سبکِنو

متن درباره عدالت (متون بسیار زیبا درباره عدالت و حق طلبی)

عدالت و حق طلبی درجه‌های بالای انسانی و شرافت است. ما نیز امروز در سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم متن درباره عدالت و حق طلبی را برای شما دوستان قرار دهیم. در ادامه متن همراه سایت سبکنو باشید.

متن درباره عدالت

یک دعا به طور پنهانی، با هفتاد دعا در آشکار (جمع دیگران) برابری می کند.

(زیرا دعای پنهانی به اخلاص نزدیک تر است.)((حضرت محمد (ص) ))

سه گروه هستند که دعایشان رد نمی شود: کسی که فراوان، خدا

را یاد می کند و مظلوم و پیشوای عادل.((حضرت محمد (ص) ))

کسی نمی میرد، مگر این که (باید) به خداوند، گمان خوب داشته باشد.

(یعنی خداوند در بعد از مرگ، با عدالت کامل، رفتار می کند.)((حضرت محمد (ص) ))

بزرگ ترین گناه، بدگمانی نسبت به خداوند است.

( که مثلاً در عدالت و بزرگی و قدرت و …. خداوند بدگمان باشد.)((حضرت محمد (ص) ))

زمین از ظلم و دشمنی پر می شود و سپس مردی از خاندان من خارج شده و زمین

را از عدل و انصاف پر می کند همان طوری که از ظلم و دشمنی پر شده بود.((حضرت محمد (ص) ))

متن درباره عدالت

عدالت

هرگز برابر نشد

کفه ی درد با کفه ی رنج

عدالت را

به نرخ روز می فروشند

سوداگران نان

من طرف حقیقت هستم، مهم نیست

چه کسی آن را می گوید. من طرف عدالت هستم،

مهم نیست برای چه کسی یا علیه چه کسی است.

مادام که وجدانهای بیدار شرافت خود را در راه احقاق حق ، وثیقه سوگندشان می سازند

عدالت هیچگاه از نفس نمی افتد و مادام که گامهای خستگی ناپذیز

و استوار می پایند و می پیمایند حق ماندنیست

بی عدالتی در هر جایی

به عدالت در کل دنیا آسیب می زند.

ماریتین لوتر کینگ فرزند

یک قانون ناعادلانه اصلا قانون نیست.

ماریتین لوتر کینگ فرزند

عدالت و بی عدالتی

هر دو با تصمیم یک فرد شروع

و با تصمیم او هم پایان می یابند.

سید محمد نقیب العطاس

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک

فکر ویران شدن خانه صیاد کنید

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب

یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین

خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

“ملک الشعرای بهار”

کامل ترین نوع بی عدالتی آن است که عادل

به نظر برسیم، در حالی که عادل نیستیم.

افلاطون (فیلسوف)

مطلب مشابه: متن تبریک روز مهندس به انگلیسی با ترجمه فارسی

متن درباره عدالت

اگر راستی را پیش آهنگ بپنداریم، قابل تصور نیست

که کاروانی از ستم و تبهکاری در پی آن روان یابیم.

افلاطون (فیلسوف)

نام عدل هم نمی دانستند، اگر این بی عدالتی ها نمی بود.

هراکلیتوس(فیلسوف)

هیچ چیز در دنیا به اندازه بی عدالتی،

به وضوح احساس و درک نمی شود.

“چارلز دیکنز”

ظالمانه ترین شکل استبداد،

آن است که تحت سپر قانون

و به نام عدالت انجام شود….

“شارل دو مونتسکیو”

عدالت انتظار پاداش ندارد، بلکه خود عمل دارای زیبایی و سرور است.

“موریس مترلینک”

اولین لازمه ی تمدن، عدالت است..

“زیگموند فروید”

عدالت همان حقیقت است

که جامه ی عمل به خود پوشانده.

“بنجامین دیزائیلی”

اگر در آرزوی این هستید

که فردی که قلب شما را شکسته

با عواقب کار خود رو به رو شود

دارید وقت خود را تلف می کنید

و به آن ها اجازه می دهید که برای بار دوم

این بار در ذهن تان به شما آسیب بزنند.

“شانون ال. آلدر”

عدل چِه بود، وضع اندر موضعش

ظلم چِه بود، وضع در ناموضعش

عدل چِه بود، آب ده اشجار را

ظلم چِه بود، آب دادن خار را

مولانا

عدل کن، عدل که گفتند حکیمان جهان

مملکت بی مدد عدل نماند بر جای

ملک الشعرای بهار

شاه را بِه بود از طاعت صد ساله و زهد

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

حافظ شیرازی

متن درباره عدالت

عدالت کن که در عدل آن چه یک ساعت به دست آید

میسَر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را

صائب

دل ها گرفته، آسمان ابریست

آسمان می نالد، می گیرد. دل ها را می بیند.

اما …. وای از این نامردمان، به ظاهر انسان، وای از این اشرف مخلوقات!

کیست که فریاد را دهد پاسخ؟؟

سعید حسین زاده

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک / فکر ویران شدن خانه صیاد کنید

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب / یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین / خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه / ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

ملک الشعرای بهار

به راستی؛ ای کاش جنون شان را حقیقت نام بود یا وفاداری و یا عدالت؛ اما

دریغ که فضیلت شان در خدمت دراز زیستن و آسودگی نکبت بار است.

فریدریش نیچه (فیلسوف، شاعر و آهنگساز)

زیانی که از بیان حقی متوجه من گردد، به مراتب مرا گوارا و دلپذیرتر

است تا آن که پنهان کردن مطلبی، ضرری به حقی برساند.

لودویگ فان بتهوون (موسیقی دان)

سه چیز از حقائق ایمان است: انفاق در حال تنگدستی و انصاف داشتن

(در هر حالی ولو به ضرر باشد) و یاد دادن علم به

کسی که به دنبال علم است.(حضرت محمد (ص) )

زمانی که مردی دو زن داشته باشد، و میان آنها به عدالت رفتار نکند، روز قیامت،

یک بخش آن افتاده است. ( یعنی دین او ناقص خواهد بود.)(( حضرت محمد (ص) ))

تا زمانی که توده مردم برای بهبود حال یکدیگر احساس

مسئولیت نکنند، عدالت اجتماعی تحقق نمی یابد.

هلن کلر (نویسنده)

هستی  دمی‌ست

بيدار وُ بی‌قرار.

در گوش‌های تاريک

پژواکِ باستانیِ «مِهر» ست.

در نبض  آب

نجوایِ نازنينِ درخت سيب.

و در گلوی خاک

غمناکیِ صبورترين شعرِ عاشقان.

وقتی گياهواره‌ی انسان

از شور

از شکوهِ شکفتن

خالی‌ست.

می بينمش

از پشتِ يک حصارِ اساطيری

قد می‌کشد به ديدنِ زيبايی.

بر سينه‌ی شکسته‌ی گلدان

طرحی می‌افکَنَد

از رمز وُ رازِ عشقِ شکوفنده

از ازل عشقی که در جهانِ ابد

                     جاری‌ست.

رضا مقصدی

روز در مسیر آزادی و هم‌بستگی و عدالت!

متن درباره عدالت

دل روشنی دارم ای عشق

صدایم کن از هر کجا می توانی

صدا کن مرا از صدف های باران

صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق

چه رازی است

بگو با کدامین نفس

می توان تا کبوتر سفر کرد؟

بگو با کدامین افق

می توان تا شقایق خطر کرد؟

مرا می شناسی تو ای عشق

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانی است

و طوفان یک گل

مرا زیرورو کرد

پرم از عبور پرستو

صدای صنوبر،

سلام سپیدار

پرم از شکیب و شکوه درختان

و در من تپش های قلب علف ریشه دارد

دل من، گره گیر چشم نجیب گیاه است

صدای نفس های سبزینه را می شناسم

و نجوای شبنم

مرا می برد تا افق های باز بشارت

مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده احساس رویش

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

گره خورده ام من به آن راز روشن

که می آید از سمت سبز عدالت

دل تشنه ای دارم ای عشق

صدایم کن از بارش بید مجنون

صدایم کن از ذهن زاینده ی ابر

مرا زنده کن زیر آوار باران

مرا تازه کن در نفس های بار آور برگ

مرا پل بزن تا سحر

تا سبد های بار آور باغ

تو را می شناسم من ای عشق

شبی عطر گام تو در کوچه پیچید

من از شعر پیراهنی بر تنم بود

به دستم چراغ دلم را گرفتم

و در کوچه عطر عبور تو پُر بود

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

گرفتم به سر چترباران

کسی در نگاهم نفس زد!

#محمدرضا_عبدالملکیان

آن کلاغی که پرید

از فرازِ سرِ ما

و فرو رفت در اندیشه‌یِ آشفته‌یِ ابری وِل‌گَرد

و صدای‌اش هم‌چون نیزه‌یِ کوتاهی ، پهنایِ افق را پیمود

خبرِ ما را با خود خواهد بُرد به شهر.

همه می‌دانند

همه می‌دانند

که من و تو از آن روزنه‌یِ سردِ عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه‌یِ بازی‌گرِ دور از دست

سیب را چیدیم

همه می‌ترسند

همه می‌ترسند، امّا من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم…!

نومید از نور،

من

هرگز به سایه اعتماد نکرده‌ام.

هم این‌گونه همهٔ عمر

نیمی نیل و نیمی گهواره

زیسته‌ام.

من در دهان مرگ

آموخته‌ام

چگونه زندگی کنم:

چه وحشتِ شبِ شیط وُ

چه آن دقیقه… گلوخفانِ مرگ.

اعتراف می‌کنم:

رودهای هزارهٔ البرز

هم از آن رو

اهلِ هَروَله‌اند هنوز

که من دستِ دماوند را

به گرمی فشرده‌ام.

متن درباره عدالت

«در این زندگی

مردن

دشوار نیست.

دشوارتر آن است

که زندگی را بنا کنی.»*

اما

چه توانی گفت

وقتی

خود‌ِ مرگ

در اینجا

سرود زندگی است؟

وقتی طنین آواز پیوستن به «رود»

با آخرین نفس‌های حیات

پایان دادن به وحشت جلاد است

و خشت اول بنای زندگی‌ست

وقتی که مرگ

تنها حق «انتخاب» توست

وقتی که مرگ

آخرین تیر «عدالت» است

بر ماشه‌های فردا

غران…

ولادیمیر!

مرگ تو پایان است

اما

اینجا

مرگ

آغاز

و

تداوم

زندگی‌ست

تا نبرد آخرین

برای پرنده ی دربند

برای ماهی در تنگ بلور آب

برای رفیقم که زندانی است

زیرا، آن چه را که می اندیشد، بر زبان می راند.

برای گُل های قطع شده

برای علف لگدمال شده

برای درختان مقطوع

برای پیکرهایی که شکنجه شدند

من نام تو را می خوانم: آزادی

برای دندان های به هم فشرده

برای خشم فرو خورده

برای استخوان در گلو

برا ی دهان هایی که نمی خوانند

برای بوسه در مخفیگاه

برا ی مصرع سانسور شده

برای نامی که ممنوع است

من نام تو را می خوانم: آزادی

برای عقیده ای که پیگرد می شود

برای کتک خوردن ها

برای آن کس که مقاومت می کند

برای آنان که خود را مخفی می کنند

برای آن ترسی که آنان از تو دارند

برای گام های تو که آن را تعقیب می کنند

برای شیوه ای که چه گونه به تو حمله می کنند

برای پسرانی که از تو می کشند

من نام تو را می خوانم: آزادی

برای سرزمین های تصرف شده

برای خلق هایی که به اسارت در آمدند

برای انسان هایی که استثمار می شوند

برای آنانی که تحقیر می شوند

برای مرگ بر آتش

برای محکومیت عدالت خواهان

برای قهرمانان شهید

برای آن آتش خاموش

من نام تو را می خوانم: آزادی

من تو را می خوانم، به جای همه

به خاطر نام حقیقی تو

من تو را می خوانم زمانی که تیرگی چیره می شود

و زمانی که کسی مرا نمی بیند،

نام تو را بر دیوار شهرم می نویسم،

نام حقیقی تو را

نام تو را و دیگر نام ها را

که از ترس هرگز بر زبان نمی آورم

در کشور ما بس که خوشی هست،عزا نیست

آنقدر که اخلاصِ عمل هست ریا نیست

بر سفره ی گسترده ی دولت همه جمعند

این سفره فقط سهم وزیر و وزرا نیست

از برکتِ تقسیمِ درآمد به عدالت

در کوچه و پس کوچه ترافیکِ گدا نیست

از لطفِ مدیریتِ مطلوبِ مدیران

وضعیتِ بازار زمین، روی هوا نیست

چون عدل و عدالت همه جا ریشه دوانده

از ظلم و ستم دست کسی رو به خدا نیست

تحریم، نه بر دولتِ تدبیر، نه مردم

المنة لِلَّه، اثراتش بسزا نیست

هل دادنِ یک عده میانِ صفِ نذری

یادآوری از مستندِ راز بقا نیست

در غرب اگر دزدی و فحشا و فساد است

در کشورِ ما مطلقاً از این «خبرا» نیست

تعریف زیاد است و وطن غرقِ محاسن

افسوس در این شعر برای همه جا نیست

متن درباره عدالت

ما چه می‌خواستیم از آغاز قرن

و جوابمان چه بود؟

ما رویاهای جوان

دست‌های مهربان

و بعد نان و آزادی

و بعد دموکراسی

و بعد عدالت

و بعد زندگی زندگی زندگی زندگی

ماچه می خواهیم؟

شادی، سیب، عشق، دریا

ما می‌خواهیم از این جا به بعد

هنگامه آواز بخواند

یعنی که آواز زن را

در کوی و برزن بشنویم

و بعد یاس سپید لبخند بزند

یعنی که گل بروید

یعنی که ما را مترسانید

ما می‌خواهیم که شعر

پنجره را به سوی مردم باز کند

به کلاغان سی صد ساله هشدار دهد

قافیه ها را از مضمونش بیرون بیاورد

و گنجشک‌های جوان را

به ضیافت بهار دعوت کند

باری باری

مگر ما

چه می خواهیم؟

جز همین دوست داشتن و

طعم بوسه را حس کردن

مطالب مشابه