سبکِنو

اشعار شمس لنگردوی + مجموعه اشعار احساسی و زیبا از شمس لنگرودی

شمس لنگرودی یکی از برترین و بهترین شاعران ایرانی است که اشعار او از ظرافت ادبی خاصی برخوردار هستند. ما نیز امروز در سایت ادبی و هنری سبکنو قصد داریم اشعار شمس لنگرودی را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

بیوگرافی کوتاه شمس لنگرودی

محمّدتقی شمس لنگرودی معروف به شمس لنگرودی (زاده ۲۶ آبان ۱۳۲۹ در لنگرود) شاعر، پژوهشگر، بازیگر، خواننده و مورخ ادبی معاصر ایرانی است.

وی دیپلمِ ریاضی و لیسانسِ اقتصاد و بازرگانی دارد و مدرس دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس می‌دهد. او فرزند جعفر شمس گیلانی (لنگرودی) است.

اشعار این شاعر پُر آوازه

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند

بال‌های من

تکه‌تکه فرو می‌ریزند

بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند

و نشان فلوت تو را می‌پرسند

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم.

خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند

تو پرنده‌یی معصومی

که راهش را

در باغ حیاط زندانی گم کرده است

تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی

باد تشنه‌ی تابستانی

که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند

آشیانه‌ی رودی از برف

که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد.

نه

نمی‌توانم

نمی‌خواهم که فراموشت کنم.

تپه‌های خشکیده

از پله‌های تو بالا می‌آیند

تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند

ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد

تا تصحیحش کند.

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است…

تاریکی به رسم خود آدم را محو می‌کند

به رسم خود از یادت می‌‌برد.

برای گذشتن از این تاریکی است

آتش بر تن کرده‌ام امشب

بسوی تو بال می‌‌زنم

به تو دل باختم

سرباز تنها

به تفنگش پناه می‌‌برد

یادت

پرچم میهن است

وقتی وطنی ندارم

مطلب مشابه: اشعار جمال ثریا + مجموعه اشعار زیبای این شاعر ترکی

اشعار این شاعر پُر آوازه

برای ستایش تو

همین کلمات روزمره کافی ست

همین که کجا می روی،

دلتنگم

برای ستایش تو

همین گل و سنگ کافی ست

تا از تو بتی بسازم

دوست دارم

در این شب دلپذیر

عطر تو

چراغ بینایی من شود

و محبوبه شب راهش را گم کند

دوست دارم

شب، لرزان از حضورت

پایش بلغزد

در چاله ای از صدف که ماهش می خوانند

و خنده آفتاب دریا را روشن کند

اما نه آفتاب است و نه ماه

عصرگاهی غمگین است

و من این همه را جمع کرده ام

چون دلتنگ توام

من می‌بینم

و سرانگشتم را که به تاراج می‌برید

با پلکم می‌نویسم

با مژه‌هایم نقاشی می‌کنم

با تکان سرم

سرودی می‌سازم

پلنگی آرام بودم

پسرانم را خورده‌اید

با چرمینه‌ای از پوست‌شان

برابر من راه می‌روید

چمدانی پرم

که تحمل هیچ قفلی را ندارم

شیپوری از یاد رفته‌ام که همهمه‌ای ‌شنیدم

و از هیجان نبرد

بر خود می‌لرزم

باد

بر کلمات من می چرخد

غبار حروف را پاک می کند

می بیند نیستی.

این گونه که او پرسه زنان دور می شود

بر می گردد

برف در دهانم خواهد ریخت

چیز بدی نیست جنگ

شکست می خورم

اشغالم میکنی

ساعت

دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز

بیست و ششم آبان

آفریدگارا

بگذار

دهان تو را ببوسم

غبار ستاره ها را از پلک فرشتگانت بروبم

کف خانه ات را

با دمب بریده ی شیطان جارو کنم

متولد شدم

در مرز نازک نیستی

سگ های شما

از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند

پروردگارا

نه درخت گیلاس ، نه شراب به

از سر اشتباهی

آتش را

به نطفه های فرشته یی آمیختی

و مرا آفریدی

اما تو به من نفس بخشیدی عشق من

دهانم را تو گشودی

و بال مرا که نازک و پرپری بود

تو به پولادی از حریر

مبدل کردی

سپاسگزارم خدای من

خنده را

برای دهان او

او را

به خاطر من

و مرا

به نیت گم شدن آفریدی

اشعار این شاعر پُر آوازه

نه نمی توانم فراموشت کنم

زخمهای من بی حضور تو، از تسکین سرباز می زنند

بالهای من تکه تکه فرو می ریزند

بره های مسیح را می بینم، که به دنبالم می دوند

و نشان فولوت تو را می پرسند

نه نمی توانم فراموشت کنم

خیابانها بی حضور تو

راههای آشکار جهنمند

تو پرنده ای معصومی،

که راهش را در باغ حیات زندانی گم کرده است

تک صورتی ازلی بر رخسار تمام پیامبرانی

باد تشنه تابستانی، که گندم زاران رسیده در قدوم تو خم می شوند

آشیانه ی رودی از برف، که از قله های بهار فرو می ریزد

نه نمی توانم، نمی خواهم که فراموشت کنم!

تپه های خشکیده از پله های تو بالا می آیند

تا به بوی نفسهای تو درمان شوند و به کوهستان باز گردند

ماه هزار ساله، دست نوشته ی آخرش را برای تو می فرستد تا تصحیح اش کنی

نه نمی توانم فراموشت کنم

قزل آلای عصیانگری که به چشمه خود باز می رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است

بین من و تو

چهل زندان بود

حیاط به حیاط زندان

با پرچم صلحی در دست آمدم

تو نبودی

بر نمی گردند شعرها

به خانه نمی روند

تا برگردی و دست تکان دهی

روبانهای سفید را در کف شعرها ببین

که چگونه در باران می لرزند

روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین

بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند

به انتظار تو در بارانی ایستاده اند

و به لبخندی، به تکان دستی دلخوشند

هیچ چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می شود

کوهستانهایی که قیام کرده اند

تا آمدنت را پیش از همگان ببینند

اقیانوسها که کف بر لب می غرند و به جویبار تو راهی ندارند

باد و هوا که در اندیشه اند، چرا انسان نیستند که با تو سخن بگویند

و تو! سوسن خاموش

همه چیزت را در ظرفی گذاشته به من داده ای

تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم

هیچ چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می شود

جز نامم

آن قدر به تو نزدیک بودم

که تو را ندیدم

در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم

شکرانۀ روزهایی

که کنار تو

راه رفته ام

دیدار تو کشتزار نور است

آهویى بىیقرار

که از لب تشنه‌‏اش

آفتاب سحر فرو مى‌ریزد،

دیدارت سکوت است

آبشار پرندگانى که راه سپیده را مى‏‌جویند،

لیوانى عسل

در کف ناخدایى خسته که بوى نهنگ مى‏‌دهد،

چایى دم کشیده

درست لحظه‏‌یى که از تمام دغدغه‌ها فارغ می‌‏شود

دیدار تو کشتزار نور است

با بزهایى از بلور

که به سوى صخره چرا می‌کنند

بى آن که بدانند مى‏‌شکنند

و غبار بلور

در روحم فرو مى‌پاشند

اشعار این شاعر پُر آوازه

تو مثل منی برف

راه می‌روی و آب می‌شوی.

تو مثل منی برف

آتش را روشن می‌کنی

تا در هرمش بمیری

یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند

پروانه‌ها که تو را ندیدند

عاشق او می‌شوند

نکند سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف.

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری

تا با تن‌پوشی از برف

برابر خورشید عشوه‌ها می‌کردیم.

به شادی مردم اعتماد مکن برف

تا می‌باری نعمتی

چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری.

چیزی در سکوت می‌نویسی

همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی

ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم.

تو چقدر ساده‌ئی که بر همه یکسان می‌باری

تو چقدر ساده‌ئی که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها

می‌نویسی

که شتک‌ها هم می‌خوانند

آخر ببین چه جهان بدی شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائی لرزان به زمین می‌نشینی

پیداست که می‌شکنی برف.

تا قَدرت را بدانند

با سنگریزه و خرده شیشه فرود آی

فکر می‌کنم سرنوشت مرا جائی دیده‌ئی برف

آب شو

آب شو! موسیقی منجمد!‌

و بیا و ببین

رنج را تو کشیدی

به نام بهار

تمام می‌شود

در سایه‌ی هر کلاهی

کبوتر جادوگری است

و زیر بغ بغوی هر کبوتر آرام

رودخانه‌یی

سربازان فراری را به جبهه‌ی جنگ می‌برد.

سربازان ترانه‌ی میهنی می‌خوانند

شلیک می‌کنند

می‌میرند.

زنده‌باشی کبوتر آرام ما

زنده باشی

همه‌مان را

زنده زنده

تحویل پاسگاه پلیس داده‌ئی.

باد می وزید

که تو پر کشیدی

شاد بودید

هم تو

هم شکارچی گنگی

که از سر اتفاق

در سایه ی شاخه ها می گذشت

ماجراى مرا پایانى نبود

در تمام اتاق‌‏ها

خیال‌‏هاى تو پرپرزنان می‌‏رفتند و می‌آمدند

و پرندگانى

بال‏‌هاى تو را می‌چیدند و به خود می‌بستند

که فریبم دهند

موسى

در آتش تکه‏‌هاى عصایش می‌‏سوخت

بع‏‌بع گوسفندانى گریان

در فراق شبان گمشده

در اتاقم می‌‏پیچید

و من

تکه تکه

فراموش می‌شدم

بوى پیرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‌‏ها را سفید کرده بود

عقربه‌‏ها

مثل دو تیغه الماس

بر مچ دستم برق می‌زدند

و زمین

به قطره اشک درشتى معلق می‌مانست

ماجراى مرا پایانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمی‌خاست

دستم را نمی‌گرفت و

به خیابانم نمی‌برد

اشعار این شاعر پُر آوازه

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند

بال‌های من

تکه‌تکه فرو می‌ریزند

بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند

و نشان فلوت تو را می‌پرسند

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند

تو پرنده‌یی معصومی

که راهش را

در باغ حیاط زندانی گم کرده است

تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی

باد تشنه‌ی تابستانی

که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند

آشیانه‌ی رودی از برف

که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد

نه

نمی‌توانم

نمی‌خواهم که فراموشت کنم

تپه‌های خشکیده

از پله‌های تو بالا می‌آیند

تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند

ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد

تا تصحیحش کند

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است

ماجراى مرا پایانى نبود

در تمام اتاق‏ها

خیال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند

و پرندگانى

بال‏هاى تو را مى‏چیدند و به خود مى‏بستند

که فریبم دهند

موسى

در آتش تکه‏هاى عصایش مى‏سوخت

بع‏بع گوسفندانى گریان

در فراق شبان گمشده

در اتاقم مى‏پیچید

و من

تکه تکه

فراموش مى‏شدم

بوى پیرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفید کرده بود

عقربه‏ها

مثل دو تیغه الماس

بر مچ دستم برق مى‏زدند

و زمین

به قطره اشک درشتى معلق مى‏مانست

ماجراى مرا پایانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمى‏خاست

دستم را نمى‏گرفت و

به خیابانم نمى‏برد

باران صبح

نم نم

می بارد

و تو را به یاد می آورد

که نم نم باریدی

و ویران کردی

خانه کهنه را

سر می روم از خویش

از گوشه گوشه فرو می ریزم

و عطر تو

رسوایم می کند

ﺍﺯ ﭘﻴﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ

ﺣﺲ ﮔﺎﻭ ﻧﺮﯼ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻴﺪﺍﻥ

ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺗﻊ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺩﻭﺩ

ﺑﺎ ﻧﻴﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺻﻌﯽ ﺩﺭ ﭘﺸﺘﻢ

با خالکوب ستاره ها

بر تاریکی دست ها

عابران به سوی تو بال می زنند

می آیند

تا در حیاط خانه تو

گل های پژمرده خود را بکارند

و تو از راهی می رسی

که پریشانی دور می شود…

تو اینهمه نزدیک بودی و اینهمه دور به نظر می رسیدی!

پس پلک هایمان بودی، و دیده نمی شدی!

درهایت را باز کن

ما ایستاده ایم

خیابان های تو ما را پیش می برد

ما می آئیم

تا جای واژه نارنج نارنج

و جای هوا هوا بنشانیم

و در شعری زنده شناور باشیم…

تو نخستین حرفی

که نخستین برگ های بهاری به زبان می آرند

نخستین نانی

که پس از جنگی شوم

از تنور دهکده ای خارج می شود

نخستین نامی

که بر بچه زندگی می گذاریم…

در هایت را باز کن

ما می آئیم

با عکس جوانی تو

در جیب پاره مان

و هر چه که نزدیک تر می شویم

تو جوان تر و زیباتر می شوی

درهایت را باز کن

هر چه نشانه است در کف مان

خانه توست

ای آزادی

مطلب مشابه: بهترین اشعار احمدرضا احمدی؛ بهترین اشعار کوتاه و بلند از این شاعر بزرگ

اشعار این شاعر پُر آوازه

می خواستم ترانه یی باشم

که بچه های دبستانی از بر کنند

دریا که می شنود

توفان اش را پشت اش پنهان کن

و برگ های علف

نت های به هم خوردن شان را

از روی صدای من بنویسند

می خواستم ترانه یی باشم

که چشمه زمزمه ام کند

آبشار

با سنج و دهل بخواند

اما ترانه ی غمگینم

و دریا ، غروب

بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند

نت هایم را تمام نکرده

چرا

رهایم کردی

آیا برای گرم کردن بازارشان

به آتش‌تان کشیدند؟

حتا باد ایستاده بود و نگاه می‌کرد که شعله فرو بنشیند

حتا شاخه‌ها

از سوزاندن خود

تن زدند

کودکان اول ابتدایی

از هفت سالگی به عقب برگشتند

تا اعداد و حروفِ دروغ را نخوانند.

و به هنگامی که از مراسم‌تان بازگشتیم

دست نوشته‌های مجسمه‌ها بر کاغذ

بر پایه‌ی شکسته‌ی مرمری می‌لرزید

آنان

شرمناکِ سنگ بودن‌شان

سر به بیابان‌ها، رفته بودند

می‌گویم زغال چرا خاموشی

گل سرخ هائی در دهانت پنهان است

چرا سخنی نمی گوئی

مگر که بسوزانندت

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد

دلتنگی

خوشه انگور سیاه است

لگدکوبش کن

لگدکوبش کن

بگذار ساعتی

سربسته بماند

مستت می‌کند اندوه

مطالب مشابه