سبکِنو

انشا پدر؛ مجموعه 10 انشا درباره پدر با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری

در این مطلب چند انشا پدر به صورت کامل با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری را ارائه کرده ایم. امیدواریم که این انشاهای زیبا درباره پدر مورد توجه شما قرار بگیرد.

انشا پدر؛ مجموعه 10 انشا درباره پدر با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری

انشا درباره دستان زحمتکش پدرم

بهشت زیر پای پدران نیست. اما بی ریانه برایمان زحمت می‌کشند. تمام طول روز کار میکند و سختیهای زندگی را تنهایی بـه دوش می‌کشد تنها برای یک لبخند مـا. بهشت زیرپای پدران نیست بلکه در دستان آنها اسـت. همان دستان پینه بسته ایی کـه کار میکنند تا مـا با اشاره ای هر وسیله ایی کـه دلمان میـــخواهد بخریم.

بهشت در نگاه پدر اسـت همان نگاه خسته ایی کـه ازآن ایثار و فداکاری و از خودگذشتگی می بارد، هم چون ابر از وجودش می کاهد و هم چون بارانی بر سرمان می بارد تا مثل بذری از دل خاک جوانه بزنیم و رشد کنیم ولی همان‌ گونه مانند ابری بالای سرمان می‌ماند و از دور حواسش هر لحظه بـه مـا اسـت.

در سرما کنار می‌رود تا نور خورشید برما بتابد در گرما مانند چتری بالای سرما میماند تا از گرما دور بمانیم ودر هنگام عطش هم چون بارانی خنکای آب را در وجودمان تزریق می‌کند. پدرها در هنگام سختی اشک نمی ریزنند شیون نمیکشند بلکه عرق می ریزند، آه میکشند. پدر مانند کوهی محکم همیشه تکیه گاه میماند.

پدر همیشه کمر خمیده ی خودرا پشت لبخند محکم خود پنهان میکند. پدرها قهرمان قصه ی همه ی ی بچه هاهستند. مراقب قهرمان زندگی‌تان باشید. خیلی از پدرهای سرزمین مـن هم پدر هستند هم مادر. اینها در زندگی اسطوره اند. اسطوره هایی کـه هرگز در ذهن و قلب ها نمی میرند. پدرها و مادر ها فرشته هایی هستند کـه بال ندارند.

انشا با موضوعات مختلف درباره روز پدر

پدر خوب و مهربان من، هرگز زحمت هایی که برایم کشیدی را فراموش نمیکنم. بخاطر خواهم داشت روزهایی که خسته از کار روزانه به خانه می آمدی و باز برایم فرصت داشتی و به رویم لبخند می زدی، مرا در آغوش می گرفتي و می پرسیدی روزم چطور بوده و من تمام روز را برایت تعریف میکردم تو صبورانه به آنها گوش می کردی.

پدرم از تو ممنونم که در سختی ها و مشکلاتم مانند کوه پشتم هستی و حمایتم میکنی، بابت اشتباهاتم سرزنشم نمی‌کنی و به جای آن به من فرصت جبران میدهی. پدر از تو معذرت می خواهم که بعضی وقت ها از همه ی ی چیز ایراد میگیرم و فکر می کنم مرا درک نمی کني و تو ایراد گرفتن های گاه و بی گاه مرا تحمل میکنی و خم به ابرو نمی آوری و بعد من متوجه می شوم که چقدر ناسپاس بوده ام.

دلم می خواست می شد کم تر کار کنی و بیش تر کنارمان باشی اما می دانم این کم تر خانه بودنت هم بخاطر ما است و برای ساختن زندگی راحت برای خانواده ست که مجبوری این طور کار کنی. تو بهترین پدر دنیا هستی این جمله را هر روز به تو میگویم. تو که تمام زندگی ات را وقف ما کردی و از هیچ تلاشی برای خوشی ما دریغ نکردی و تمام مشکلات را به دوش کشیدی تا ما راحت باشیم.

مطلب مشابه: انشا در مورد احترام به پدر و مادر با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری

انشا در مورد شغل پدر

زنگ خانه مان بـه صدا در آمد … بـه ساعت نگاه می‌کنم، عقربه کوچک ساعت، 8 شب را نشان میدهد، او آمده اسـت! جلوی در ایستاده و مثل همیشه صورتی مهربان و چشمانی خسته دارد، نگاهش گرم و دوست داشتنی اسـت و دستانش پر! سریع بـه سمتش می دوم و میگویم: “درود بابا… خسته نباشید”. او قهرمان زندگی مـن اسـت.

او کسی اسـت کـه با این‌کـه بسیاری اوقات در خانه نیست اما همیشه ودر هر لحظه حضورش را درکنار خود احساس می‌کنم و هر شب هرچه بـه ساعت هشت شب نزدیک تر میشوم شور و شوقم برای آمدنش بیشتر میشود. هرروز از صبح تا شب مشغول کار اسـت تا خانواده اش در رفاه باشند و بـه قول خودش وقتی مـا را شاد و سرحال می‌بیند خستگی اش را کاملا فراموش میکند.

دوستم می‌گوید پدرش بـه آسمان ها رفته اسـت و مـن هر وقت بـه ستاره ها نگاه میکنم با خودم میگویم هر ستاره حتماً پدری اسـت کـه بـه آسمان پرواز کرده اسـت. پدر عزیزم! از این‌کـه هستی ممنونم و دستانت را می بوسم. امشب دراین دنیای بزرگ فقط یک آرزو دارم، این‌کـه خداوند بابای خوبم را سال های سال سلامت نگه دارد و دستم همیشه در دستان قوی او جای داشته باشد.

انشاء با موضوع پدر با متن کوتاه و بلند

مقدمه: هر بار که به خرید می روم از او پول می گیرم، اگر خانه ای پدر ندارد پس از چه کسی پول می گیرد. وقتی مسافرتیم یک نفر هست که همه چیز با اوست. وقتی همه در فکر خویشند، او در فکر خانواده است. پدر که باشد درخت خانه سرسبز است و ریشه هایش استوار، حال گلها خوب و مادر هم مثل همیشه سرحال، بوی غذا همیشگی، چای تازه دم به راه است و آب خنک روی میز، پدر که باشد همه این موارد رو به راه است و عالی.خدا تو را همیشه سرحال و شاداب نگه بدارد پدر جانم.

بدنه: تو که از راه می رسی همه دورت جمع می شوند مانند چراغی که نور فراوان دارد. تو جلوه حضور خدا در خانه ایی، مانند خنکای سایه درخت در تابستان، یا نور گرم خورشید در یک روز سرد زمستانی که نیاز مبرم به نور است و یا ستاره ای که در آسمان می درخشد و می تابد. پدر چون نخ یک تسبیح همه را دور خود گرفته و همه به او احترام می گذارند. احترام به پدر و مادر واجب بوده و هر فرد باید برای ساختن دنیا و اخرت خود به ایشان احترام بگذارد.

پدر چون ناخدای کشتی زندگی است که همه خطرات را به جان خویش می خرد تا فرزندان و اهل خانه در آرامش و راحتی باشند. اگر او نباشد خانه لطفی ندارد و مهری در جمع اهالی خانه حاکم نیست. پدر جان از خدا می خواهم که همیشه سالم و تندرست باشی و ما به تو تکیه کنیم.

من با بودن تو روحم قوی و خودم سخت استوارم تا هیچ کس نتواند غرور مرا بشکند. تو از من به من نزدیک تری و هیج وقت از من جدا نیستی. ای همه خوبی و مهربانی و دلسوزی، دست پینه بسته تو دست و آینه خورشید است. من بر دستت بوسه می زنم و تو را بعد از خدا می پرستم. تو جلوه ناب عشق در آینه خانه هستی ای مهرت جاوید و نامت پایدار.

نتیجه گیری: پدر و مادر مانند دو بال پرواز هستند. از خدا می خواهم همیشه سالم و تندرست باشند تا من هم رو به راه باشم. پدر جان تو را چون نفس دوست دارم و برایت عاشقانه‌هایم را می نویسم. تو بهترین و صمیمی ترین دوست من هستی که موجب افتخار من هستی.

مطلب مشابه: انشا خانه و خانواده با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری برای پایه های مختلف

انشا در مورد روز پدر همراه با عکس

ای پدرم مو های سپیدت یک دنیا خرابم میکند و آن زانوهایت که هر شب از درد برایشان آواز سر میدهی،برایم دردمند است. آخر ای پدرم تو را به چه مانند کنم که زیباترین تعریف تو باشد اما میدانم آن قدر از روزگار زخم ها خورده ای که التیام دادنشان کار دشواری است پدرم: انگاه که معلم درس بابا نان داد را برایم معنی کرد فهمیدم که نان دادن همان زندگی دادن است و نان دادن تو همان عشق اوست.

چه خوب است که تو را دیدن ٬هر روز تو را شنیدن و در عشق تو و در قلب تو همیشه جاری بودن قهرمانم؛ میدانی دست هایم را خیلی دوست دارم زیرا یاداور دستان پینه بسته توست زخم هایی که شاید هر کدامشان برای ارامشم بریده شده اند ای رستم شاهنامه ی زندگی ام: تو را در اوج خلوت و تنهایی ام صدا میزنم چون تو را بدین گونه معنا کردم…

پدر یعنی نفس یعنی صداقت

پدر یعنی ستون صبر و طاقت

پدر یعنی شکوهی جاودانه

پدر یعنی نخستین عاشقانه

انشا در مورد پدر قهرمان زندگی من

مقدمه: برنامه زندگی روی محور پدر می چرخد، ساعت خانه با مهر پدر می کوبد و هربار که بوی نان تازه به مشام می رسد پدر را می بینم که دست پر وارد می شود. پدر که باشد خیال همه راحت است و هیچ کس نگران نیست. دوست داشتن و نگاه کردن به روی پدر عبادت است. دستان خسته و پینه بسته اش را چون مهر بر پیشانی می گذارم و نماز عشق می خوانم. من به وجودت افتخار می کنم ای همه خوبی و وفا.

بدنه: روی تو را که می بینم شاد می شود دلم، کوک می شود کیفم، رو به راه می شود کارم، تو که باشی برنامه من و اهل خانه روی نظم است و همه به وظایف آشنایند. تو را که می بینم یاد خدا در من غوغا می کند و دست به آسمان بر می دارم و دعا می کنم و هزار هزار شکر که چون تویی را به من داده است. فرشته ای با دستان خسته و پینه بسته، پیشانی که از داغی آفتاب سوخته و حرف فراوان برای گفتن دارد.

پدر جانم روح خانه با حضور تو سبز است و بی تو خانه سوت و کور است. گاهی صدایی که بر سرم کشیده شود را نیز دوست می دارم. و تو را چون یک بت می پرستم.تو همه غرور من ، وجود من و نفس من و همه عمر منی که اگر نباشی بی تو من یک موجود بی روحم. ای همه‌ی بود و نبودم. تو ریشه خانه و ستون محکمی که همانا تو اگر بلرزی و ضعیف شوی خانه فرو می ریزد. تو را چون بوی خوش گلها ، عطر نان تازه، شکوفه های بهار نارنج بهاری دوست می دارم و بر خود واجب می دانم که به تو احترام بگذارم.

نتیجه گیری: پدر رکن خانه است. روح بزرگ و پر از شکوه و اعتبار، موجب غرور اهل خانه و حامی فرزندان، هرکس بر پدر و مادر خویش احترام بگذارد دنیا و آخرت خویش را آباد کرده است. پدر را چون باران بهاری، گل های ناب اردیبهشتی دوست می دارم و برای سلامتی او دعا و تلاش می کنم.

انشا با موضوع پدر

من پدرم را خیلی دوست دارم. او با من بسیار مهربان است و هر وقت از سر کار به خانه می آید مرا بغل می کند و می بوسد و با من بازی می کند.

زمانی که من کار اشتباهی انجام می دهم و مادرم از دست من عصبانی می شود، پدرم به او می گوید اشکالی ندارد او هنوز بچه است و ممکن است اشتباه کند. او بعد از این که با مادرم صحبت می کند برای من توضیح می دهد که چرا نباید آن کار را انجام می دادم و من به او قول می دهم دیگر آن اشتباه را تکرار نکنم.

پدرم هر روز صبح زود از خواب بیدار می شود و سر کار می رود و شب به خانه بر می گردد. او به خاطر ما کار می کند تا ما بتوانیم وسایلی که دوست داریم را بخریم.

آخر هفته که پدرم سر کار نمی رود ما را به پارک و شهر بازی می برد و برایمان خوراکی های خوشمزه می خرد. در آن جا به همه مان خیلی خوش می گذرد.

من فکر می کنم پدر من می تواند همه مشکلات را حل کند اما مادرم می گوید فقط خدا می تواند این کار را انجام دهد و ما آدم ها ممکن است نتوانیم همه ی مشکلات را حل کنیم، اما خدا این قدرت را به پدرها داده است تا جایی که می توانند از ما حمایت کنند.

پدرها برای ما بچه ها هر کار انجام می دهند تا ما راحت زندگی کنیم و خوب باشیم ما هم باید همیشه به پدرهایمان احترام بگذاریم و به حرف های آن ها گوش کنیم.

مطالب مشابه