سبکِنو

اشعار عطار نیشابوری؛ اشعار برگزیده ناب عاشقانه کوتاه و بلند عطار

در این بخش سایت سبکِنو مجموعه اشعار عطار نیشابوری شاعر معروف ایرانی را با اشعار برگزیده ناب عاشقانه کوتاه و بلند گردآوری کرده ایم.

فریدالدین ابو حامد محمد عطار نیشابوری معروف به عطار نیشابوری از شاعران و عارفان مشهور ایرانی قرن ششم و هفتم هجری است. این شاعر بزرگ انقلابی بزرگ در شعر و ادب ایرانی رقم زد.

عطار نیشابوری را می‌توان یکی از پرکارترین و فعال‌ترین شاعران ایرانی به شمار آورد که بنا بر روایات بیش از ۱۸۰ اثر گوناگون از خود به جای گذاشته است و حدود ۴۰ عدد از آن‌ها شعر و نثر است‌‌. این شاعر بزرگ تألیفات و تصنیف‌های بسیاری دارد که بیش‌تر آن‌ها منظوم هستند. جالب است بدانید مطابق با روایات، عطار به تعداد سوره‌های قرآن، ۱۱۴ تصنیف از کتاب، رساله، نظم و نثر نوشته است. در ادامه آشناترین و مهم‌ترین آثار عطار نیشابوری را بررسی می‌کنیم. در دیگر بخش ها اشعار فردوسی، اشعار سعدی و اشعار مولانا را نیز بخوانید.

دیوان اشعار

دیوان اشعار عطار نیشابوری شامل غزلیات، قصاید و ترجیعات می‌شود. در ادامه مهم‌ترین و آشناترین آن‌ها را با یکدیگر مرور می‌کنیم.

غزلیات

چون نيست هيچ مردي در عشق يار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جايي که جان مردان باشد چو گوي گردان

آن نيست جاي رندان با آن چکار ما را

گر ساقيان معني با زاهدان نشينند

مي زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شاديش مصلحان را غم يادگار ما را

اي مدعي کجايي تا ملک ما ببيني

کز هرچه بود در ما برداشت يار ما را

آمد خطاب ذوقي از هاتف حقيقت

کاي خسته چون بيابي اندوه زار ما را

عطار اندرين ره اندوهگين فروشد

زيرا که او تمام است انده گسار ما را

اشعار عطار نیشابوری؛ اشعار برگزیده ناب عاشقانه کوتاه و بلند عطار

ز زلفت زنده مي دارد صبا انفاس عيسي را

ز رويت مي کند روشن خيالت چشم موسي را

سحرگه عزم بستان کن صبوحي در گلستان کن

به بلبل مي برد از گل صبا صد گونه بشري را

کسي با شوق روحاني نخواهد ذوق جسماني

براي گلبن وصلش رها کن من و سلوي را

گر از پرده برون آيي و ما را روي بنمايي بسوزي خرقه دعوي بيابي نور معني را دل از ما مي کند دعوي سر زلفت به صد معني

چو دل ها در شکن دارد چه محتاج است دعوي را

به يک دم زهد سي ساله به يک دم باده بفروشم

اگر در باده اندازد رخت عکس تجلي را نگاريني که من دارم اگر برقع براندازد نمايد زينت و رونق نگارستان ماني را دلارامي که من دانم گر از پرده برون آيد نبيني جز به ميخانه ازين پس اهل تقوي را

شود در گلخن دوزخ طلب کاري چو عطارت

اگر در روضه بنمايي به ما نور تجلي را

اي به عالم کرده پيدا راز پنهان مرا

من کيم کز چون تويي بويي رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من مي نگر

چون تو پيدا کرده اي اين راز پنهان مرا

ز آرزوي روي تو در خون گرفتم روي از آنک

نيست جز روي تو درمان چشم گريان مرا

گرچه از سرپاي کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پيدا نيامد اين بيابان مرا

گر اميد وصل تو در پي نباشد رهبرم

تا ابد ره درکشد وادي هجران مرا

چون تو مي داني که درمان من سرگشته چيست

دردم از حد شد چه مي سازي تو درمان مرا

جان عطار از پريشاني است همچون زلف تو

جمع کن بر روي خود جان پريشان مرا

اشعار عطار نیشابوری؛ اشعار برگزیده ناب عاشقانه کوتاه و بلند عطار

برقع از ماه برانداز امشب

ابرش حسن برون تاز امشب

دیده بر راه نهادم همه روز

تا درآیی تو به اعزاز امشب

من و تو هر دو تمامیم بهم

هیچکس را مده آواز امشب

کارم انجام نگیرد که چو دوش

سرکشی می‌کنی آغاز امشب

گرچه کار تو همه پرده‌دری است

پرده زین کار مکن باز امشب

تو چو شمعی و جهان از تو چو روز

من چو پروانهٔ جانباز امشب

همچو پروانه به پای افتادم

سر ازین بیش میفراز امشب

عمر من بیش شبی نیست چو شمع

عمر شد، چند کنی ناز امشب

نفسی در رخ من خند چو صبح

همچو شمعم چه نهی گاز امشب

بوده‌ام بی تو به‌صد سوز امروز

چکنی کشتن من ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه ز شوق

می‌کند قصد به پرواز امشب

دانه از مرغ دلم باز مگیر

که شد از بانگ تو دمساز امشب

رازم از دم مفکن فاش چو صبح

که تو بی همدم و همراز امشب

دل عطار نگر شیشه صفت

سنگ بر شیشه مینداز امشب

مطلب مشابه: اشعار عارف قزوینی؛ مجموعه عاشقانه تصنیف، غزلیات و تک بیتی زیبا

تا درین زندان فانی زندگانی باشدت

کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان

این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت

کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن

تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم

تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب

تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت

گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار

عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند

عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت

تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع

در هوای نفس مستی و گرانی باشدت

از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون

تا به صورت خانهٔ تن استخوانی باشدت

گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب

زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میان زندگی عطاروار

چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت

زهی ماه در مهر سرو بلندت

شکر در گدازش ز تشویر قندت

جهان فتنه بگرفت و پر مشک شد هم

چو بگذشت بادی به مشکین کمندت

سر زلف پر بند تو تا بدیدم

به یک دم شدم عاشق بند بندت

گزند تو را قدر و قیمت که داند

بیا تا به جانم رسانی گزندت

برآر از سر کبر گردی ز عالم

که گوگرد سرخ است گرد سمندت

به چه آلتی عشق روی تو بازم

چو جان مست توست و خرد مستمندت

چنان ماه رویی که آئینهٔ تو

به رخ با قمر در غلط او فکندت

چو وجه سپندی ندارم چه سازم

جگر به که سوزم به جای سپندت

مزن بانگ بر من که این است جرمم

که خورشید خواندم به بانگ بلندت

غلط گفتم این زانکه خورشید دایم

رخی همچو زر، می‌رود مستمندت

چه سازم که عطار اگر جان به زاری

بسوزد ز عشقت نیاید پسندت

بعدجوی از نفس سگ گر قرب جان می‌بایدت

ترک کن این چاه و زندان گر جهان می‌بایدت

باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآر

ورنه در گلخن نشین گر استخوان می‌بایدت

نفس را چون جعفر طیار برکن بال و پر

گر به بالا پر و بال مرغ جان می‌بایدت

در جهان قدس اگر داری سبک روحی طمع

بر جهان جسم دایم سر گران می‌بایدت

عمر در سود و زیان بردی به آخر بی خبر

می ندارد سود با تو پس زیان می‌بایدت

چند گردی در زمین بی پا و سر چون آسمان

از زمین بگسل اگر بر آسمان می‌بایدت

روز و شب مشغول کار و بار دنیا مانده‌ای

دین به سرباری دنیا رایگان می‌بایدت

هرچه گوئی چون ترازو زین زبان گر یک جو است

گنگ شو از ما سوی الله گر زبان می‌بایدت

جو کشی و نیم جو همچون ترازوی دو سر

از خری جو می مکش گر کهکشان می‌بایدت

ای عجب نمرود نفس و وانگهی همچون خلیل

زحمت جبریل رفته از میان می‌بایدت

در هوا استاده و از منجنیق انداخته

بر سر آتش به خلوت همچنان می‌بایدت

چون تو از آذر مزاجی دوستی با زر چرا

پس چو ابراهیم آتش گلستان می‌بایدت

ای خر مرده سگ نفست به گلخن در کشید

پس چو عیس بر فلک دامن کشان می‌بایدت

در جهان خوفناک ایمن نشینی ای فرید

امن تو از چیست چون خط امان می‌بایدت

رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح

تا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح

روی نهفته است تیر روی نهاده است مهر

پشت بداده است ماه هین که رسیده است صبح

بر سر زنگی شب همچو کلاه است ماه

بر در قفل سحر همچو کلید است صبح

ای بت بربط‌نواز پردهٔ مستان بساز

کز رخ هندوی شب پرده دریده است صبح

صبح برآمد زکوه وقت صبوح است خیز

کز جهت غافلان صور دمیده است صبح

سوخته گردد شرار کز نفس سوخته

گنبد فیروزه را فرق بریده است صبح

بوی خوش باد صبح مشک دمد گوییا

کز دم آهوی چین مشک مزید است صبح

نی که از آن است صبح مشک فشان کز هوا

نافهٔ عطار را بوی شنیده است صبح

مطلب مشابه: اشعار حافظ؛ گلچین زیباترین اشعار حافظ شیرازی شامل تک بیتی، دو بیتی و غزلیات

Screenshot 20230805 145841

ای در غرور نفس به سر برده روزگار

برخیز و کارکن که کنون است وقت کار

ای دوست ماه روزه رسید و تو خفته‌ای

آخر ز خواب غفلت دیرینه سر برآر

سالی دراز بوده‌ای اندر هوای خویش

ماهی خدای را شو و دست از هوا بدار

پنداشتی که چون نخوری روزهٔ تو آنست

بسیار چیز هست جز این شرط روزه‌دار

هر عضو را بدان که به تحقیق روزه‌ای است

تا روزهٔ تو روزه بود نزد کردگار

اول نگاهدار نظر تا رخ چو گل

در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار

دیگر ببند گوش ز هر ناشنودنی

کز گفت و گوی هرزه شود عقل تار و مار

دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست

از غیبت و دروغ فروبند استوار

دیگر به وقت روزه‌گشادن مخور حرام

زیرا که خون خوری تو از آن به هزار بار

دیگر بسی مخسب که در تنگنای گور

چندانت خواب هست که آن نیست در شمار

دیگر به فکر آینهٔ دل چنان بکن

کز غیر ذکر حق ننشیند برو غبار

این است شرط روزه اگر مرد روزه‌ای

گرچه ز روی عقل یکی گفتم از هزار

دیگر بسی مخور که هر آن کس که سیر خورد

اعضاش جمله گرسنه گردند و بی قرار

تو خود نشسته تا که کی آید پدید شب

چون شمع جان خویش بسوزی در انتظار

تا خوان و نان بسازی از غایت شره

گویی دو چشم تو شود از هر سویی چهار

چندان خوری که دم نتوانی زد از گلو

ور دم زنی برآورد آن دم ز تو دمار

صد بار باشدت چو شکم‌پر شد از طعام

حالی ز پشت تو همه باز اوفتاد بار

این روزه نیست گر شرف روزه بایدت

بیرون شوی ز تویی تو بر مثال مار

مویت سپید گشت و دل تو سیاه شد

تا کی کند سپیدگری ای سیاه کار

یارب به حق طاعت پاکان پاک دل

یارب به حق روزهٔ مردان روزه‌دار

کز هرچه دیده‌ای تو ز عطار ناپسند

کانرا نبوده‌ای تو به وجهی پسند کار

چون با در تو گشت و پشیمان شد از گناه

وز فعل خویش خیره فروماند و شرمسار

عفوش کن و ببخش تو دانی که لایق است

تا جرم آفریده کرم ز آفریدگار

ترجیعات

ما مست شراب جان فزاییم

سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج شرابخانه گنجی است

ما طالب گنج کنجهاییم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است

گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید

برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم

چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم

روشن سخنی است می نماییم

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی سخن از می مغان گفت

دل چون بشنید ترک جان گفت

یک جرعه می و هزار معنی

از عشق به گوش عاشقان گفت

وز گردش جام حسن ساقی

با ما غم و شادی جهان گفت

نارسته هنوز دار منصور

عشق آمد و عقل را روان گفت

دوش از سر بی‌خودی و مستی

پیرم سخن از می نهان گفت

دل چون بشنید نام می را

می‌خواست به رغم صوفیان گفت

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ساقی بشکن خمار جان را

دریاب حیات جاودان را

کین یک دوسه روز عمر باقی است

از دست مده می مغان را

وان دم که تهی شود صراحی

بفروش به جرعه‌ای جهان را

در فصل بهار و موسم گل

بی عشق مدار عاشقان را

ای آنکه نخوانده‌ای تو هرگز

از لوح درون خط روان را

فردا که بپرسش اندر آرند

در مجلس حشر صوفیان را

ما مست شراب جام ساقی

گوییم حدیث این بیان را

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

ای دلبر ماهروی طناز

برقع ز جمال خود برانداز

تا دیده ز پرتو جمالت

چون جام جهان نما کنم باز

ما زنده به بوی جام عشقیم

در مجلس عاشقان جانباز

با طوطی عقل خویش همدم

با بلبل عشق خود هم آواز

ای بلبل خوش نوا سرودی

آهنگ حجاز گیر و اهواز

با عود بسای عود می سوز

با چنگ بساز و چنگ می‌ساز

چون نیست درین زمانه ما را

با صوفی بی‌صفا دمی راز

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

دوش از سر خم صدا برآمد

جوش از می جانفزا برآمد

زان جوش به گوش خاک در دهر

نی رست و به صد نوا برآمد

در حوصلهٔ جهان نگنجد

چون گنج ز کنجها برآمد

حقا که ز قدرت همو بود

کاژدر شد و از عصا برآمد

ای رند شراب‌خواره امروز

می ده که ز می صفا برآمد

چندان که تو شرح عشق کردی

گرد تو ز گرد ما برآمد

شکرانهٔ آنکه صوفی امروز

خود را شد و از خدا برآمد

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی‌خود ز خودیم و از خداییم

زین پیش که از جهان پرغم

جستیم وفا نشد مسلم

چون ملکت جم نماند جاوید

می نوش به یاد ملکت جم

ای آنکه نگشته است خالی

از سینهٔ من غم تو یکدم

بازآ که در آرزوی رویت

تدبیر دل رمیده کردم

گفتم به طبیب درد خود را

دردم چو طبیب دید در دم

بنوشت به خون دل جوابی

وان نیز به صبر کرد مرهم

بنشینی اگر مجال داری

بر خاک درش شبی چو شبنم

ای بیدل اگر تو دست یابی

بر گوی به ساکنان محرم

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی خود ز خودیم و از خداییم

ای بلبل خوشنوا فغان کن

عید است نوای عاشقان کن

چون سبزه ز خاک سر برآورد

ترک دل و برگ بوستان کن

بالشت ز سنبل و سمن ساز

وز برگ بنفشه سایبان کن

چون لاله ز سر کله بینداز

سرخوش شو و دست در میان کن

بردار سفینهٔ غزل را

وز هر ورقی گلی نشان کن

صد گوهر معنی ار توانی

در گوش حریف نکته‌دان کن

وان دم که رسی به شعر عطار

در مجلس عاشقان روان کن

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی خود ز خودیم و از خداییم

مطلب مشابه: اشعار رودکی؛ مجموعه اشعار عاشقانه رباعیات، مثنوی و قصاید زیبای این شاعر

منطق‌الطیر

منطق‌الطیر یکی‌دیگر از آثار معروف و دلنشین عطار نیشابوری است که به نظم نگاشته شده است.

آفرین جان آفرین پاک را

آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

عرش را بر آب بنیاد او نهاد

خاکیان را عمر بر باد او نهاد

آسمان را در زبردستی بداشت

خاک را در غایت پستی بداشت

آن یکی را جنبش مادام داد

وان دگر را دایما آرام داد

آسمان چون خیمهٔ برپای کرد

بی ستون کرد و زمینش جای کرد

کرد در شش روز هفت انجم پدید

وز دو حرف آورد نه طارم پدید

مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساخت

با فلک در حقه هر شب مهره باخت

دام تن را مختلف احوال کرد

مرغ جان را خاک در دنبال کرد

بحر را بگذاشت در تسلیم خویش

کوه را افسرده کرد از بیم خویش

بحر را از تشنگی لب خشک کرد

سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد

روح را در صورت پاک اونمود

این همه کار از کفی خاک او نمود

عقل سرکش را به شرع افکنده کرد

تن به جان و جان به ایمان زنده کرد

کوه را هم تیغ داد و هم کمر

تا به سرهنگی او افراخت سر

گاه گل در روی آتش دسته کرد

گاه پل بر روی دریا بسته کرد

نیم پشه بر سر دشمن گماشت

بر سر او چار صد سالش بداشت

عنکبوتی را به حکمت دام داد

صدر عالم را درو آرام داد

بست موری را کمر چون موی سر

کرد او را با سلیمان در کمر

خلعت اولاد عباسش بداد

طاء و سین بی‌زحمت طاسش بداد

پیشوایانی که ره بین آمدند

گاه و بی‌گاه از پی این آمدند

جان خود را عین حیرت یافتند

هم ره جان عجز و حسرت یافتند

درنگر اول که با آدم چه کرد

عمرها بر وی در آن ماتم چه کرد

بازبنگر نوح را غرقاب کار

تا چه برد از کافران سالی هزار

باز ابراهیم را بین دل شده

منجنیق و آتشش منزل شده

باز اسمعیل را بین سوگوار

کبش او قربان شده در کوی یار

باز در یعقوب سرگردان نگر

چشم کرده در سر کار پسر

باز یوسف را نگر در داوری

بندگی و چاه و زندان بر سری

باز ایوب ستمکش را نگر

مانده در کرمان و گرگان پیش در

باز یونس را نگر گم گشته راه

آمده از مه به ماهی چند گاه

باز موسی را نگر ز آغاز عهد

دایه فرعون و شده تابوت مهد

باز داود زره‌گر را نگر

موم کرده آهن از تف جگر

باز بنگر کز سلیمان خدیو

ملک وی بر باد چون بگرفت دیو

باز آن را بین که دل پر جوش شد

اره بر سر دم نزد خاموش شد

باز یحیی را نگر در پیش جمع

زار سر بریده در طشتی چو شمع

باز عیسی را نگر کز پای دار

شد هزیمت از جهودان چند بار

باز بنگر تا سر پیغامبران

چه جفا و رنج دید از کافران

تو چنان دانی که این آسان بود

بلکه کمتر چیز ترک جان بود

چند گویم چون دگر گفتم نماند

گر گلی کز شاخ می‌رفتم نماند

کشتهٔ حیرت شدم یکبارگی

می‌ندانم چاره جز بی‌چارگی

ای خرد در راه تو طفلی بشیر

گم شده در جست و جویت عقل پیر

در چنان ذاتی من آنگه کی رسم

از زعم من در منزه کی رسم

نه تو در علم آیی و نه در عیان

نی زیان و سودی از سود و زیان

نه ز موسی هرگزت سودی رسد

نه ز فرعونت زیان بودی رسد

ای خدای بی‌نهایت جز تو کیست

چون توئی بی‌حد و غایت جز تو چیست

هیچ چیز از بی‌نهایت بی‌شکی

چون به سر ناید کجا ماند یکی

ای جهانی خلق حیران مانده

تو بزیر پرده پنهان مانده

پرده برگیر آخر و جانم مسوز

بیش ازین در پرده پنهانم مسوز

گم شدم در بحر حیرت ناگهان

زین همه سرگشتگی بازم رهان

در میان بحر گردون مانده‌ام

وز درون پرده بیرون مانده‌ام

بنده را زین بحر نامحرم برآر

تو درافکندی مرا تو هم برآر

نفس من بگرفت سر تا پای من

گر نگیری دست من ای وای من

جانم آلودست از بیهودگی

من ندارم طاقت آلودگی

یا ازین آلودگی پاکم بکن

یا نه در خونم کش و خاکم بکن

خلق ترسند از تو من ترسم ز خود

کز تو نیکو دیده‌ام از خویش بد

مرده‌ای‌ام می‌روم بر روی خاک

زنده گردان جانم ای جانبخش پاک

مؤمنو کافر به خون آغشته‌اند

یا همه سرگشته یا برگشته‌اند

گر بخوانی این بود سرگشتگی

ور برانی این بود برگشتگی

پادشاها دل به خون آغشته‌ام

پای تا سر چون فلک سرگشته‌ام

گفته‌ای من با شماام روز و شب

یک نفس فارغ مباشید از طلب

چون چنین با یکدگر همسایه‌ایم

تو چو خرشیدی و ما هم سایه‌ایم

چه بود ای معطی بی‌سرمایگان

گر نگه داری حق همسایگان

با دلی پر درد و جانی با دریغ

ز اشتیاقت اشک می‌بارم چو میغ

گر دریغ خویش برگویم ترا

گم بباشم تا به کی جویم ترا

ره برم شو زان که گم راه آمدم

دولتم ده گرچه بی‌گاه آمدم

هرکه در کوی تو دولت یار شد

در تو گم گشت وز خود بی‌زار شد

نیستم نومید و هستم بی‌قرار

بوک درگیرد یکی از صد هزار

اشعار عطار نیشابوری؛ اشعار برگزیده ناب عاشقانه کوتاه و بلند عطار

کوف آمد پیش چون دیوانه‌ای

گفت من بگزیده‌ام ویرانه‌ای

عاجزی‌ام در خرابی زاده من

در خرابی می‌روم بی‌باده من

گرچه معموری بسی خوش یافتم

هم مخالف هم مشوش یافتم

هرک در جمعیتی خواهد نشست

در خرابی بایدش رفتن چو مست

در خرابی جای می‌سازم به رنج

زانک باشد در خرابی جای گنج

عشق گنجم در خرابی ره نمود

سوی گنجم جز خرابی ره نبود

دور بردم از همه کس رنج خویش

بوک یابم بی طلسمی گنج خویش

گر فرو رفتی به گنجی پای من

باز رستی این دل خودرای من

عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست

زانک عشقش کار هر مردانه نیست

من نیم در عشق او مردانه‌ای

عشق گنجم باید و ویرانه‌ای

هدهدش گفت ای ز عشق گنج مست

من گرفتم کامدت گنجی به دست

بر سر آن گنج خود را مرده گیر

عمر رفته ره به سر نابرده گیر

عشق گنج و عشق زر از کافریست

هرک از زر بت کند او آزریست

زر پرستیدن بود از کافری

نیستی آخر ز قوم سامری

هر دلی کز عشق زر گیرد خلل

در قیامت صورتش گردد بدل

مادری بر خاک دختر می‌گریست

راه بینی سوی آن زن بنگریست

گفت این زن برد از مردان سبق

زانک چون ما نیست و می‌داند به حق

کز کدامین گم شده ماندست دور

وز که افتادست زین سان نا صبور

فرخ او چون حال می‌داند که چیست

داند او تا بر که می‌باید گریست

مشکل آمد قصهٔ این غم زده

روز و شب بنشسته‌ام ماتم زده

نه مرا معلوم تا در درد کار

بر که می‌گریم چو باران زار زار

من نه آگاهم چنین گریان شده

کز که دور افتاده‌ام حیران شده

این زن از چون من هزاران گوی برد

زانکه از گم گشتهٔ خود بوی برد

من نبردم بوی و این حسرت مرا

خون بریخت و کشت در حیرت مرا

در چنین منزل که شد دل ناپدید

بل که هم شد نیز منزل ناپدید

ریسمان عقل را سر گم شدست

خانهٔ پندار را در گم شدست

هرکه او آنجا رسد سرگم کند

چار حد خویش را در گم کند

گر کسی اینجا رهی دریافتی

سر کل در یک نفس دریافتی

الهی‌نامه

همانطور که از این نام این اثر عطار مشخص است در وصف خدای باری تعالی سروده شده است. این اثر از بیست و سه بخش تشکیل می‌شود.

آغاز کتاب

بنام کردگار هفت افلاک

که پیدا کرد آدم از کفی خاک

خداوندی که ذاتش بی‌زوالست

خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست

زمین و آسمان از اوست پیدا

نمود جسم و جان از اوست پیدا

مه و خورشید نور هستی اوست

فلک بالا زمین در پستی اوست

ز وصفش جانها حیران بمانده

خرد انگشت در دندان بمانده

صفات لایزالش کس ندانست

هر آن وصفی که گوئی بیش ازانست

دو عالم قدرت بیچون اویست

درون جانها در گفت و گویست

ز کُنه ذات او کس را خبر نیست

بجز دیدار او چیزی دگر نیست

طلب گارش حقیقت جمله اشیا

ز ناپیدائی او جمله پیدا

جهان از نور ذات او مزّین

صفات از ذات او پیوسته روشن

ز خاکی این همه اظهار کرد او

ز دودی زینت پرگار کرد او

ز صنعش آدم از گِل رخ نموده

زوَی هر لحظه صد پاسخ شنوده

ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار

خود اندر دید آدم کرده دیدار

نه کس زو زاده نه او زاده از کس

یکی ذاتست در هر دوجهان بس

ز یکتائی خود بیچون حقیقت

درون بگرفته و بیرون حقیقت

حقیقت علم کلّ اوراست تحقیق

دهد آن را که خواهد دوست توفیق

بداند حاجت موری در اسرار

همان دم حاجتش آرد پدیدار

شده آتش طلب گار جلالش

دمادم محو گشسته ازوصالش

ز حکمش باد سرگردان بهر جا

گهی در تحت و گاه اندر ثریّا

ز لطفش آب هرجائی روانست

ز فضلش قوّت روح و روانست

ز دیدش خاک مسکین اوفتاده

ازان در عزّ و تمکین اوفتاده

ز شوقش کوه رفته پای در گل

بمانده واله و حیران و بی دل

ز ذوقش بحر در جوش و فغانست

ازان پیوسته او گوهر فشانست

نموده صنع خود در پارهٔ خاک

درونش عرش و فرش و هفت افلاک

نهاده گنج معنی در درونش

بسوی ذات کرده رهنمونش

همه پیغمبران زو کرده پیدا

نموده علم او بر جمله دانا

که بود آدم کمال قدرت او

بعالم یافته بد رفعت او

دوعالم را درو پیدا نموده

ازو این شور با غوغا نموده

تعالی الله یکی بی‌مثل و مانند

که خوانندت خداوندان خداوند

توئی اول توئی آخر تعالی

توئی باطن توئی ظاهر تعالی

هزاران قرن عقل پیر در تاخت

کمالت ذرّهٔ زین راه نشناخت

بسی کردت طلب اما ندیدت

فتاد اندر پی گفت و شنیدت

تو نوری در تمام آفرینش

بتو بینا حقیقت عین بینش

عجب پیدائی و پنهان بمانده

درون جانی و بی جان بمانده

همه جانها زتو پیداست ای دوست

توئی مغز و حقیقت جملگی پوست

تو مغزی در درون جان جمله

ازان پیدائی و پنهان جمله

ازان مغزی که دایم در درونی

صفات خود در آنجا رهنمونی

ندیدت هیچکس ظاهر در اینجا

از آنی اوّل و آخر در اینجا

جهان پر نام تو وز تو نشان نه

بتو بیننده عقل و تو عیان نه

نهان از عقل و پیدا در وجودی

ز نور ذات خود عکسی نمودی

ز دیدت یافته صورت نشانه

نماند او تو مانی جاودانه

یکی ذاتی که پیشانی نداری

همه جانها توئی جانی نداری

دوئی را نیست در نزدیک تو راه

حقیقت ذات پاکت قل هو الله

مکان و کون را موئی نسنجی

همه عالم طلسمند و تو گنجی

توئی در جان و دل گنج نهانی

تو گفتی کنتُ کنزاً هم تو دانی

دو عالم از تو پیدا و تو درجان

همی گوئی دمادم سرِّ پنهان

حقیقت عقل وصف تو بسی کرد

به آخر ماند با جانی پُر از درد

زهی بنموده رخ از کاف و از نون

فکنده نورِ خود بر هفت گردون

زهی گویا ز تو کام و زبانم

توئی هم آشکارا هم نهانم

زهی بینا ز تونور دو دیده

ترا در اندرون پرده دیده

زهی از نور تو عالم منوّر

ز عکس ذات تو آدم مصوّر

زهی در جان و دل بنموده دیدار

جمال خویش را هم خود طلب گار

تو نور مجمع کون و مکانی

تو جوهر می ندانم کز چه کانی

تو ذاتی در صفاتی آشکاره

همه جانها به سوی تو نظاره

برافگن برقع و دیدار بنمای

بجزو و کل یکی رخسار بنمای

دل عشّاق پر خونست از تو

ازان از پرده بیرونست از تو

همه جویای تو تو نیز جویا

درون جملهٔ از عشق گویا

جمالت پرتوی در عالم انداخت

خروشی در نهاد آدم انداخت

از اوّل آدمت اینجا طلب کرد

که آدم بود ازتو صاحب درد

چو بنمودی جمال خود به آدم

ورا گفتی بخود سرّ دمادم

کرامت دادیش در آشنائی

ز نورت یافت اینجا روشنائی

که داند سرّ تو چون هم تودانی

گهی پیدا شوی گاهی نهانی

گهی پیدا شوی در رفعت خود

گهی پنهان شوی در قربت خود

گهی پیدا شوی اندر صفاتت

گهی پنهان شوی در سوی ذاتت

گهی پیدا شوی چون نور خورشید

گهی پنهان شوی در عشق جاوید

گهی پیدا شوی از عشق چون ماه

گهی پنهان شوی در هفت خرگاه

ز پیدائی خود پنهان بمانی

ز پنهائی خود یکسان بمانی

بهر کسوة که می‌خواهی برآئی

زهر نقشی که می‌خواهی نمائی

تو جان جانی ای در جان حقیقت

همان در پرده‌ات پنهان حقیقت

چه چیزی تو که ننمائی رخ خویش

چو دم دم می‌دهی مان پاسخ خویش

تو آن نوری که اندر هفت افلاک

همی گشتی بگرد کرّهٔ خاک

تو آن نوری که در خورشیدی ای جان

ازان در جزو و کل جاویدی ای جان

تو آن نوری که در ماهی وانجم

ز نورت ماه و انجم می‌شود گم

تو آن نوری که لم تمسسه نارُ

درون جان و دل دردی و دارو

تو آن نوری که از غیرت فروزی

وجود عاشقان خود بسوزی

تو آن نوری که اعیان وجودی

ازان پیدا و پنهان وجودی

تو آن نوری که چون آئی پدیدار

بسوزانی ز غیرت هفت پرگار

تو آن نوری که جان انبیائی

نمود اولیا و اصفیائی

تو آن نوری که شمع ره روانی

حقیقت روشنی هر روانی

ز نورت عقل حیران مانده اینجا

ز شرم خویش نادان مانده اینجا

چو در وقت بهار آئی پدیدار

حقیقت پرده برداری ز رخسار

فروغ رویت اندازی سوی خاک

عجایب نقشها سازی سوی خاک

بهار و نسترن پیدا نماید

ز رویت جوش گل غوغا نماید

گل از شوق تو خندان در بهارست

از آنش رنگهای بی‌شمارست

نهی بر فرق نرگس تاجی از زر

فشانی بر سر او زابر گوهر

بنفشه خرقه‌پوش خانقاهت

فگنده سر ببر از شوق راهت

چو سوسن شکر گفت از هر زبانت

ازان افراخت سر سوی جهانت

ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد

ازاین ماندست دل پُر خون و رخ زرد

همه از شوق تو حیران برآیند

به سوی خاک تو ریزان درآیند

هر آن وصفی که گویم بیش ازانی

یقین دانم که بی‌شک جانِ جانی

توئی چیزی دگر اینجا ندانم

بجز ذات ترا یکتا ندانم

همه جانا توئی چه نیست چه هست

ندیدم جز تو در کَونَین پیوست

ز تو بیدارم و از خویش غافل

مرا یا رب توانی کرد واصل

منم از درد عشقت زار و مجروح

توئی جانا حقیقت قوّة روح

منم حیران و سرگردان ذاتت

فرومانده به دریای صفاتت

منم در وصالت را طلب گار

درین دریا بماندستم گرفتار

درین دریا بماندم ناگهی من

ندارم جز بسوی تو رهی من

رهم بنمای تا درّ وصالت

بدست آرم ز دریای جلالت

توئی گوهر درون بحر بی‌شک

توئی در عشق لطف و قهر بی‌شک

همه از بود تست ای جوهر ذات

که رخ بنمودهٔ در جمله ذرّات

همه از عشقِ تو حیران و زارند

بجز تو در همه عالم ندارند

نهان و آشکارائی تودر دل

همه جائی و بی جائی تو در دل

دل اینجا خانهٔ ذات تو آمد

نمود جمله ذرّات تو آمد

دل اینجا خانهٔ راز تو باشد

ازان در سوز و در ساز تو باشد

تو گنجی در دل عشاق جانا

همه بر گنج تو مشتاق جانا

نصیبی ده ز گنج خود گدا را

نوائی ده بلطفت بی نوارا

گدای گنج عشق تست عطّار

تو بخشیدی مر او را گنج اسرار

تو می‌خواهد ز تو ای جان حقیقت

که در خویشش کنی پنهان حقیقت

تو می‌خواهد ز تو هر دم بزاری

سزد گر کار او اینجا برآری

تو می‌خواهد زتو در شادمانی

که سیر آمد دلش زین زندگانی

تو می‌خواهد ز تو در هر دو عالم

ز تو گوید بتو راز او دمادم

تو می‌خواهد ز تو تارخ نمائی

ورا از جان و دل پاسخ نمائی

تو می‌خواهد ز تو اینجا حقیقت

که بنمائی بدو پیدا حقیقت

تو می‌خواهد ز تو تا راز بیند

ترا در گنج جان او باز بیند

تو می‌خواهد ز تو در کوی دنیا

که بیند روی تو در سوی دنیا

تو می‌خواهد ز تو در کلّ اسرار

که بنمائی در انجامش تو دیدار

تو می‌خواهد ز تو ای ذات بیچون

که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون

چنان درمانده‌ام در حضرت تو

ندارم تابِ دید قربت تو

شب و روزم ز عشقت زار مانده

بگرد خویش چون پرگار مانده

طلب گار توام در جان و در دل

نباشم یک دم از یاد تو غافل

تو درجانی همیشه حاضر ای دوست

توئی مغز و منم اینجایگه پوست

دل عطّار پر خون شد درین راه

که تا شد از وصال دوست آگاه

کنون چون در یقینم راه دادی

مرا اینجا دلی آگاه دادی

بجز وصفت نخواهم کرد ای جان

که تا مانم به عشقت فرد ای جان

اگر کامم نخواهی داد اینجا

ز دست تو کنم فریاد اینجا

مرا هم دادهٔ امید فضلت

که بنمائی مرا در عشق وصلت

همان وصل تو می‌خواهم من از تو

که گردانم دل و جان روشن از تو

تو خورشیدی و من چون سایه باشم

در اینجا با تو من همسایه باشم

نه، آخر سایهٔ خود محو آری

چو نور جاودانی را تو داری

دلم خون گشت در دریای امّید

بماندم زار و ناپروای امید

بوصل خود دمی بخشایشم ده

ز دردم یک نفس آسایشم ده

تو امّید منی درگاه و بیگاه

کنون از کردَها استغفرالله

تو امّید منی در عین طاعت

مرا بخشا ز نور خود سعادت

تو امّید منی اندر قیامت

ندارم گرچه جز درد وندامت

تو امّید منی اندر صراطم

به فضل خویشتن بخشی نجاتم

تو امّید منی در پای میزان

بلطف خویش بخشی جرم و عصیان

چنان در دست نفسم بازمانده

چو گنجشکی بدست باز مانده

مرا این نفس سرکش خوار کردست

شب و روزم بغم افگار کردست

مرا زین سگ امانی ده درین راه

ز دید خویشتن گردانش آگاه

غم عشق تو خوردم هم تودانی

شب و روز اندرین دردم تودانی

ز درد عشق تو زار و زبونم

بمانده اندرین غرقابِ خونم

دوائی چاره کن زین درد ما را

ز لطف خود مگردان فرد ما را

در آن دم کین دمم از جان برآید

مرا آن لحظه دیدار تو باید

مرا دیدار خود آن لحظه بنمای

گره یکبارگیم از کار بگشای

بمُردم پیش ازان کاینجا بمیرم

درین سِر باش یا رب دستگیرم

چراغی پیش دارم آن زمان تو

که خواهی بُردم از روی جهان تو

تو می‌دانی که جز تو کس ندارم

بجز ذات تو ای جان بس ندارم

توئی بس زین جهان و آن جهانم

توئی مقصودِ کلّی زین و آنم

الهی بر همه دانای رازی

بفضل خود ز جمله بی‌نیازی

الهی جز درت جائی نداریم

کجا تازیم چون پائی نداریم

الهی من کیم اینجا، گدائی

میان دوستانت آشنائی

الهی این گدا بس ناتوانست

بدرگاه تو مشتی استخوانست

الهی جان عطّارست حیران

عجب در آتش مهر تو سوزان

دلم خون شد ز مشتاقی تو دانی

مرا فانی کن و باقی تو دانی

فنای ما بقای تست آخر

توئی بر جزو و کل پیوسته ناظر

تو باشی من نباشم جاودانی

نمانم من در آخر هم تو مانی

بخش هفتم

عزیزی از زلیخا کرد درخواست

که چون یوسف ببردت دل بگو راست

که گر این دل تو داری می‌کنی ناز

اگر می‌خواهی از یوسف تو دل باز

زلیخا خورد سوگندی قوی دست

که گر موئیم از دل آگهی هست

نمی‌دانم دلم عاشق چرا شد

وگر عاشق شد او باری کجا شد

چو یوسف هیچ دل محکم ندارد

زلیخا نیز این دل هم ندارد

چو نه این یک نه آن بر کار بودست

نه این دلبر نه آن دلدار بودست

کنون این دل کجا شد در میانه

چه گویم زین طلسم و این بهانه

زهی چوگان که گوئی را چنان کرد

که از مشرق سوی مغرب دوان کرد

پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک

بهش رَو تا نیفتی در گَو خاک

که گر تو کژ روی ای گوی در راه

بمانی تا ابد در آتش و چاه

چو سیر گوی بی چوگان نباشد

گناه از گوی سرگردان نباشد

اگرچه آن گنه نه کردن تست

ولیکن آن گنه درگردن تست

Screenshot 20230805 152735

بلبل‌نامه

به نزد خانهٔ دستور کشور

وثاقی مختصر بگرفت بی در

همی مالید سالی بیشتر عور

تن خود را بدان دیوار دستور

ز نزدیکان یکی می‌دید از دور

به عالم فاش گشت این راز مستور

وزیر شهر شروان مرد را گفت

چه مقصود است ترا بر خاک ما خفت

جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور

زرخسار تو بادا چشم بد دور

یکی دل خسته‌ام ای صدر عالم

نمی‌داند کسی اسرار حالم

چو فر دولت اندر خانهٔ تست

دل من مرغ دام و دانهٔ تست

همی مالم تن خود را به دیوار

مگر روزی دهی در خانه‌ام بار

خوش آمد این سخن در گوش جانش

ز زر پر کرد دامان ودهانش

مقرب گشت حضرت راچنان شد

که حکمش بر همه شروان روان شد

اگر خواهد کسی تا میر گردد

به گرد پادشاه و میر گردد

اسرارنامه

چنین گفت آن جوامرد پگه خیز

که پیش از صبح دم در طاعت آویز

بهر طاعت که فرمودند پای آر

نماز چاشت آنگاهی بجای آر

چو این کردی ز فرمان بیش کردی

نکو کردی تو آن خویش کردی

کنون گر در رسد بازیت از راه

نشیند بر سر دست تو ناگاه

تو پایش گیر کاینجا جمله سودست

وگرنه باز گیر تو که بودست

اگر آویزشی داری بمویی

نیابی بوی او از هیچ سویی

مگر پالوده گردی روزگاری

که تا بویی بیابی از کناری

ز تو تا هست مویی مانده بر جای

بدان یک موی مانی بند بر پای

جنب را بر تن ارخشکست یک موی

هنوزش نانمازی دان بصد روی

چو مویی تا بکوهی در حسابست

چه مویی و چه کوهی چون حجابست

تو تا یک بارگی جان درنبازی

جنب دانم ترا و نانمازی

مکاتب را اگر یک جو بماندست

بدان جو جاودان در گو بماندست

تویی تو ترا نامحرم آمد

تو بی تو شو که آدم آن دم آمد

اگر آیینه تو هم دم تست

چو از دم تیره شد نامحرم تست

دو هم دم را که با هم شان حسابست

اگر مویی میان باشد حجابست

چو بنشیند بخلوت یار با یار

نفس نامحرم افتد همچو اغیار

ندانی کرد هرگز خلوت آغاز

مگر از هر چه داری خو کنی باز

نه زان شیر مردان سر راه

که گردد جان تو زین راز آگاه

علی الجمله یقین بشناس مطلق

که ازحق نیست برخوردار جز حق

بگو تا در خور حق یار که بود

چو جز حق نیست برخوردار که بود

چو در دریای قدرت قطرهٔ تو

چو با خورشید حضرت ذرهٔ تو

چگونه وصل او داری تو امید

چگونه بر توانی شد بخورشید

تو می‌خواهی بزاری و بزوری

که آید پیل در سوراخ موری

برو بنشین که جان از دست برخاست

درآمد هوشیار و مست برخاست

اگر جانست دایم غرقه اوست

وگر عقل او برون از حلقه اوست

هزاران ذره سرگردان بماندست

ولی خورشید در ایوان بماندست

درین دریا هزاران قطره پنهانست

ولی گوهر درون قعر پنهانست

بسی در وصف او تصنیف کردند

بسی با یک دگر تعریف کردند

هزاران قرن می‌کردند فکرت

بآخر با سرآمد عجز و حیرت

زهی دریای پر در الهی

که ننشیند برو گرد تباهی

سخنها می‌رود چون آب زر پاک

ولیکن دیده داری تو پر خاک

دلت با نفس شهوت خوی کرده

کجا بیند معانی زیر پرده

چو تو عالم ندانی جز خیالی

کجا یابی ازین معنی کمالی

ترا با این چه کار ای خفته باری

ندارد مشک با کناس کاری

بر دیوانهٔ بی دل شد آن شاه

که ای دیوانه از من حاجتی خواه

چو خورشیدست تا جم چرخ و رخشم

چرا چیزی نخواهی تا ببخشم

بشه دیوانه گفت ای خفته در ناز

مگس را دار امروزی ز من باز

که چندان این مگس در من گزیدند

که گویی در جهان جز من ندیدند

شهش گفتا که این کار آن من نیست

مگس در حکم و در فرمان من نیست

بدو دیوانه گفتا رخت بردار

که تو عاجزتری از من بصد بار

چو تو بر یک مگس فرمان نداری

برو شرمی بدار از شهریاری

به گرد خواجه و شه چند گردی؟

گریزی جوی زین خلقان بمردی

چو می‌بینی که دایم خلق بسیار

بماندند از پی دنیا طلب کار

همه بنشسته یک یک دم بغم در

همی بندند یک یک جو بهم بر

کجا چون طبع مردم خوی گیرست

ز هر کس آدمی عادت پذیرست

چو ایشان حال ایشان باز دانی

تو نیز از جهل خود در آزمانی

ترا گرچه توانگر سیم دارست

و یا درویش در صد اضطرارست

ترا از هر دو چون سود و زیان نیست

چرا پس در تنت زین غصه جان نیست

ز درویش و توانگر در ره آز

ببین تا خود چه می‌گردد بتو باز

اگر کم گردد از عمر تو ده سال

غمت نبود گر افزونت شود مال

ترا مالت ز عمر و جان فزونست

ندانم کین چه سود او جنونست

الا ای بی خبر تا کی نشینی

قناعت کن اگر مرد یقینی

چو بالش نیست با خشتی بسربر

چو خوبی نیست با زشتی بسربر

چو دادی نیم نان این نیم جان را

فرا سر بر چنان کاید جهان را

Screenshot 20230805 162249

مختارنامه

این کتاب در پنچاه باب نوشته شده است.

مپنداری که در همه کون کسی است

کس نیست که دید تو غلط یا هوسی است

هر جوش که از ملائک و انسان خواست

در حضرت او، کم از خروش مگسی است

مطالب مشابه