سبکِنو

بهتری اشعار ملک الشعرای بهار؛ مجموعه شعر کوتاه و عاشقانه این شاعر

ملک الشعرای بهار یکی از بهترین شاعران معاصر ایرانی بود که دستی در سیاست نیز داشت. ما امروز در سبکنو بهترین اشعار این شاعرِ معاصر را برای شما گردآوری کرده‌ایم، امیدواریم که از خواندن آن‌ها نهایت لذت را ببرید.

ملک الشعرای بهار که بود؟

اشعار ملک الشعرای بهار؛ مجموعه شعر کوتاه و عاشقانه این شاعر

شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامه‌نگار، تاریخ‌نگار و سیاست‌مدار معاصر ایرانی بود. ناتل خانلری وی را آخرین ادیب بزرگ ایران می‌نامند.

بهار در سال ۱۲۹۳ خورشیدی نماینده حوزه انتخابیه درگز در مجلس سوم شورای ملی و همچنین به عنوان نماینده حوزه انتخابیه کاشمر در مجلس پنجم شورای ملی انتخاب شد.

بهار در حالی که از جوانترین نمایندگان مجلس بود اما تصویب اعتبارنامه‌اش چهار ماه و نیم به طول انجامید. هنگام بررسی اعتبارنامه‌اش در مجلس (۳۱ فروردین ۱۲۹۴) شیخ محمدحسن گروسی در مخالفت با اعتبارنامه ملک‌الشعرا، مندرجات روزنامه نوبهار را «فساد ملتبس» توصیف کرد، یعنی امکان فساد عقیده در این مندرجات هست و باید برای تشخیص آن به خبره و کارشناس مراجعه شود.

سید حسن مدرس نیز ضمن اعلام مخالفت خود با اعتبارنامه ملک‌الشعرا گفت حاکم درگز که انتخابات درگز را برگزار کرده، یاغی بوده‌است. سرانجام مجلس با ۴۴ رأی موافق در برابر ۲۵ رأی مخالف به اعتبارنامه ملک‌الشعرا رأی داد.

بهترین ملک الشعرای بهار

شعرهای کوتاه بهار

    یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

    یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

    یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

    یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

    کودک اشک من شود خاک‌نشین ز ناز تو

    خاک‌نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟

    چهره به زر کشیده‌ام، بهر تو زر خریده‌ام

    خواجه! به هیچ‌کس مده بنده‌ی زر خریده را

    گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی

    کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟

    گر دو جهان هوس بود، بی‌تو چه دسترس بود؟

    باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را

    جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم

    ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

    خیز، بهار خون‌جگر! جانب بوستان گذر

    تا ز هزار بشنوی قصه‌ی ناشنیده را

یار من گلزار من تویی تو

دلدار من تویی تو

همه جا همراه من تویی دل خواه من تویی تو

جز از راستی هیچ دم بر میار که باشی بر مردمان استوار

از پشت تریبون دلم عشق چنین گفت

محبوب تو زیباست، قشنگ است، ملیح است

اعضای وجودم همه فریاد کشیدند

احسنت صحیح است، صحیح است، صحیح است

    هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟

    بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

    کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ

    گویی بهشت آمده از آسمان فرود

    دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش

    جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

    جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند

    وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود

    ای دلبر من‌، تاج سر من

    یک دم ز وفا، بنشین بر من

    نازت بکشم ای مایه ناز

    بارت ببرم ای دلبر من

    وای از تو که‌ سوخت پروانه صفت

    شمع رخ تو بال و پر من

    رحمی که بسوخت عشق تو مرا

    چندان که نماند خاکستر من

    ای مرغ سحر این نامه ببر

    نزد صنم گل پیکر من

    لیلای منی مجنون توام

    من بندهٔ تو تو سرور من

    دل شد ز غمت چون قطره خون

    وز دیده چکید در ساغر من

    ویرانه شود آن خانه که نیست

    روشن ز رخت ای اختر من

    لطفت‌ شکرست‌ قهرت‌ شررست

    هم نوش منی هم نشترمن

    هرجا گذری با صوت خوشت

    خاک ره توست چشم تر من

    گوید که «‌بهار» نالد چو هزار

    ناکرده نظر بر منظر من

مطلب مشابه: اشعار سهراب سپهری؛ مجموعه شعر عاشقانه کوتاه و بلند این شاعر

بهترین ملک الشعرای بهار

به دل جز غم آن قمر ندارم

خوشم ز آنکه غم دگر ندارم

کند داغ دلم همیشه تازه

از این مطلب تازه‌تر ندارم

بر دامن دشت بنگر آن نرگس مست

چشمی به ره و سبزه‌ عصایی در دست

گویی مجنون به انتظار لیلی

ازگور برون آمد و بر سبزه نشست

شاه انوشیروان به موسم دی

    رفت بیرون ز شهر بهر شکار

    در سر راه دید مزرعه ای

    که در آن بود مردم بسیار

    اندر آن دشت پیرمردی دید

    که گذشته است عمر او ز نود

    دانه جوز در زمین می‌کاشت

    که به فصل بهار سبز شود

    گفت کسری به پیرمرد حریص

    که: «چرا حرص می‌زنی چندین؟

    پای های تو بر لب گور است

    تو کنون جوز می کنی به زمین

    جوز ده سال عمر می‌خواهد

    که قوی گردد و به بار آید

    تو که بعد از دو روز خواهی مرد

    گردکان کشتنت چه کار آید؟

    مرد دهقان به شاه کسری گفت:

    مردم از کاشتن زیان نبرند

    دگران کاشتند و ما خوردیم

    ما بکاریم و دیگران بخورند

شعرهای کوتاه بهار

امروز نه کس ‌ز عشق آگه چو من است

کز شکّر عشقم‌ همه‌ شیرین ‌سخن‌ است

در هر مژه من به ره خسرو عشق

نیروی هزار تیشه کوهکن است

امشب ز فراق دوست خوابم نبرد

هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد

از بس که دو دیده آب حسرت بارد

بیدار نشسته‌ام که آبم نبرد

خوش باش که گیتی نه برای من و تست وین کار برون ز ماجرای من و تست

دیشب من و پروانه سخن می‌گفتیم

گاه از گل و گه ز شمع‌، می آشفتیم

شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من

گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم

آن شمع دل افروز من از خانه من رفت

    پروای گلم نیست که پروانه من رفت

    دارم‌ صدف آسا کف‌ خالی و لب خشک

    تا از کفم آن گوهر یک دانه من رفت

    چون باغ خزان دیده ز پیرایه فتادم

    زبن شاخه پر گل که ز گلخانه من رفت

خانم آن نیست که جانانه و دلبر باشد

خانم آنست که باب دل شوهر باشد

مطلب مشابه: بهترین اشعار ابوسعید ابوالخیر؛ گزیده شعر زیبای بلند و عاشقانه این شاعر

شعرهای کوتاه بهار

    زن بود شعر خدا، مرد بود نثر خدا

    مرد نثری سره و زن غزلی تر باشد

    نثر هر چند به تنهایی خود هست نکو

    لیک با نظم چو پیوست نکوتر باشد

هر آن چیزکان زی تو نبود نکو

به دیگر کسانش مکن آرزو

مشو خویشتن بنده در زندگی مکن پیش همچون خودی بندگی

رود هرکه با تو به خشم و به کین

از او دور باش و به رویش مبین

به بی گاه بر روی مردم مخند زگفتار بی‌مایه لب باز بند

دلت را ز نیکو سخن ده فروغ

میالای هرگز دهان از دروغ

اگر وام خواهی ز یاران بخواه ز بی‌شرم زر خواستن نیست راه

چو خواهی که‌ بد نشنوی از کسان

میاور بد هیچ کس بر زبان

خیزید و به پای خم مستانه سر اندازید

    وآن راز نهانی را از پرده براندازند

    این طرح کج گیتی شایان تماشا نیست

    شایان تماشا را طرح دگر اندازید

    ذوق بشریت را این عشق کهن گم کرد

    عشقی نو و فکری نو اندر بشر اندازید

    تا عشق دگرگونی پیدا شود اندر دل

    آن زلف چلیپا را در یکدگر اندازید

    تا یار که‌را خواهد تا عشق که‌را شاید

    خود را و حریفان را اندر خطر اندازید

    تا عامه شود بیدار تا خاصه شود هشیار

    اسرار حقیقت را در رهگذر اندازید

    تا حق‌طلبان گردند از دربدری آزاد

    شیخان ریایی را از در بدر اندازید

    این محنت بی‌دردی دردی دگرست آری

    گر دست‌ دهد خود را در دردسر اندازید

    گر عقل زند لافی دشنام دهید او را

    وآنجا که جنون آید پیشش سپر اندازید

    یک شعله برافروزید از آه دل سوزان     وانگه چو بهار آتش در خشک و تر اندازید

مطلب مشابه: اشعار وحشی بافقی؛ زیباترین مجموعه شعر عاشقانه کوتاه این شاعر

    به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی

    به زنده‌رودش سلامی ز چشم ما رسانی

    ببر از وفا کنار جلفا

    به گل چهرگان سلام ما را

    شهر با شکوه، قصر چلستون، کن گذر به چار باغش

    گر شد از کفت‌ یار بی‌وفا، کن کنار پل سراغش

    بنشین در کریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می

    بستان از دست وی می پی در پی تاکی تا بتوانی

    جز شادی در دهر کدامست

    غیر از می هرچیز حرام است

    ساعتی در جهان خرم بودن بی‌غم بودن بی‌غم بودن

    با بتی دلستان محرم بودن با هم بودن همدم بودن

    ای بت اصفهان زآن شراب جلفا ساغری در ده ما را

    ما غریبیم ای مه! بر غریبان رحمی کن خدا را

شعرهای کوتاه بهار

    من نگویم که مرا از قفس آزادکنید

    قفسم برده به باغی و دلم شادکنید

    فصل گل می گذرد هم‌نفسان بهر خدا

    بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

    عندلیبان‌! گل سوری به چمن کرد ورود

    بهر شاباش قدومش همه فریاد کنید

    یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان

    چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

    هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفس

    برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید

    آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

    فکر ویران شدن خانه صیاد کنید

    شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب

    یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

    بیستون بر سر راه است مباد از شیرین

    خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

    جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

    ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

    گر شد از جور شما خانه موری ویران

    خانه خویش محالست که آباد کنید

    کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار     شکر آزادی و آن گنج خداداد کنید

    دیگران کاشتند و ما خوردیم

    شاه انوشیروان به موسم دی

    رفت بیرون ز شهر بهر شکار

    در سر راه دید مزرعه‌ای

    که در آن بود مردم بسیار

    اندر آن دشت پیرمردی دید

    که گذشته است عمر او ز نود

    دانه جوز در زمین می‌کاشت

    که به فصل بهار سبز شود

    گفت کسری به پیرمرد حریص

    که: «چرا حرص می‌زنی چندین؟

    پای‌های تو بر لب گور است

    تو کنون جوز می‌کنی به زمین

    جوز ده سال عمر می‌خواهد

    که قوی گردد و به بار آید

    تو که بعد از دو روز خواهی مرد

    گردکان کشتنت چه کار آید؟»

    مرد دهقان به شاه کسری گفت:

    «مردم از کاشتن زیان نبرند

    دگران کاشتند و ما خوردیم

    ما بکاریم و دیگران بخورند»

مطلب مشابه: اشعار خیام؛ گزیده بهترین اشعار خیام نیشابوری و مجموعه شعر عاشقانه و فلسفی او

شعرهای کوتاه بهار

    چه بد رفتاری ای چرخ

    دردا که ندیدیم وصال رخ دلدار

    هجر آمد و آورد غم و محنت بسیار

    خون گریه کنم تا بگشایم گره از کار

    دردا که مرا خون دل و دیده قرین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

    وآن باغ که بودست پر از مرغ خوش‌الحان

    امروز چرا گشت نشیمن‌گه زاغان

    افسوس زمانی که چنان بود و چنین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

    آن آهوی خوش خط و نکوخال که در دشت

    گه راند سوی جوی و گهی تاخت به گلگشت

    با خاطر آسوده همی رفت و همی گشت

    امروز چرا طعمه شیران عرین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

    آن تخت که‌ ‌بُد جای کیومرث و فریدون

    وان ملک که بُد وسعتش از حوصله بیرون

    وان تاج که بد بر سرکیخسرو، اکنون

    مطموع عدو گشت و خراب از ره کین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

    یاران ز حمیت به سوی مرگ دویدند

    در راه شرف از سر و جان دست کشیدند

    در خون خود اندر طلب فخر طپیدند

    گلرنگ ز خون همه سیمای زمین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

    امروز ز بی حسی ما کار خرابست

    بنیاد کهن سال وطن بر سر آبست

    امروز مرا دیده ازین غصه پر آبست

    کاین خاطر آسوده چرا زار و حزین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

    یک روز وطن رشک گلستان جنان بود

    اقبال من از طالع مشروطه جوان بود

    آن روز مرا حال دل خسته چنان بود

    امروز مرا حال دل خسته چنین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

    خصمان ز دو جانب سوی ما رخش دوانند

    بر مرگ وطن‌، ناخلفان فاتحه خوانند

    اعدای جفاکار چرا سخت کمانند

    گردون ز چه بر قصد دل ما به کمین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

    بیچاره وطن خسته و آواره و فرد است

    رخساره ما از غم این واقعه زرد است

    ای حزب دموکرات کنون وقت نبرد است

    کز سستی ما، مام وطن گوشه‌نشین شد

    چه بد رفتاری ای چرخ

    چه کج رفتاری ای چرخ

    سر کین داری ای چرخ

    نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

مطلب مشابه: اشعار پروین اعتصامی؛ گزیده اشعار عاشقانه، شعر بلند و کوتاه از این شاعر

شعرهای کوتاه بهار

    ای خطه ایران مهین‌، ای وطن من

    ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

    ای عاصمه دنیی آباد که شد باز

    آشفته کنارت چو دل پر حزن من

    دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست

    ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من

    بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای

    بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من

    ای بار خدای من گر بی‌تو زیم باز

    افرشته من گردد چون اهرمن من

    تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن

    هرگز نشود خالی از دل محن من

    از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کاز من

    تا بر نشود ناله نبینی بدن من

    دردا و دریغاکه چنان گشتی بی‌برک

    کاز بافتهء خویش نداری کفن من

    بسیار سخن گفتم در تعزیت تو

    آوخ که نگریاند کس را سخن من

    وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق

    کز خون من آغشته شود پیرهن من

    و امروز همی‌گویم با محنت بسیار     دردا و دریغا وطن من‌، وطن من

    مرغ سحر ناله سر کن

    داغ مرا تازه‌تر کن

    زآه شرربار این قفس را

    برشکن و زیر و زبر کن

    بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

    نغمه آزادی نوع بشر سرا

    وز نفسی عرصه این خاک توده را

    پر شرر کن

    ظلم ظالم، جور صیاد

    آشیانم داده بر باد

    ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

    شام تاریک ما را سحر کن

    نوبهار است، گل به بار است

    ابر چشمم ژاله‌بار است

    این قفس چون دلم تنگ و تار است

    شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

    دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

    جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این بیشتر کن

    مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

    عمر حقیقت به سر شد

    عهد و وفا پی‌سپر شد

    ناله عاشق، ناز معشوق

    هر دو دروغ و بی‌اثر شد

    راستی و مهر و محبت فسانه شد

    قول و شرافت همگی از میانه شد

    از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

    دیده تر شد

    ظلم مالک، جور ارباب

    زارع از غم گشته بی‌تاب

    ساغر اغنیا پر می ناب

    جام ما پر ز خون جگر شد

    ای دل تنگ! ناله سر کن

    از قویدستان حذر کن

    از مساوات صرفنظر کن

    ساقی گلچهره! بده آب آتشین

    پرده دلکش بزن، ای یار دلنشین!

    ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

    کز غم تو، سینه من پرشرر شد

    کز غم تو سینه من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

مطلب مشابه: اشعار نظامی گنجوی؛ گزیده شعر تک بیتی، غزل و اشعار عاشقانه نظامی

    ز من نگارم خبر ندارد

    به حال زارم نظر ندارد

    خبر ندارم من از دل خود

    دل من از من خبر ندارد

    کجا رود دل که دلبرش نیست

    کجا پرد مرغ که پر ندارد

    امان از این عشق فغان از این عشق

    که غیر خون جگر ندارد

    همه سیاهی همه تباهی

    مگر شب ما سحر ندارد

    بهار مضطر منال دیگر

    که آه و زاری اثر ندارد

    جز انتظار و جز استقامت

    وطن علاج دگر ندارد

    ز هر دو سر، بر سرش بکوبند

    کسی که تیغ دو سر ندارد

شعرهای کوتاه بهار

ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم

    آیین محبت و وفا می‌دانیم

    زبن بی‌هنران سفله ای دل مخروش

    کانها همه می‌روند و ما می‌مانیم

    افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست

    فریاد، که فریادرسی پیدا نیست

    بس لابه نمودیم و کس آواز نداد

    پیداست که در خانه کسی پیدا نیست

    ای کاش دلم به دوست مفتون نشدی

    چون‌ مفتون‌ شد ز هجر مجنون نشدی

    چون‌مجنون‌شد ز رنج پرخون نشدی

    چون‌ پر خون شد ز دیده‌ بیرون نشدی

    امروز نه کس ‌ز عشق آگه چو من است

    کز شکّر عشقم‌ همه‌ شیرین ‌سخن‌ است

    در هر مژه من به ره خسرو عشق

    نیروی هزار تیشه کوهکن است

    آزادی ماست اصل آبادی ما

    این است نتیجه خدادادی ما

    آزاد بزی ولی نگر تا نشود

    آزادی تو رهزن آزادی ما

    ای پسر مادر خود را مازار

    بیش از او هیچ کرا دوست مدار

    تو چه دانی که چها در دل اوست

    او ترا تا به کجا دارد دوست

    نیست از «‌عشق‌» فزون تر مهری

    آن که‌بسته است به موی و چهری

    عشق از وصل بکاهد باری

    کم شود از غمی و آزاری

    لیکن آن مهر که مادر دارد

    سایه کی از سر ما بردارد؟

    مهر مادر چو بود بنیادی

    نشود کم ز عزا یا شادی

    کور و کر کردی و بیمار و پریش

    پیر و فرتوت و فقیر و درویش

    مام را با تو همان مهر بجاست

    نیست ‌این ‌مهر، که این ‌مهر خداست

    گر نبودی دل مادر به جهان

    آدمیت شدی از چشم نهان

    معنی عشق درآب و گل اوست

    عشق اگر شکل پذیرد دل اوست

    هست فردوس برین چهرهٔ مام

    چهره مام بهشتی است تمام

    و اب کوثر که روان افزاید

    زان دو پستان مبارک زاید

    شاخ طوبیست قد و بالایش

    خیز و سر نِه به مبارک پایش

    از تو گر مادر تو نیست رضا

    دان که راضی نبود از تو خدا

    وای اگر خنده گستاخ کنی‌!

    آخ اگر بر رخ او آخ کنی‌!

    بسته مادر دل دروای‌ به تو

    گر کنی وای برو، وای به تو!

    دل او جوی گرت عقل و ذکاست

    کان کلید همه خوشبختی‌هاست

شعرهای کوتاه بهار

    شبی در محفلی با آه و سوزی

    شنیدستم که پیر پاره دوزی

    چنین می گفت با سوز و گدازی

    گِلی خوشبوی در حمام روزی

    رسید از دست محبوبی به دستم

    گرفتم آن گِل و کردم خمیری

    خمیری نرم نیکو چون حریری

    معطر بود و خوب و دلپذیری

    بدو گفتم که مشکی یا عبیری

    که از بوی دلاویز تو مستم

    همه گِل های عالم آزمودم

    ندیدم چون تو و عبرت نمودم

    پو گِل بشنید این گفت و شنودم

    بگفتا من گِلی ناچیز بودم

    و لیکن مدتی با گُل نشستم

    گُل اندر زیر پا گسترده پر کرد

    مرا با همنشینی مفتخر کرد

    چو عمرم مدتی با گُل گذر کرد

    کمال همنشین در من اثر کرد

    و گر نه من همان خاکم که هستم

    به راه زنان دانه دل مپاش

    فریبنده جفت مردم مباش

    زن پارسا را مگردان ز راه

    که از رهزنی بدتر است این گناه

    روان را گناه گران آورد

    بس آسیب در دودمان آورد

به تاریکی از خواب بیدار شو

به نام خدا بر سر کار شو

که شب خیز را کار باشد روا

فزون خواب مردم شود بینوا

به یزدان نخست آفرین بر شمار

پس آنگ اه دل را به رامش سپار

کت افزایش آید ز یزدان پاک

ز رامش نگردد دلت دردناک

ای دلبر من‌، تاج سر من

یک دم ز وفا، بنشین بر من

نازت بکشم ای مایه ناز

بارت ببرم ای دلبر من

وای از تو که‌ سوخت پروانه صفت

شمع رخ تو بال و پر من

رحمی که بسوخت عشق تو مرا

چندان که نماند خاکستر من

ای مرغ سحر این نامه ببر

نزد صنم گل پیکر من

لیلای منی مجنون توام

من بندهٔ تو تو سرور من

دل شد ز غمت چون قطره خون

وز دیده چکید در ساغر من

ویرانه شود آن خانه که نیست

روشن ز رخت ای اختر من

لطفت‌ شکرست‌ قهرت‌ شررست

هم نوش منی هم نشترمن

هرجا گذری با صوت خوشت

خاک ره توست چشم تر من

گوید که «‌بهار» نالد چو هزار

ناکرده نظر بر منظر من

شعرهای کوتاه بهار

ای پسر مادر خود را مازار

بیش از او هیچ کرا دوست مدار

تو چه دانی که چها در دل اوست

او ترا تا به کجا دارد دوست

نیست از «‌عشق‌» فزون تر مهری

آن که‌بسته است به موی و چهری

عشق از وصل بکاهد باری

کم شود از غمی و آزاری

لیکن آن مهر که مادر دارد

سایه کی از سر ما بردارد؟

مهر مادر چو بود بنیادی

نشود کم ز عزا یا شادی

کور و کر کردی و بیمار و پریش

پیر و فرتوت و فقیر و درویش

مام را با تو همان مهر بجاست

نیست ‌این ‌مهر، که این ‌مهر خداست

گر نبودی دل مادر به جهان

آدمیت شدی از چشم نهان

معنی عشق درآب و گل اوست

عشق اگر شکل پذیرد دل اوست

هست فردوس برین چهرهٔ مام

چهره مام بهشتی است تمام

و اب کوثر که روان افزاید

زان دو پستان مبارک زاید

شاخ طوبیست قد و بالایش

خیز و سر نِه به مبارک پایش

از تو گر مادر تو نیست رضا

دان که راضی نبود از تو خدا

وای اگر خنده گستاخ کنی‌!

آخ اگر بر رخ او آخ کنی‌!

بسته مادر دل دروای‌ به تو

گر کنی وای برو، وای به تو!

دل او جوی گرت عقل و ذکاست

کان کلید همه خوشبختی‌هاست

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

کودک اشک من شود خاک‌نشین ز ناز تو

خاک‌نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟

چهره به زر کشیده‌ام، بهر تو زر خریده‌ام

خواجه! به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی

کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟

گر دو جهان هوس بود، بی‌تو چه دسترس بود؟

باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم

ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

خیز، بهار خون‌جگر! جانب بوستان گذر

تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را

شعرهای کوتاه بهار

شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ

شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند

در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات

مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش

گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست

لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی

دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

رخ تو دخلی به مه ندارد

که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم

که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم

که کس در این گوشه ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان

ولی چه حاصل؟ نگه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی

که ملک دل پادشه ندارد

عداوتی نیست، قضاوتی نیست

عسس نخواهد، سپه ندارد

یکی بگوید به آن ستمگر :

« بهار مسکین گنه ندارد؟»

آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد

اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست

پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد

جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت

سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد

هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست

ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد

تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما

روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد

یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه

هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری

ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد

چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت

پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا

بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود

بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس

برده در باغ و یاد منش  آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانه  صیاد کنید

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست

کار ایران با خداست…

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست

مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست

کار ایران با خداست

کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست

کار ایران با خداست…

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه

خون جمعی بی‌گناه

ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟

کار ایران با خداست…

شعرهای کوتاه بهار

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

کودک اشک من شود خاک‌نشین ز ناز تو

خاک‌نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟…

رخ تو دخلی به مه ندارد

که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم

که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم

که کس در این گوشه ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان

ولی چه حاصل؟ نگه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی

که ملک دل پادشه ندارد

یکی بگوید به آن ستمگر :

« بهار مسکین گنه ندارد؟»

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند…

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند…

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند…

این دود سیه فام که از بام وطن خاست

از ماست که‌ بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که‌ بر ماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که‌ بر ماست

یک‌ تن چو موافق شد یک دشت سپاه‌ است

با تاج و کلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها

از ماست که‌ بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست

از ماست که‌ بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی ز کلیساست

از ماست که‌ بر ماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معماست

از ماست که‌ بر ماست

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟

بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی است که محتاج به‌لالاست

از ماست که‌ بر ماست

از شیمی و جغرافی و تاریخ‌، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت‌، بهر مدرسه غوغاست

از ماست که‌ بر ماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست

یا کافر حربیست

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

از ماست که‌ بر ماست

شعرهای کوتاه بهار

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد

وانکه جانش ز محبت اثری یافت‌، نمرد

تربت پارس چو جان‌، جسم تو در سینه فشرد

لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

“باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در طبله عطاری هست‌”

پانزده روز است تا جایم در این زندان بود

بند و زندان‌ کی سزاوار خردمندان بود

کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقر

آنکه زد سرپنجه با اهل غنا، مرد آن بود

همت آن باشد که گیری دستی از افتاده‌ای

بر سر افتادگان پاکوفتن آسان بود

کار هر جولاهه باشد کینه راندن وقت‌خشم

آنکه خشم خویش تاند خورد، او سلطان بود

کینه‌جویی نیست باری درخور مردان مرد

کاین صفت دور از بزرگان شیوهٔ دونان بود

گر زبردستی کشد از زبردستان انتقام

سرنگون گردد اگر خود رستم دستان بود

چون ظفرجستی ببخشا، چون‌ توانستی مکش

خاصه آن کس را که با فکر تو همدستان بود

شاه اگر هر ناصوابی‌ را دهد زندان جزا

جای تنگ ‌آید گر ایران سر به ‌سر زندان بود

خاصه چون من بنده کز دل دوستار خسروم

وندرین معنی مرا صد حجت و برهان بود

گیرم از رنجی مرا در دل غباری شد پدید

رنج را با رنج شستن ریشهٔ عصیان بود

آن که او از یک‌ نگه خوشدل شود زجرش خطاست

عقده‌ چون خود وا شود کی حاجت دندان بود

گر گناهی کرده‌ام‌، هم کرده‌ام خدمت بسی

گر گنه پیدا بود خدمت چرا پنهان بود

صد مقالت بیش دارم در مدیح شهریار

یک‌بهٔک پیش آورم ازشاه اگر فرمان بود

اولین دفتر که نفرین کرد بر شاه قجر

نوبهار است آنکه نام من بر او عنوان بود

گرخطایی دیگران کردند برمن بحث‌نیست

گر فلان جرمی کند کی بحث بر بهمان بود

خودگرفتم اینکه بی‌پایان بود جرم رهی

عفو و اغماض شهنشه نیز بی‌پایان بود

راست گر خواهی گناهم دانش و فضل من ‌است

در قفس ماند بلی چون مرغ خوش الحان بود

چاپلوس و دزد و حیز آزاد و من در حبس و رنج

زانکه فکرم را به گرد معرفت جولان بود

گر نه نادانی ازین زندان بتر بودی همی

بنده کردی آرزو تا کاشکی نادان بود

مستراح و محبسی با هم دو گام اندر سه گام

کاندر آن خوردن همی باریستن یکسان بود

شستشوی و خورد و خواب و جنبش و کار دگر

جمله در یک لانه‌! کی مستوجب انسان بود

یا کم از حیوان شناسد مردمان را میر شهر

یا که میر شهر خود باری کم‌ از حیوان بود

خاصه‌ همچون من که جر‌مم حفظ ‌قانونست و بس

کی بدان جرمم سزا این کلبهٔ احزان بود

دزد و خونی بگذرند آزاد در دهلیز حبس

لیک ما را منع بیرون شد ازین زندان بود

مجرمین در شب فرو خسبند زیر آسمان

وین ضعیف پیر در این کلبه در بندان بود

پیش روبش آب روشن جوشد اندر آبگیر

او در اینجا با تن تفتیدهٔ عطشان بود

گر بخواهم دست و روبی شویم اندر آبدان

ره فروبندد مرا مردی که زندانبان بود

چون شب آید پشه سرنازن شود من چنگ زن

کار ساس و کیک رقص و کار من افغان بود

روز و شب از سورت گرما بسان قوم نوح

هردم از سیل عرق بر گرد من طوفان بود

گر ببندم در، حرارت‌، ور گشایم در، هوام

هر دو سر هم سنگ چون دو کفهٔ میزان بود

شاعری بیمار و کنجی گنده و تاریک و تر

خاصه کاین توقیف در گرمای تابستان بود

موشکان هر شب برون آیند و مشغولم کنند

هم‌نشین موش گشتن‌، رتبتی شایان بود!

منظرم دیوار و موشم مونس و کیکم ندیم

باد زن آه پیاپی‌، شمع سوز جان بود

گر کتابی آورد از خانه بهرم خادمی

روی میز میر محبس‌، روزها مهمان بود

جزو جزوش را مفتش باز بیند تا مباد

کاندر آنجا نردبان و نیزه‌ای پنهان بود

ور خورش آرند بهرم‌، لابلایش وارسند

تا مگر خود نامه‌ای در جوف‌ بادمجان بود

چیست‌ جرمش‌؟ کرده‌ چندی پیش، از آزادی‌ حدیت

تا ابد زبن جرم مطرود در سلطان بود

نی خطا گفتم که سلطان بی گناهست اندرین

کاین بلا بر جان من از جانب یزدان بود

چون خدا خواهد که گردد ملتی عاصی‌، تباه

گرکسش یاری کند مستوجب خذلان بود

ناگهش دردست آن مردم فرو گیرد خدای

کش فرو کوبند تا اندر تنش ستخوان بود

خوش سزای خدمتش را بر کف دستش نهند

داستان‌هایی ز حکمت اندربن دستان بود

چون که قومی در جهان‌ از فیض حق محروم ماند

هادیش گر نوح باشد بستهٔ حرمان بود

انبیاء قوم اسرائیل را بین کز قضا

دشمن ایشان هم از پیراهن ایشان بود

افتخار تیرهٔ عدنان رسول هاشمی است

دشمن او هم ز نسل و تیرهٔ عدنان بود

هفتصد سال است کایران شاعری چون من ندید

وین سخن ورد زبان مردم ایران بود

از پس سعدی و حافظ کز جلال معنوی

پایهٔ ایوانشان بر تارک کیوان بود

آن اساتید دگر هستند شاگرد بهار

گر«‌امامی‌» گر«‌همام‌» ار «‌سیف‌» گر«‌سلمان‌» بود

مطالب مشابه