رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت است

خار خاری در دل از گلزار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست

پیش این سیلاب کِی دیوار می‌ماند به جا؟

غافل است آن‌ کز حیات رفته می‌جوید اثر

نقش پا کِی زان سبک‌رفتار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش، کز او آثار می‌ماند به جا

زنگِ افسوسی به دستِ خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردارِ ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

ظالمان را مهلت از مظلوم، چرخ افزون دهد

بیشتر از مور اینجا مار می‌ماند به جا

سینهٔ ناصاف درِ میخانه نتوان یافتن

نیست هر جا صیقلی، زنگار می‌ماند به جا

می‌کِشد حرف از لبِ ساغر میِ پُر زور عشق

در دل عاشق کجا اسرار می‌ماند به جا؟

عیشِ شیرین را بوَد در چاشنی صد چشمِ شور برگ، صائب! بیشتر از بار می‌ماند به جا

غزلیات

نغمه آرام از من دیوانه می‌سازد جدا

خواب را از دیده این افسانه می‌سازد جدا

پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوست

شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا

موج از دامان دریا برندارد دست خویش

جان عاشق را که از جانانه می‌سازد جدا؟

هرکجا سنگین‌دلی در سنگلاخ دهر هست

سنگ از بهر من دیوانه می‌سازد جدا

بود مسجد هر کف خاکم، ولی عشق این زمان

در بن هر موی من بتخانه می‌سازد جدا

برندارد چشم شوخ او سر از دنبال دل

طفل مشرب را که از دیوانه می‌سازد جدا؟

سنگ و گوهر هر دو یکسان است در میزان چرخ

آسیا کِی دانه را از دانه می‌سازد جدا؟

از هواجویی رساند خانهٔ خود را به آب

چون حباب از بحر هر کس خانه می‌سازد جدا

جذبهٔ توفیق می‌خواهی سبک کن خویش را

کهربا کی کاه را از دانه می‌سازد جدا؟

ز اختلاف جام، غافل از می وحدت شده‌ست

آن که از هم کعبه و بتخانه می‌سازد جدا

می‌فتد در رشتهٔ جان چاک بی‌تابی مرا

تار زلفش را چو از هم شانه می‌سازد جدا

برنمی‌دارد به لرزیدن ز گوهر دست، آب

رعشه کی دست من از پیمانه می‌سازد جدا؟

زخم می‌باید که از هم نگسلد چون موج آب

رزق ما را تیغ بی‌دندانه می‌سازد جدا

کی شود همخانه صائب با من صحرانشین؟ وحشی‌ای کز سایهٔ خود خانه می‌سازد جدا

جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا

در صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا

از فشردن غوطه در دریای وحدت می‌زند

گرچه از هم بند بند نیشکر باشد جدا

رشتهٔ سازی است کز مضراب دور افتاده است

دردمندان را رگی کز نیشتر باشد جدا

خازن گنج گهر را دورباشی لازم است

نیست ممکن کوه را تیغ از کمر باشد جدا

بی تکلف، مصحفِ بر طاق نسیان مانده‌ایست

حسن نوخطی که از صاحب‌نظر باشد جدا

از دلیل عقل بر من کوه و صحرا تنگ شد

وقت آن سرگشته خوش کز راهبر باشد جدا

چون نگینِ از نگیندان بر کنار افتاده‌ایست

از سر زانوی فکر، آن را که سر باشد جدا

می‌کند بی‌اختیاری عاشقان را کامیاب

نیست ممکن بهله را دست از کمر باشد جدا

از جهان سردمهر امید خونگرمی خطاست

شیر در یک کاسه اینجا از شکر باشد جدا

از هم‌آوازان دو بالا می شود گلبانگ عیش

وای بر کبکی که از کوه و کمر باشد جدا

دست کمتر می‌دهد جمعیت نیکان به هم

نقطه‌های انتخاب از یکدگر باشد جدا

سلک جمعیت بدان را نیز می‌پاشد ز هم

نقطه‌های شک اگر از همدگر باشد جدا

تا نگردد پخته دل عضوی‌ست از اعضای تن

کی ز برگ خویش در خامی ثمر باشد جدا؟

معنی بیگانه صائب می‌کند وحشت ز لفظ

از تن خاکی دل روشن‌گهر باشد جدا

مطلب مشابه: بهترین اشعار ابوسعید ابوالخیر؛ گزیده شعر زیبای بلند و عاشقانه این شاعر

غزلیات

شد به دشواری دل از لعل لب دلبر جدا

این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا

نقش هستی را به آسانی ز دل نتوان زدود

بی گداز از سکه هیهات است گردد زر جدا

آگه است از حال زخم من جدا از تیغ او

با دهان خشک شد هر کس که از کوثر جدا

کار هر بی ظرف نبود دل ز جان برداشتن

زان لب میگون به تلخی می شود ساغر جدا

گر در آمیزد به گل‌ها بوی آن گل‌پیرهن

من به چشم بسته می سازم ز یکدیگر جدا

در گذر از قرب شاهان عمر اگر خواهی که خضر

یافت عمر جاودان تا شد ز اسکندر جدا

بی سرشک تلخ، افتاد از نظر مژگان مرا

رشته می‌گردد سبک چون گردد از گوهر جدا

چون نسوزد خواب در چشمم؟ که شب‌های فراق

اخگری در پیرهن دارم ز هر اختر جدا

نیست چون صائب قراری نقش را بر روی آب چون خیال او نمی گردد ز چشم تر جدا؟

با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا

هر که از خود شد جدا شد از غمِ عالم جدا

نان جو خور در بهشتِ جاودان پاینده باش

کز بهشت از خوردنِ گندم شده‌ست آدم جدا

تا تو را چون گل در این گلزار باشد خرده‌ای

دیده‌ٔ شوری بود هر قطرهٔ شبنم جدا

دور گشتن از سبک‌روحان بود بر دل گران

می‌شود سنگین چو عیسیٰ گردد از مریم جدا

در حریمِ وصل اشکِ شور من شیرین نشد

کعبه نتوانست کردن تلخی از زمزم جدا

چون ز صد گرداب کشتی سالم آید بر کنار؟

نیست ممکن دل شود زان طره‌ی پر خم جدا

لذتِ خاصی‌ست با هر بوسه‌ٔ لبهای او

می‌شود نقشِ نوی هر دم از این خاتم جدا

چون دو تا شد قد وداعِ روح را آماده باش

کز کمان تیرِ سبکرو می‌شود یکدم جدا

توسنِ عمرِ تو را کردند از آن صَرصَر خَرام

تا تو کاه و دانهٔ خود را کنی از هم جدا

تا دمِ رفتن سبک از جا توانی خاستن

مال را در زندگی از خویش کن کم کم جدا

نی که جان را تازه می‌سازد ز قُربِ همنفس

قالبِ بی‌جان شود چون گردد از همدم جدا

نیک و بد را می‌کند صائب فلک هم‌امتیاز

گندم و جو را کند گر آسیا از هم جدا

مطلب مشابه: اشعار وحشی بافقی؛ زیباترین مجموعه شعر عاشقانه کوتاه این شاعر

گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا

نیستند اما به وقت گیر و دار از هم جدا

مستی و مخموری از هم گرچه دور افتاده‌اند

نیست در چشم تو مستی و خمار از هم جدا

لرزد از بیم جدایی استخوانم بند بند

هر کجا بینم فلک سازد دو یار از هم جدا

نشأه و می را نماید با کمال اتحاد

از نگاهی چشم شور روزگار از هم جدا

یک دل صد پاره آید عارفان را در نظر

گر چه باشد برگ برگ لاله‌زار از هم جدا

سر به یک جا می گذارد این دو راه مختلف

می‌نماید گر به صورت زلف یار از هم جدا

متحد گردند با هم چشم چون بر هم نهند

هست اگر جان‌های روشن چون شرار از هم جدا

از دل روشن، علایق را شود پیوند سست

ماه می‌سازد کتان را پود و تار از هم جدا

چند باشیم از حجاب عشق و استغنای حسن

در ته یک پیرهن، ما و نگار از هم جدا؟

آشنایی‌های ظاهر پرد‌هٔ بیگانگی است

آب و روغن هست در یک جویبار از هم جدا

غافلی از پشت و روی کار صائب ورنه نیست

چون گل رعنا خزان و نوبهار از هم جدا

غزلیات

می‌شوند از سردمهری دوستان از هم جدا

برگ‌ها را می‌کند باد خزان از هم جدا

قطره شد سیلاب و واصل شد به دریای محیط

تا به کی باشید ای بی غیرتان از هم جدا

گر دو بی نسبت به هم صد سال باشند آشنا

می کند بی نسبتی در یک زمان از هم جدا

در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر

تا به هم پیوست، شد تیر و کمان از هم جدا

می‌پذیرد چون گلاب از کوره رنگ اتحاد

گر چه باشد برگ برگ گلستان از هم جدا

تا تو را از دور دیدم رفت عقل و هوش من

می شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا

تا چو زنبور عسل در چشم هم شیرین شوند

به که باشد خانه‌های دوستان از هم جدا

در خموشی حرف‌های مختلف یک نقطه‌اند

می‌کند این جمع را تیغ زبان از هم جدا

پیش ارباب بصیرت گفتگوی عشق و عقل

هست چون بیداری و خواب گران از هم جدا

گرچه در صحبت قسم‌ها بر سر هم می‌خورند

خون خود را می‌خورند این دوستان از هم جدا

نیست ممکن آشنایان را جدا کردن ز هم

می‌کند بیگانگان را آسمان از هم جدا

لفظ و معنی را به تیغ از یکدگر نتوان برید کیست صائب تا کند جانان و جان از هم جدا؟

گرچه جان ما به ظاهر هست از جانان جدا

موج را نتوان شمرد از بحر بی پایان جدا

از جدایی قطع پیوند خدایی مشکل است

گر شود سی پاره، از هم کی شود قرآن جدا؟

می‌شود بیگانگان را دوری ظاهر حجاب

آشنایان را نمی‌سازد ز هم هجران جدا

زود می‌پاشد ز هم جمعیت بی نسبتان

دانه را از کاه در خرمن کند دهقان جدا

دل به دشواری توان برداشت از جان عزیز

می‌شود یا رب سخن چون از لب جانان جدا

تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته‌ای

دست افسوسی‌ست هر برگی در این بستان جدا

هست با هر ذره خاک من جنون کاملی

می‌کند هر قطره از دریای من طوفان جدا

عشق هیهات است در خلوت شود غافل ز حسن

نیست در زندان زلیخا از مه کنعان جدا

می‌توان از عالم افسرده دل برداشت زود

از تنور سرد می‌گردد به گرمی نان جدا

کم نگردد آنچه می‌آید به خون دل به دست

نیست از دامان دریا پنجهٔ مرجان جدا

قانع از روزی به تلخ و شور شو صائب که ساخت

پسته را آمیزش قند از لب خندان جدا

مطلب مشابه: اشعار خیام؛ گزیده بهترین اشعار خیام نیشابوری و مجموعه شعر عاشقانه و فلسفی او

مطالع

می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا

می خلد در دیده من هر نفس خاری جدا

از متاع عاریت بر خود دکانی چیده ام

وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا

چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند

چرخ سنگین دل ز من هر دم کند یاری جدا

نیست ممکن جان پر افسوس من خالی شود

گر شود هر موی من آه شرر باری جدا

تا شدم بی عشق، می لرزم به جان خویشتن

هیچ بیماری نگردد از پرستاری جدا

دست من چون خار دیوارست از گل بی نصیب

ور نه دارد دامن گل هر سر خاری جدا

نه همین خورشید سرگرم است از سودای او

عشق دارد در دل هر ذره بازاری جدا

حسن سرکش، کافر از جوش هواداران شود

دارد از هر طوق قمری سرو زناری جدا

قطع امید از حیات تلخ بر من مشکل است

وای بر آن کس که گردد از شکرزاری جدا

تکیه بر پیوند جان و تن مکن صائب که چرخ

این چنین پیوندها کرده است بسیاری جدا

نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را

مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را

تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زور

از زمین تشنه بیرون شد نباشد آب را

جوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریت

روغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب را

قامت خم زندگی را می کند پا در رکاب

می گذارد پل در آتش نعل این سیلاب را

می کند فکر متین، کج بحث را کوته زبان

از کجی زور نهنگ آرد برون قلاب را

لب ز حرف شکوه بستن تلخ دارد کام من

وقت زخمی خوش که بیرون می دهد خوناب را

دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم

مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را

نقد خود را نسیه می سازد ز کوته دیدگی

با چراغ آن کس که جوید گوهر شب تاب را

سینه خود صائب از گرد کدورت پاک کن صاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را

چشمِ روشن می‌دهد از کف دلِ بی‌تاب را

صفحهٔ آیینه بال و پر شود سیماب را

از علایق نیست پروایی دلِ بی‌تاب را

هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را

عشق در کارِ دلِ سرگشتهٔ ما عاجز است

بحر نتواند گشودن عقدهٔ گرداب را

می‌کند هر لحظه ویران‌تر مرا تعمیرِ عقل

شورِ سیلاب است در ویرانه‌ام مهتاب را

بی خموشی نیست ممکن جانِ روشن یافتن

کوزهٔ سربسته می‌باید شرابِ ناب را

زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان

دل نمی‌سوزد درین کشور به هم احباب را

طاعتِ زُهّاد را می‌بود اگر کیفیتی

مُهر می‌زد بر دهن خمیازهٔ مِحراب را

نیست دلگیر آسمان از گریه‌هایِ تلخِ ما

خونِ ناحق گل به دامن می‌کند قصاب را

در صفای سینهٔ خود سعی کن تا ممکن است

صاف اگر با خویش خواهی سینهٔ احباب را

نفس را نتوان به لاحول از سرِ خود دور کرد

وای بر کاشانه‌ای کز خود برآرد آب را

نیست درمان مردمِ کج‌بحث را جز خامُشی

ماهیِ لب‌بسته خون در دل کند قلّاب را

روشنم شد تنگ‌چشمی لازمِ جمعیت است

بر کفِ دریا چو دیدم کاسهٔ گرداب را

چرب‌نرمی رتبه‌ای دارد که با اجرای حکم

می‌نماید زیرِ دستِ خویش روغن آب را

تا نگردد آب دل صائب ز آهِ آتشین

نیست ممکن یافتن آن گوهرِ نایاب را

مطلب مشابه: اشعار نظامی گنجوی؛ گزیده شعر تک بیتی، غزل و اشعار عاشقانه نظامی

غزلیات

می‌توان در زلفِ او دیدن دلِ بی‌تاب را

پرده‌‌پوشی چون کند شب گوهرِ شب‌تاب را

غیرتِ طاقِ دلاویزِ خمِ ابروی او

همچو ناخن می‌خراشد سینهٔ محراب را

دیدهٔ حسرت عنانِ عمر نتواند گرفت

هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را

چون عنان‌داری کنم دل را، که چشمِ شوخِ او

شهپرِ پرواز می‌گردد دل‌ِ بی‌‌تاب را

در لباسِ عاریت چون ابرِ آرامش مجو

برقِ زیرِ پوست باشد جامهٔ سنجاب را

خاکیان را بحرِ رحمت می‌کند روشنگری

موجهٔ دریاست صیقل، ظلمتِ سیلاب را

نم به دل نگذاشت خونم خنجرِ قصاب را

جذبهٔ من می‌کِشد از صلبِ آهن آب را

ابرِ چشمِ من چنین گر گوهر‌افشانی کند

کاسهٔ دریوزه دریا میکند گرداب را

صبحِ هر روز از شفق صد کاسه خون بر سر کشد

تا در آغوش آورد خورشیدِ عالمتاب را

می‌تواند از دویدن سیل را مانع شدن

می کند هر کس عنان‌داری دلِ بی‌تاب را

نشأه صرف از میِ ممزوج باشد بیشتر

آب در شیر از میِ روشن مکن مهتاب را

از گرانجانی شود در هر قدم سنگِ نشان

گر نیندازد به منزل راه‌پیما خواب را

پیشِ راهِ شکوهٔ خونین نگیرد خامشی

بخیه نتواند عنان‌داری کند خوناب را

می‌دهد اشکِ ندامت عاجزان را شستشو

بحر روشن می‌کند آیینهٔ سیلاب را

خط بر آن لبهای میگون تنگ می‌گیرد عبث

نیست حاجت صاف‌گرداندن شرابِ ناب را

در حریمِ وصل از عاشق اثر جستن خطاست

نیست ممکن خودنمایی در حرم محراب را

می کند بر خود فضای خُلد را زندانِ تنگ

هر که در مستی رعایت می‌کند آداب را

از کجی گردند خلق از صیدِ مطلب کامیاب

راستی خالی ز بحر آرد برون قلّاب را

نیست کارِ ساده‌لوحان رازِ پنهان داشتن

صفحهٔ آیینه بال و پر شود سیماب را

چشمِ عبرت باز‌ کن، گردید چون مویت سفید

مگذران در خوابِ غفلت این شبِ مهتاب را

کشتیِ خود را سبک گردان درین دریا که نیست

بهتر از کامِ نهنگان مصرفی‌اسباب را

تیغِ او را در نظر دارند دائم کُشتگان تشنگان در خواب می‌بینند صائب آب را

غزلیات

قصاید

ای سواد عنبرین فامت سویدای زمین

مغز خاک از نهکت مشکین لباست خوشه چین

موجه ای از ریگ صحرایت صراط المستقیم

رشته ای از تار و پود جامه ات حبل المتین

غنچه پژمرده ای از لاله زارت شمع طور

قطره افسرده ای از زمزمت در ثمین

در بیابان طلب یک العطش گوی تو خضر

در حریم قدس یک پروانه ات روح الامین

مصرع برجسته ای دیوان موجودات را

از حجر اینک نشان انتخابت بر جبین

میهمانداری به الوانهای نعمت خلق را

چون خلیل الله داری هر طرف صد خوشه چین

طاق ابروی ترا تا دست قدرت نقش بست

قامت افلاک خم شد، راست شد پشت زمین

مردم چشم جهان بین سپهر اخضری

جای حیرت نیست گر باشد لباست عنبرین

شش جهت چون خانه زنبور پرغوغای توست

کهکشان از نوشخند توست جوی انگبین

عالم اسباب را از طاق دل افکنده ای

نیست نقش بوریا در خانه ات مسندنشین

تا به کف نگرفته بود از سایه ات رطل گران

در کشاکش بود از خمیازه رگهای زمین

با صفای جبهه صاف تو از کم مایگی

چون دروغ راست مانندست صبح راستین

آب شوری در قدح داری و از جوش سخا

می کنی تکلیف خلق اولین و آخرین

از ثبات مقدم خود عذرخواهی می کنی

پای عصیان هر که را لغزید از اهل زمین

روی عالم را ز برگ لاله داری سرختر

گر چه خود چون داغ می پوشی لباس عنبرین

بوسه در یاقوت خوبان دارد آتش زیر پا

بر امید آن که خدام ترا بوسد زمین

گرد فانوس تو گشتن کار هر پروانه نیست

نقش دیوارست اینجا شهپر روح الامین

تا ز دامنگیریت کوته نماند هیچ دست

می کشی چون پرتو خورشید دامن بر زمین

هر گنهکاری که زد بر دامن پاک تو دست

گرد عصیان پا کردی از رخش با آستین

ساغر لبریز رحمت را تو زمزم کرده ای

چون به رحمت ننگری در سینه های آتشین؟

تا به روی خاک تردامن نیفتد سایه ات

پهن سازد هر سحر خورشید دامن بر زمین

تا شبستان فنا جایی ناستد چون شرر

گر به روی آتش دوزخ فشانی آستین

انبیا چندین چه می کوشند در تعمیر تو؟

گنج رحمت نیست گر در زیر دیوارت دفین

در هوای حسن شورانگیز آب زمزمت

جمله از سر رفت دیگ مغزهای آتشین

نیستی گر مهردار رحمت پروردگار

چون نگین بهر چه داری این سیاهی بر جبین؟

هست اسماعیل یک قربانی لاغر ترا

کز نم خونش نکردی لاله گون روی زمین

گر زبان ناودانت چون قلم می داشت شق

پاک می شد از غبار معصیت روی زمین

تا در تکلیف بر روی جهان واکرده ای

در پس درمانده است از شرم، فردوس برین

در حریم جنت آسای تو اهل دید را

در نظر می آید از هر شمع جوی انگبین

ناودان گوهر افشانت ز رحمت آیه ای است

از حریم لطف نازل گشته در شان زمین

گر نه ای روشنگر آیینه دلها، چرا

جامه و دست و رخت پیوسته باشد عنبرین؟

ایمنند از آتش دوزخ پرستاران تو

حق گزاری شیوه توست ای بهشت هشتمین

غفلت و نسیان ندارد بر مقیمان تو دست

برنچیند دانه ای بی ذکر مرغی از زمین

هیچ کس ناخوانده نتواند به بزمت آمدن

چون در رحمت نداری گر چه دربان در کمین

می زنی یک ماه دامن بر میان در عرض سال

می دهی سامان کار اولین و آخرین

هیچ تعریفی ترا زین به نمی دانم که شد

در تو پیدا گوهر پاک امیرالمؤمنین

بهترین خلق بعد از بهترین انبیا

ابن عم مصطفی داماد خیرالمرسلین

تا ابد چون طفل بی مادر به خاک افتاده بود

ذوالفقار او نمی برید اگر ناف زمین

خانه زنبور دل بی شهد ایمان مانده بود

گر نمی شد باعث تعمیر او یعسوب دین

تا نگرداند نظر حیدر، نگردد آسمان

تا نگوید یا علی، گردون نخیزد از زمین

در زمان رحمت سرشار عصیان سوز تو

مد آهی می کشد گاهی کرام الکاتبین

نقطه بسم اللهی فرقان موجودات را

در سواد توست علم اولین و آخرین

شهپر رحمت بود هر حرفی از نام علی

این دو شهپر برد عیسی را به چرخ چارمین

سرفراز از اول نام تو عرش ذوالجلال

روشن از خورشید رویت نرگس عین الیقین

چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست

جز تو بر شخص دگر نام امیرالمؤمنین

مطلب مشابه: اشعار سنایی؛ گلچین اشعار عاشقانه، غزلیات، قصاید و ترجیعات این شاعر

قصاید

این حریم کیست کز جوش ملایک روزبار

نیست در وی پرتو خورشید را راه گذار

کیست یارب شمع این فانوس کز نظاره اش

آب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار

این شبستان خوابگاه کیست کز موج صفا

دود شمعش می رباید دل چو زلف مشکبار

یارب این خاک گرامی مغرب خورشید کیست

کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار

این مقام کیست کز هر بیضه قندیل او

سر برآرد طایری چون جبرئیل نامدار

کیست یارب در پس این پرده کز انفاس خوش

می برد از چشم ها چون بوی پیراهن غبار

این مزار کیست یارب کز هجوم زایران

غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار

جلوه گاه کیست یارب این زمین مشک خیز

کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار

ساکن این مهد زرین کیست کز شوق لبش

شیر می جوشد ز پستان صبح را بی اختیار

این همایون بقعه یارب از کدامین سرورست

کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار

سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا

آن که دارد همچو دل در سینه عالم قرار

جدول بحر رسالت کز وجود فایضش

خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار

گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش

هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار

آن که گر اوراق فضلش را به روی هم نهند

چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار

آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است

یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار

مهره مومی است در سرپنجه او آسمان

می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار

حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد

شق شود از جوش گوهر آسمان ها چون انار

می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف

در دل دریا شکوه او نماید گر گذار

راز سرپوشیدگان غیب بر صحرا فتد

پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار

آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی است

پیش عالم او بود چون روز روشن آشکار

گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او

تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار

بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است

تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار

تیغ او چون سربرآرد از نیام مشکفام

می شود صبح قیامت از دل شب آشکار

آن که تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست

چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟

تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین

آن که گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار

چون تواند خصم رو به باز با او پنجه کرد؟

آن که شیر پرده را فرمانش آرد در شکار

همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است

در رضای او رضای حضرت پروردگار

شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بست

در غریبی تا اقامت کرد آن کوه وقار

زهر در انگور تا دادند او را دشمنان

ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار

تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند

تا شد از انگور کام شکرینش زهربار

وه چه گویم از صفای روضه پرنور او

کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار

گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین

تا مگر یابد در او یک لحظه چون قندیل بار

می توان خواند از صفای کاشی دیوار او

عکس خط سرنوشت خلق را شبهای تار

روضه پر نور او را زینتی در کار نیست

پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار

خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب

گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار

می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف

از محجرهای او خلد برین را آشکار

همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است

هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار

می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان

از حریم روضه او تا به عرش کردگار

قلزم رحمت حبابی چند بیرون داده است

نیست قندیل این که می بینی به سقفش بی شمار

زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است

قبه نورانی آن سرو عرش اقتدار

از محجرهای زرینش که دام رحمت است

می توان آمرزش جاوید را کردن شکار

تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان

از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار

هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش

قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار

کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم

هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار

خادمان صندوق پوش مرقدش می ساختند

گر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار

با کمال بی نیازی مرقد زرین او

می کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار

اشک شمع روضه او را ز دست یکدگر

حور و غلمان می ربایند از برای گوشوار

نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایران

روضه جنت مثالش در دل شبهای تار

می توان خواند از جبین رحل مصحف های او

رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار

بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند

صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار

هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او

شمعها انگشت بردارند بهر زینهار

تا دم صبح از فروغ قبه زرین او

آب می گردد به چشم اختران بی اختیار

هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش

در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار

حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوار را

آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار

اختیار خدمت خدام این در می کند

هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار

از صفای جبهه خدام او دلهای شب

می توان کردن مصحف خط غبار

از سر گلدسته اش چون نخل ایمن تا سحر

بر خداجویان شود برق تجلی آشکار

از نوای عندلیبان سر گلدسته اش

قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار

داغ دارد چلچراغ او درخت طور را

این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار

از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد

گر بداند می کنندش کفشدار این مزار

خضر تردستی که میراب زلال زندگی است

می کند سقایی این آستان را اختیار

می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب

تا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار

مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته است

چون برآید ناامید از حضرتش امیدوار؟

روز محشر سر برآرد از گریبان بهشت

هر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار

می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر

هر که را تابوت گردانند گرد این مزار

چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر

هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار

از فشار قبر تا روز جزا آسوده است

هر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار

می رود فردا سراسر در خیابان بهشت

هر که را امروز افتد در خیابانش گذار

هر که باشد در شمار زایران درگهش

می تواند شد شفیع عالمی روز شمار

آتش دوزخ نمی گردد به گردش روز حشر

از سر اخلاص هر کس گشت گرد این مزار

بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او

از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار

می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد

در جوار روضه او هر که را باشد مزار

هر که شمع نیمسوزی برد با خود زین حریم

ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار

می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت

هر که از خاک درش با خود برد یک سرمه وار

بر جبین هر که بنشیند غبار درگهش

داخل جنت شود از گرد ره بی انتظار

هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند

سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار

آن که باشد یک طواف مرقدش هفتاد حج

فکر صائب چون تواند کرد فضلش را شمار؟

مطلب مشابه: اشعار عطار نیشابوری؛ اشعار برگزیده ناب عاشقانه کوتاه و بلند عطار

قصاید

شاه کربلا

خاکیان را از فلک امید آسایش خطاست

آسمان با این جلالت گوی چوگان قضاست

پرده خارست اگر دارد گلی این بوستان

نوش این غمخانه را چاشنی زهر فناست

ساحلی گر دارد این دریا لب گورست و بس

هست اگر کامی درین ویرانه کام اژدهاست

داغ ناسورست هست این خانه را گر روزنی

آه جانسوزست اگر شمعی درین ماتم سراست

سختی دوران به ارباب سعادت می رسد

استخوان از سفره این سنگدل رزق هماست

نیست سالم دامن پاکان ز دست انداز او

گرگ تهمت یوسف گل پیرهن را در قفاست

سنگ می بارد به نخل میوه دار از شش جهت

سرو از بی حاصلی پیوسته در نشو و نماست

قرص مهر و ماه گردون را کسی نشکسته است

از دل خود روزی مهمان درین مهمانسراست

هر زبانی کز فروغ صدق دارد روشنی

زنده زیر خاک دایم چون چراغ آسیاست

تیرباران قضا نازل به مردان می شود

از نیستان شیر را آرامگاه و متکاست

هست اگر آسایشی در زیر تیغ و خنجرست

دیده حیران قربانی بر این معنی گواست

با قضای آسمان سودی ندارد احتیاط

بیشتر افتد به چه هر کس درین ره با عصاست

کی مسلم می گذارد زندگان را روزگار؟

کز سیه روزان این ماتم سرا آب بقاست

نیست غیر از نامرادی در جهان خاک مراد

مدعای هر دو عالم در دل بی مدعاست

عارفانی را که سر در جیب فکرت برده اند

چون ز ره صد چشم عبرت بین نهان زیر قباست

لب گشودن می شود موج خطر را بال و پر

لنگر این بحر پرآشوب، تسلیم و رضاست

زیر گردون ما ز غفلت شادمانی می کنیم

ورنه گندم سینه چاک از بیم زخم آسیاست

هر گدا چشمی نباشد مستحق این نوال

درد و محنت نزل خاص انبیا و اولیاست

زخم دندان ندامت می رسد سبابه را

از میان جمله انگشتان، که ایمان را گواست

در خور ظرف است اینجا هر دهان را لقمه ای

ضربت تیغ شهادت طعمه شیر خداست

نیست هر نخجیر لاغر لایق فتراک عشق

آل تمغای شهادت خاصه آل عباست

کی دلش سوزد به داغ دردمندان دگر؟

چرخ کز لب تشنگان او شهید کربلاست

آنچه از ظلم و ستم بر قرة العین رسول

رفت از سنگین دلان، بر صدق این معنی گواست

مظهر انوار ربانی، حسین بن علی

آن که خاک آستانش دردمندان را شفاست

ابر رحمت سایبان قبه پر نور او

روضه اش را از پر و بال ملایک بوریاست

دست خالی برنمی گردد دعا از روضه اش

سایلان را آستانش کعبه حاجت رواست

در رجب هر کس موفق شد به طوف مرقدش

بی تردد جای او در مقعد صدق خداست

در ره او زایران را هر چه از نقد حیات

صرف گردد، با وجود صرف گردیدن بجاست

چون فتاده است این مصیبت زائران را عمر کاه

در تلافی زان طوافش روح بخش و جانفزاست

نیست اهل بیت را رنگین تر از وی مصرعی

گر بود بر صدر نه معصوم جای او، بجاست

کور اگر روشن شود در روضه اش نبود عجب

کان حریم خاص مالامال از نور خداست

با لب خشک از جهان تا رفت آن سلطان دین

آب را خاک مذلت در دهان زین ماجراست

زین مصیبت می کند خون گریه چرخ سنگدل

این شفق نبود که صبح و شام ظاهر برسماست

عقده ها از ماتمش روی زمین را در دل است

دانه تسبیح، اشک خاک پاک کربلاست

در ره دین هر که جان خویش را سازد فدا

در گلوی تشنه او آب تیغ آب بقاست

تا بدخشان شد جگرگاه زمین از خون او

هر گیاهی کز زمین سر برزند لعلی قباست

نیست یک دل کز وقوع این مصیبت داغ نیست

گریه فرض عین هفتاد و دو ملت زین عزاست

می دهد غسل زیارت خلق را در آب چشم

این چنین خاک جگرسوزی ز مظلومان کراست؟

بهر زوارش که می آیند با چندین امید

هر کف خاک از زمین کربلا دست دعاست

مردگان با اسب چوبین قطع این ره می کنند

زندگان را طاقت دوری ز درگاهش کجاست؟

از سیاهی داغ این ماتم نمی آید برون

این مصیبت هست بر جا تا بجا ارض و سماست

از جگرها می کشد این نخل ماتم آب خویش

تا قیامت زین سبب پیوسته در نشو و نماست

گر چه از حجت بود حلم الهی بی نیاز

این مصیبت حجت حلم گرانسنگ خداست

قطره اشکی که آید در عزای او به چشم

گوشوار عرش را از پاکی گوهر سزاست

زائران را چون نسازد پاک از گرد گناه؟

شهپر روح الامین جاروب این جنت سراست

سبحه ای کز خاک پاک کربلا سامان دهند

بی تذکر بر زبان رشته اش ذکر خداست

چند روزی بود اگر مهر سلیمان معتبر

تا قیامت سجده گاه خلق مهر کربلاست

خاک این در شو که پیش همت دریا دلش

زایران را پاک کردن از گنه کمتر سخاست

مغز ایمان تازه می گردد ز بوی خاک او

این شمیم جانفزا با مشک و با عنبر کجاست؟

زیر سقف آسمان، خاکی که از روی نیاز

می توان مرد از برایش، خاک پاک کربلاست

تا شد از قهر الهی طعمه دوزخ یزید

نعره هل من مزید از آتش دوزخ نخاست

تکیه گاهش بود از دوش رسول هاشمی

آن سری کز تیغ بیداد یزید از تن جداست

آن که می شد پیکرش از برگ گل نیلوفری

چاک چاک امروز مانند گل از تیغ جفاست

آن که بود آرامگاهش از کنار مصطفی

پیکر سیمین او افتاده زیر دست و پاست

چرخ از انجم در عزایش دامن پر اشک شد

تا به دامان جزا گر ابر خون گرید رواست

مدحش از ما عاجزان صائب بود ترک ادب

آن که ممدوح خدا و مصطفی و مرتضاست

سال تاریخ مدیح این امام المتقین چون نهد «جان » سر به پایش «مدح شاه کربلاست »

شاه کربلا

تک بیتی ها

نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است

شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا

پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوست

شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا

مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را

بیرون در گذار و به این انجمن درآ

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

بند قبا گشوده به آغوش من درآ

آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست

ای سنگدل به صائب شیرین‌سخن درآ

    غم مرا دگران بیش می‌خورند از من

    همیشه روزی من رزق دیگران باشد

    طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان

    گر نماز از ما نمی‌آید، وضویی می‌کنیم

    شکست شیشه دل را مگو صدایی نیست

    که این صدا به قیامت بلند خواهد شد

تک بیتی ها

دشمن خانگی از خصم برونی بتر است

    بیشتر شکوه یوسف ز برادر باشد

    دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است

    که اگر بازستانند، دو چندان گردد

    چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشد

    زینت ساده‌دلان پاکی گوهر باشد

    پرده چشم خدابین نشود خودبینی

    مرد را آینه زندان سکندر باشد

    اهل مسجد ز خرابات سیه‌مست‌ترند

    گردش سبحه در او گردش ساغر باشد

تک بیتی ها

    هر که پا کج می‌گذارد ما دل خود می‌خوریم

    شیشه ناموس عالم در بغل داریم ما

    دود اگر بالا نشیند، کسر شأن شعله نیست

    جای چشم ابرو نگیرد،گر چه او بالاتر است

    لب نهادم به لب یار و سپردم جان را

    تا به امروز بدین مرگ نمرد است کسی

    من از بی‏‌قدری خار سر دیوار دانستم

    كه ناكس كس نمی‏گردد از این بالانشینی‌ها

    کدام دیده بد در کمین این باغ است

    که بی نسیم، گل از شاخسار می‌ریزد

تک بیتی ها

    تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟

    از کوتهی ماست که دیوار بلندست

    کوته بود از دامن عریانی مجنون

    هر چند که دست ستم خار بلندست

    غافل کند از کوتهی عمر شکایت

    شب در نظر مردم بیدار بلندست

    هرچند زمین‌گیر بود دانه امید

    دست کرم ابر گهربار بلندست

    صائب ز بلند اختری همت والاست     گر زان که ترا پایه گفتار بلندست

    ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم

    وای بر خضر که زندانی عمر ابد است

غزلیات ترکی

نه احتیاج که ساقی ویره شراب سنه؟

که ئوز پیاله سینی ویردی آفتاب سنه

شراب لعلی ایچون توکمه آبرو زنهار

که دمبدم لب لعلین ویرور شراب سنه

اگر ویرام داشه پیمانه نی گیچورمندن

شرابدن نیچه گوز تیکسه هر حباب سنه

قوروتما ترلی عذارین ایچینده باده ناب

که گل کیمی یاراشور چهره پرآب سنه

شرابدن نه عجب اولماسون اگر سرخوش

بودوزلو لبر ایلن نیلسون شراب سنه؟

بوآتشین یوز ایلن کیم دوتار سنین اتگین

حلال ایلر قانینی تایتر کباب سنه

دیدوم چیخاره سنی خط حجابدن، غافل

که خط غباری اولور پرده حجاب سنه

سنین صحیفه حسنین، کلام صائب دور

که داغ عیب اولور خال انتخاب سنه

غزلیات ترکی

عاشقین گوز یاشینه رحم ایله مز اول آفتاب

آغلاماق ایلن آپارماز اود الیندن جان کباب

باش ویرنده خنجر سیرابینه یتمزمنه

گر چه سانیر ئوزینی باشدان کیچنلردن حباب

ایچدی قانلار اول ستمگر تا کباب ایتدی منی

چکدی اوددان انتقامین دونه دونه بوکباب

خاک اولدوم اول کمان ابرو اوخین صید ایتمگه

بیلمدیم کوک یاییدن دوشمزیره تیر شهاب

گردو توشسا آتش رخساریلن ییرنده دور

ایلسون عاشقلر ایله نیچه یوز سیزلیخ نقاب

شفقت ایلن بیرکرت باشین گوتور توپراقدن

نیچه یولوندا شفقدن ترلسون قان آفتاب؟

فارغم سنگ ملامت ایچره جور چرخدن

نیلسون گوهرده اولان سویه موج انقلاب؟

عقلی عشق ایتمک سوزایلن سهل و آسان گورونور

باش آغاردی نافه نین تاقانین ایتدی مشک ناب

سایمسه هرکیم فنا دنیاده موجود ئوزینی داخل جنّت اولور محشرده صائب بی‌حساب

الدن چیخارام زلف پریشانینی گورجک

ایشدن گیدرم سرو خرامانینی گورجک

سوسیزلارا گر جان آخیدور چشمه حیوان

من جان ویریرم چشمه حیوانینی گورجک

گر باغلاماسون ایل گوزینی شرم عذارین

جاندان کسیلور خنجر مژگانینی گورجک

ریحان که نزاکت توکولوردی قلمیندن

خط تیره چکر زلف پریشانینی گورجک

بلبل که گلون لعل لبیندن سوزآلیردی

دیلی دولاشور غنچه خندانینی گورجک

رضوان که بهشتین یمیشی گوزینه گلمز

دیشلر الینی سیب زنخدانینی گورجک

تردن خط ریحان ورقین پاک سیلیپدور

نقاش گلستان خط ریحانینی گورجک

گلرنگ اولور صبح اتکی قانلو تریندن

خورشید عذار عرق افشانینی گورجک

مژگانی اولوب قانلو یاشیندان رگ یاقوت

صائب لب لعل گهر افشانینی گورجک

اولمادی خورشیددن داغلارد رنگین قاشلار

گوردیلر لعل لبین قان ترلدیلر داشلار

قیلدی پیدا حکم تقویم کهن، گل دفتری

آچدیلار تا چهره دلداریمی نقاشلار

قیلمادیلار سینه افگاریمی آماجگاه

اسکیک ایتدیلر بیزیملن اول مقوس قاشلار

عاشق صادق بیلور سنگ ملامت قدرینی

مخزن سلطانه لایقدر بویارار داشلار

گون دوننده ایل دیدوم ترک ایتمسون یولداشلیغ

چون قارا اولدی گونوم،یاد اولدولار قارداشلار

یول اگر حقدور، چکریول سیزدان آخر انتقام

یوله تاپشور چیخدیلار یولدان اگر یولداشلار

اولدی مغلوب هوای نفس، استیلای عقل

آلدیلار حاکم الیندن اختیار اوباشلار

چون گوئول بی نوراولور، مطلق عنان اولور هوس

قاش قرالانده چیخارلار یووادن خفاشلار

مهربان اولماز نسیمِ صبحدم هرگز سنه شمع تک تا توکمسن صائب گوزیندن یاشلار

غزلیات ترکی

عاشق قانینی وسمه لو قاشون نهان ایچر

جوهرلو تیغ قین آرا، پیوسته قان ایچر

ایتدوکجه قان کونوللری، اول لعل آتشین

آب حیات تک قارا زلفون روان ایچر

تا بیر پیاله ویردی، کباب ایتدی باغریمی

هر کیم اونون الیندن ایچر باده، قان ایچر

ایلر یاشار خضرکیمی هر کیم که گیجه لر

گل اوزلی یار ایلن می چون ارغوان ایچر

آدم ندور که ایچمیه سون ویردو گون شراب

ویرسن اگر فرشته یی می، بی گمان ایچر

ساقی، منیله شیشه و پیمانه نیلسون؟

دریانی بیر نفسده بوریگ روان ایچر

تیزراق چکر ندامته بدمستلیک یولی

هرکیم که یاخشی ایچسه شرابی، یامان ایچر

صائب چو من، اونین سوزینی سالمادیم یره بیلم نیچون منیم قانیمی آسمان ایچر

مین دل محزونیله بیر تازه قربانیز هله

زخم تیر غمزه مستینله بیجانیز هله

اولمادان غم چکمه ریز دور زمانیندان سنین

ناله و آه ایتمه ده دل ایندی حیرانیز هله

لطف ایدرسن، گر چه سن اغیاره هر دم دوستیم

روز و شب بیز فرقتینله زار و نالانیز هله

عید وصلینه مشرف اولمادان اغیار دون

دستینی بوس ایله دیک بیزاونلا شادانیز هله

دام دوزخ ایچره اغیار اولماسین اصلا خلاص صائبا بیز جنت دلداره مهمانیز هله

مطالع

زشت‌رو چون سازد از خود دور خوی زشت را؟

لازم افتاده است خوی زشت، روی زشت را

چرخ می‌داند عیار آه پرتأثیر را

می‌توان در زخم دیدن جوهر شمشیر را

چون دریغ از دیده داری حسن ذات خویش را

از چه دادی عرض بر عالم صفات خویش را؟

مطلب مشابه: اشعار عارف قزوینی؛ مجموعه عاشقانه تصنیف، غزلیات و تک بیتی زیبا

مطالب مشابه