سبکِنو

اشعار مهدی اخوان ثالث؛ مجموعه شعر عاشقانه گلچین شده این شاعر

اشعار مهدی اخوان ثالث؛ مجموعه شعر عاشقانه گلچین شده این شاعر

مهدی اخوان ثالت یکی از اسطوره‌های شعر ایران است که در سبک نثر ساده، شعرهای به راستی احساسی دارد. ما امروز در سبکنو نگاهی بر اشعار این هنرمند بزرگ خواهیم داشت. پس طرفداران شعر در ادامه متن همراه ما باشند.

مهدی اخوان ثالث که بود؟

مهدی اخوان ثالث که بود؟

مهدی اخوان ثالث شاعر، ادیب و موسیقی‌پژوه ایرانی بود. نام و تخلص وی در اشعارش م. امید بود؛ گرچه ناامیدترین شاعر معاصر ایران تلقی می شود.

اشعار او زمینه اجتماعی دارند و گاه حوادث زندگی مردم را به تصویر کشیده‌. شعرش دارای لحن حماسی آمیخته با صلابت و سنگینی شعر خراسانی و نیز در بردارندهٔ ترکیبات نو و تازه با تصویرگری های خلاقانه و بدیع است.

اخوان ثالث با شعر کلاسیک شروع کرد. به شعر نیمایی علاقه مند شد و در آخرین اثرش دوباره به شعر کلاسیک برگشت. از وی اشعاری در هر دو سبک به جای مانده‌است. همچنین او آشنا به نوازندگی تار و مقام‌های موسیقی خراسانی بود.

اشعارِ مهدی اخوان ثالث

آسمانَش را گرفته تَنگ در آغوش،

ابر، با آن پوستینِ سردِ نَمناکش…

باغِ بی برگی، روز و شب تنهاست…

با سکوتِ پاکِ غَمناکش…

سازِ او باران، سُرودش باد…

جامه اش شولایِ عُریانی ست…

وَر جُز اینش جامه ای باید،

بافته بَس شعله یِ زَر، تار و پودش باد…

گو بِروید یا نَروید، هرچه در هر جا که خواهد یا نِمی خواهد…

باغبان و رهگذاری نیست..‌.

باغِ نومیدان،

چَشم در راهِ بهاری نیست…

گَر زِ چَشمَش پرتویِ گرمی نمی تابد،

وَر به رویش برگِ لبخندی نمی روید،

باغِ بی برگی، که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه هایِ سر به گَردونسایِ اینک خُفته در تابوتِ پستِ خاک می گوید…

باغِ بی برگی، خنده اش خونی ست اشک آمیز…

جاودان، بر اسبِ یال افشانِ زردش،

می چَمَد در آن…

اشعارِ مهدی اخوان ثالث

قاصدک‌ها

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما،‌ اما 

گرد بام و در من 

بی ثمر می‌گردی 

انتظار خبری نیست مرا 

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک 

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب 

قاصد تجربه های همه تلخ 

با دلم می گوید 

که دروغی تو ، دروغ 

که فریبی تو ، فریب 

قاصدک! هان ، ولی … آخر … ای وای 

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک! 

ابرهای همه عالم شب و روز  در دلم می گریند  . . .

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ست

ور جز اینش جامه‌ای باید،

بافته بس شعله ی زر تارِ پودش باد

گو بروید، یا نروید،

هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی‌برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن پادشاه فصل‌ها، پاییز

مطلب مشابه: اشعار فریدون مشیری؛ گلچین شعر کوتاه و بلند عاشقانه این شاعر

این‌ شکسته‌ چنگِ بی‌ قانون‌،

رامِ چنگِ چنگی‌ شوریده‌ رنگِ پیر،

گاه‌ گویی‌ خواب‌ می‌بیند.

خویش‌ را در بارگانِ پر فروغِ مهر

طرفه‌ چشم‌اندازِ شاد و شاهدِ زرتشت‌،

یا پریزادی‌ چمان‌ سرمست‌

در چمنزارانِ پاک‌ و روشنِ مهتاب‌ می‌بیند.

روشنی‌های‌ دروغینی‌

کاروانِ شعله‌هایِ مرده‌ در مرداب‌

بر جبینِ قدسیِ محراب‌ می‌بیند.

یاد ایّامِ شکوه‌ و فخر و عصمت‌ را،

می‌سراید شاد،

قصه‌ غمگین‌ غربت‌ را :

«هان‌، کجاست‌؟

پایتخت‌ این‌ کج‌ آئین‌ قرنِ دیوانه‌؟

با شبانِ روشنش‌ چون‌ روز،

روزهای‌ تنگ‌ و تارش‌، چون‌ شب‌ اندر قعرِ افسانه‌.

با قلاعِ سهمگینِ سخت‌ و ستوارش‌،

با لئیمانه‌ تبسم‌ کردنِ دروازه‌هایش‌، سرد و بیگانه‌.

هان‌، کجاست‌؟

پایتختِ این‌ دژ آئین‌ قرنِ پرآشوب‌.

قرنِ شکلک‌ چهر.

بر گذشته‌ از مدارِ ماه‌،

لیک‌ بس‌ دور از قرار مهر.

قرنِ خون‌آشام‌،

قرنِ وحشتناک‌تر پیغام‌،

کاندران‌ با فضله‌ موهومِ مرغِ دور پروازی‌

چار رکنِ هفت‌ اقلیمِ خدا را در زمانی‌ برمی‌آشوبند.

هر چه‌ هستی‌، هر چه‌ پستی‌، هر چه‌ بالایی‌

سخت‌ می‌کوبند.

پاک‌ می‌روبند.

هان‌، کجاست‌؟

پایتخت‌ این‌ بی‌آزرم‌ و بی‌آیین‌ قرن‌.

کاندران‌ بی‌گونه‌ای‌ مهلت‌

قاصدک‌ها

افسوس

هر شکوفه‌یْ تازه‌رو بازیچه‌ باد است‌.

همچنانکه‌ حرمتِ پیرانِ میوه‌یْ خویش‌ بخشیده‌

عرصه‌ انکار و وهن‌ و غدر و بیداد است‌

پایتختِ اینچنین‌ قرنی‌

کو؟

بر کدامین‌ بی‌نشان‌ قلّه‌ست‌،

در کدامین‌ سو؟

دیدبانان‌ را بگو تا خواب‌ نفریبد.

بر چکادِ پاسگاهِ خویش‌، دل‌ بیدار و سر هشیار،

هیچ‌شان‌ جادوییِ اختر،

هیچ‌شان‌ افسونِ شهرِ نقره‌ مهتاب‌ نفریبد.

بر به‌ کشتی‌هایِ خشمِ بادبان‌ از خون‌،

ما، برایِ فتح‌ سویِ پایتختِ قرن‌ می‌آییم‌.

تا که‌ هیچستانِ نُه‌ تویِ فراخِ این‌ غبارآلودِ بی‌غم‌ را

با چکاچاک‌ مهیبِ تیغ‌هامان‌، تیز

غرّش‌ زهره‌درانِ کوسهامان‌، سهم‌

پرّش‌ خارا شکاف‌ تیرهامان‌، تند؛

نیک‌ بگشاییم‌.

شیشه‌های‌ عمر دیوان‌ را

از طلسم‌ قلعه‌ پنهان‌، ز چنگِ پاسدارانِ فسونگرشان‌،

جَلد برباییم‌.

بر زمین‌ کوبیم‌.

ور زمین‌ گهواره‌ فرسوده‌ آفاق‌

دستِ نرمِ سبزه‌هایش‌ را به‌ پیش‌ آرد،

تا که‌ سنگ‌ از ما نهان‌ دارد،

چهره‌اش‌ را ژرف‌ بشخاییم‌.

ما

فاتحانِ قلعه‌هایِ فخرِ تاریخیم‌،

شاهدانِ شهرهایِ شوکتِ هر قرن‌.

ما

یادگارِ عصمتِ غمگینِ اعصاریم‌.

ما

راویانِ قصه‌هایِ شاد و شیرینیم‌.

قصه‌هایِ آسمانِ پاک‌.

نورِ جاری‌، آب‌.

سردِ تاری‌، خاک‌.

قصه‌هایِ خوش‌ترین‌ پیغام‌.

از زلالِ جویبارِ روشن‌ ایّام‌.

قصه‌های‌ بیشه‌ انبوه‌، پشتش‌ کوه‌، پایش‌ نهر.

قصه‌هایِ دستِ گرمِ دوست‌ در شب‌های‌ سردِ شهر.

ما

کاروانِ ساغر و چنگیم‌.

لولیانِ چنگمان‌ افسانه‌گویِ زندگیمان‌، زندگیمان‌ شعر و افسانه‌.

ساقیانِ مستِ مستانه‌.

هان‌، کجاست‌؟

پایتختِ قرن‌؟

ما برای‌ فتح‌ می‌آییم‌،

تا که‌ هیچستانْش‌ بگشاییم‌…»

این‌ شکسته‌ چنگِ دلتنگِ محال‌اندیش‌،

نغمه‌پردازِ حریمِ خلوتِ پندار،

جاودان‌ پوشیده‌ از اسرار،

چه‌ حکایت‌ها که‌ دارد روز و شب‌ با خویش‌!

ای‌ پریشانگویِ مسکین‌! پرده‌ دیگر کن‌.

پوردستان‌ جان‌ ز چاهِ نابرادر در نخواهد برد.

مُرد، مُرد، او مُرد،

داستانِ پورِ فرّخزاد را سر کن‌.

آنکه‌ گویی‌ ناله‌اش‌ از قعر چاهی‌ ژرف‌ می‌آید.

نالد و موید،

موید و گوید:

«آه‌، دیگر ما

فاتحانِ گوژپشت‌ و پیر را مانیم‌.

بر به‌ کشتی‌هایِ موجِ بادبان‌ از کف‌،

دل‌ به‌ یادِ برّه‌های‌ فرّهی‌، در دشت‌ ایّامِ تهی‌، بسته‌،

تیغ‌هامان‌ زنگ‌ خورد و کهنه‌ و خسته‌،

کوسهامان‌ جاودان‌ خاموش‌،

تیرهامان‌ بال‌ بشکسته‌.

ما

فاتحانِ شهرهایِ رفته‌ بر بادیم‌.

با صدایی‌ ناتوان‌تر زانکه‌ بیرون‌ آید از سینه‌،

راویان‌ قصه‌هایِ رفته‌ از یادیم‌.

کس‌ به‌ چیزی‌، یا پشیزی‌، برنگیرد سکّه‌هامان‌ را.

گویی‌ از شاهی‌ست‌ بیگانه‌.

یا زمیری‌ دودمانش‌ منقرض‌ گشته‌.

گاه‌ گه‌ بیدار می‌خواهیم‌ شد زین‌ خوابِ جادویی‌،

همچو خواب‌ همگنانِ غار،

چشم‌ می‌مالیم‌ و می‌گوئیم‌: آنک‌، طرفه‌ قصرِ زرنگارِ صبحِ شیرینکار.

لیک‌ بی‌مرگ‌ است‌ دقیانوس‌.

وای‌، وای‌، افسوس‌.»

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است 

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است 

وگر دست  محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت 

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر  پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی…

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم 

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور 

منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم 

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم 

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست 

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است 

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی  بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی  سرد  زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی  مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان،

نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،

درختان اسکلت‌های بلور آجین

زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است

مطلب مشابه: اشعار نیما یوشیج؛ مجموعه گلچین شده شعر عاشقانه و احساسی این شاعر

افسوس

مادر جان

بیمارم ، مادر جان !

می دانم ،می بینی

می بینم ، میدانی

می ترسی ، می لرزی

از کارم ، رفتارم ، مادر جان !

می دانم ، می بینی

گه گریم ،گه خندم

گه گیجم ،گه مستم

و هر شب تا روزش

بیدارم ، بیدارم ، مادر جان !

می دانم ، می دانی

کز دنیا ، وز هستی

هشیاری ، یا مستی

از مادر ، از خواهر

از دختر ، از همسر

از این یک ، و آن دیگر

بیزارم ، بیزارم ، مادر جان!

من دردم بی ساحل .

تو رنجت بی حاصل .

ساحر شو ، جادو کن

درمان کن ، دارو کن

بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادر جان !

“لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است”

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز 

هر طرف می سوزد این آتش 

پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود 

من به هر سو می دوم گریان 

در لهیب آتش پر دود 

وز میان خنده هایم تلخ 

و خروش گریه ام ناشاد 

از دورن خسته ی سوزان 

می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم 

همچنان می سوزد این آتش 

نقشهایی را که من بستم به خون دل 

بر سر و چشم در و دیوار 

در شب رسوای بی ساحل 

وای بر من ، سوزد و سوزد 

غنچه هایی را که پروردم به دشواری 

در دهان گود گلدانها 

روزهای سخت بیماری 

از فراز بامهاشان ، شاد 

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب 

بر من آتش به جان ناظر 

در پناه این مشبک شب 

من به هر سو می دوم ،

گریان ازین بیداد 

می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد 

وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش 

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان 

و آنچه دارد منظر و ایوان 

من به دستان پر از تاول 

این طرف را می کنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود 

تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود 

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر 

صبح از من مانده بر جا مشت خکستر 

وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب 

مهربان همسایگانم از پی امداد ؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد 

می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

مطلب مشابه: بهتری اشعار ملک الشعرای بهار؛ مجموعه شعر کوتاه و عاشقانه این شاعر

مادر جان

دیدی دلا که یار نیامد

گرد آمد و سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای

وان صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را

وان ضیف نامدار نیامد

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غم‌گسار نیامد

آن کاخ ها ز پایه فروریخت

و آن کرده ها به کار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیبت

ای باغبان! بهار نیامد

بشکفت بس شکوفه و پژمرد

اما گلی به بار نیامد

خشکید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

ای شیر پیر بسته به زنجیر

کز بندت ایچ عار نیامد

سودت حصار و پیک نجاتی

سوی تو وان حصار نیامد

زی تشنه کشتگاه نجیبت

جز ابر زهربار نیامد

یک از آن قوافل پر با

ران گهر نثار نیامد

ای نادر نوادر ایام

کت فرّ و بخت یار نیامد

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صف کارزار نیامد

افسوس کان سفاین حری

زی ساحل قرار نیامد

وان رنج بی حساب تو دردادک

چون هیچ در شمار نیامد

وز سفله یاوران تو در جنگ

کاری به جز فرار نیامد

من دانم و دلت که غمان چند

آمد ور آشکار نیامد

چندان که غم به جان تو بارید

باران به کوهسار نیامد

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی او را ز در خانه براندیم

هر جا گذری٬ غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی نفشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است٬ ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت٬ ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده افسون زدگان٬ ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر امید که صد بار

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گرگ هاري شده ام

هرزه‌پوی و دَلَه دو

شب درين دشت زمستان زده بی‌همه چيز

می‌دوم ، بُرده ز هر باد گرو

چشم‌هايم چو دو كانون شَرار

صف تاريكی شب را شكند

همه بی‌رحمی و فرمان فرار

گرگِ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زَهر

كرده چون شعله چشم تو سياه

تو چه آسوده و بی‌باك خرامی به بَرَم

آه ، می‌ترسم ، آه

آه ، می‌ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق

كه تو خود را نگری

مانده نوميد ز هر گونه دفاع

زير چنگ خشن وحشی و خونخوار منی

!پوپَكَم ! آهوكَم

چه نشستی غافل

كز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی

پس ازين دره ژرف

جای خميازه جاويد شده غار سياه

پشت آن قله پوشيده ز برف

نيست چيزی، خبری

ور تو را گفتم چيز دگری هست ، نبود

جز فريب دگری

من ازين غفلت معصوم تو ، ای شعله پاک

بيشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم

منشين با من ، با من منشين

تو چه دانی؟ كه چه افسونگر و بی پا و سرم

تو چه دانی؟ كه پس هر نگه ساده من

چه جنونی، چه نيازی، چه غمی‌ست ؟

يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز

بر من افتد ، چه عذاب و ستمی‌ست

دردم اين نيست، ولی

دردم اين است كه من بي تو دگر

از جهان دورم و بی‌خويشتنم

!پوپَكَم ! آهوكَم

تا جنون فاصله‌ای نيست از اين جا كه منم

مگرم سوی تو راهی باشد

چون فروغ نِگَهَت

ورنه ديگر به چه كار آيم من؟!

بی‌تو؟ چون مرده چشم سيَهَت

منشين اما با من ، منشين

تكيه بر من مكن ، ای پرده طنّاز حرير

كه شراری شده‌ام

!پوپَكَم ! آهوكَم

مطلب مشابه: اشعار سهراب سپهری؛ مجموعه شعر عاشقانه کوتاه و بلند این شاعر

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود

و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي

 زن و مرد و جوان و پير

 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي

و با

زنجير

اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي

به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود

 تا زنجير

 ندانستيم

ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان

 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم

 چنين مي گفت

 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري

 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت

چنين مي گفت چندين بار

 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت

 و ما چيزي نمي گفتيم

 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود

 و ديگر

سيل و خستگي بود و فراموشي

و حتي در نگه مان نيز خاموشي

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود

شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد

و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد

 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را

 و نالان گفت :‌ بايد رفت

 و ما با خستگي گفتيم

: لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز

بايد رفت

 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود

 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند

 كسي راز مرا داند

 كه از اينرو به آنرويم بگرداند

و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب

تكرار مي كرديم

 و شب شط جليلي بود پر مهتاب

هلا ، يك … دو … سه …. ديگر پار

هلا ، يك … دو … سه …. ديگر پار

عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم

هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار

 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي

 و ما با آشناتر لذتي ،

هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود

 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

 و ما بي تاب

لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم

و ساكت ماند

 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند

دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم

 بخوان !‌ او همچنان خاموش

براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد

 پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد

فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد

نشانديمش

بدست ما و دست خويش لعنت كرد

 چه خواندي ، هان ؟

 مكيد آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود

همان

كسي راز مرا داند

كه از اينرو به آرويم بگرداند

نشستيم

و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم

و شب شط عليلي بود

مادر جان

تو را با غیر می‌بینم

تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک

چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟

تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

پاییز

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک 

آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک 

 خالی فتاده لانه ی آن لک لک 

 او رفت و رفت غلغل غلیانش

پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش 

 سر زی سپهر کردن غمگینش

تن با وقار شستن شیرینش

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک 

 رفتند مرغکان طلایی بال 

از سردی و سکوت سیه خستند 

وز بید و کاج و سرو نظر بستند 

 رفتند سوی نخل ، سوی گرمی 

 و آن نغمه های پاک و بلورین رفت 

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک 

 اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک 

 این کوره راه ساکت بی رهرو 

 آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک 

 آن کوچه باغ خلوت و خاموشت 

از یاد روزگار فراموشت

 پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود 

 چون من تو نیز تنها ماندستی 

 ای فصل فصلهای نگارینم 

 سرد سکوت خود را بسراییم 

پاییزم ! ای قناری غمگینم 

مطلب مشابه: بهترین اشعار ابوسعید ابوالخیر؛ گزیده شعر زیبای بلند و عاشقانه این شاعر

طلوع

پنچره باز است

و آسمان پيداست

گل به گل ابر سترون در زلال آبي روشن

رفته تا بام برين، چون آبگينه پلكان، پيداست

من نگاهم مثل نو پرواز گنجشك سحرخيزي

پله پله رفته بي روا به اوجي دور و زين پرواز

لذتم چون لذت مرد كبوترباز

پنجره باز است

و آسمان در چارچوب ديدگه پيدا

مثل دريا ژرف

آبهايش ناز و خواب مخمل آبي

رفته تا ژرفاش

پاره هاي ابر همچون پلكان برف

من نگاهم ماهي خونگرم و بي آرام اين دريا

آنك آنك مرد همسايه

سينه اش سندان پتك دم به دم خميازه و چشمانش خواب آلود

آمده چون بامداد دگر بر بام

مي نوردد بام را با گامهاي نرم و بي آوا

ايستد لختي كنار دودكش آرام

او در آن كوشد كه گوشش تيز باشد ، چشمها بيدار

تا نيايد گريه غافلگير و چالاك از پس ديوار

پنجره باز است

آسمان پيداست ، بام رو به رو پيداست

اينك اينك مرد خواب از سر پريده ي چشم و دل هشيار

مي گشايد خوابگاه كفتران را در

و آن پريزادان رنگارنگ و دست آموز

بر بي آذين بام پهناور

قور قو بقو رقو خوانان

با غرور و شادهواري دامن افشانان

مي زنند اندر نشاط بامدادي پر

ليك زهر خواب وشين خسته شان كرده ست

برده شان از ياد ،‌پرواز بلند دوردستان را

كاهل و در كاهلي دلبسته شان كرده ست

مرد اينك مي پراندشان

مي فرستد شان به سوي آسمان پر شكوه پاك

كاهلي گر خواند ايشان را به سوي خاك

با درفش تيره پر هول چوبي لخت دستار سيه بر سر

مي رماندشان و راندشان

تا دل از مهر زمين پست برگيرند

و آسمان . اين گنبد بلور سقفش دور

زي چمنزاران سبز خويش خواندشان

پنجره باز است

و آسمان پيداست

چون يكي برج بلند جادويي ، ديوارش از اطلس

موجدار و روشن و آبي

پاره هاي ابر ، همچون غرفه هاي برج

و آن كبوترهاي پران در فضاي برج

مثل چشمك زن چراغي چند ،‌مهتابي

بر فراز كاهگل اندوده بام پهن

در كنار آغل خالي

تكيه داده مرد بر ديوار

ناشتا افروخته سيگار

غرفه در شيرين ترين لذات ، از ديدار اين پرواز

اي خوش آن پرواز و اين ديدار

گرد بام دوست مي گردند

نرم نرمك اوج مي گيرند ، افسونگر پريزادان

وه، كه من هم ديگر اكنون لذتم ز آن مرد كمتر نيست

چه طوافي و چه پروازي

دور باد از حشمت معصومشان افسون صيادان

خستگي از بالهاشان دور

وز دلكهاشان غمان تا جاودان مهجور

در طواف جاودييشان آن كبوترها

چون شوند از ديدگاهم دور و پنهان ، تا كه باز آيند

من دلم پرپر زند ، چون نيم بسمل مرغ پركنده

ز انتظاري اضطراب آلود و طفلانه

گردد آكنده

مرد را بينم كه پاي پرپري در دست

با صفير آشناي سوت

سوي بام خويش خواند ، تا نشاندشان

بالهاشان نيز سرخ است

آه شايد اتفاق شومي افتاده ست ؟

پنجره باز است

و آسمان پيدا

فارغ از سوت و صفير دوستدار خاكزاد خويش

كفتران در اوج دوري ، مست پروازند

بالهاشان سرخ

زيرا بر چكاد دورتر كوهي كه بتوان ديد

رسته لختي پيش

شعله ور خونبوته ي مرجاني خورشيد

طلوع

“…ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

با صدایی ناتوانتر زانكه بیرون آید از سینه

راویان قصه های رفته از یادیم

كس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سكه هامان را

گویی از شاهی ست بیگانه

یا ز میری دودمانش منقرض گشته

گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی

همچو خواب همگنان غار

چشم می مالیم و می گوییم: آنك، طرفه قصر زرنگار

صبح شیرینكار

لیك بی مرگ است دقیانوس

وای، وای، افسوس…”

چه بگویم؟ هیچ.

جوی خشکیده‌ست و از بس تشنگی دیگر

بر لب جو بوته‌های بارهنگ و پونه و خطمی

خوابشان برده‌ست.

با تنی بی‌خویشتن، گویی که در رؤیا

می‌بردْشان آب، شاید نیز

آبشان برده‌ست.

به عزای عاجلت ای بی‌نجابت باغ،

بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد،

هرچه هرجا ابرِ خشم از اشکِ نفرت باد آبستن

همچو ابرِ حسرتِ خاموشبار من.

ای درختانِ عقیمِ ریشه‌تان در خاکهای هرزگی مستور،

یک جوانه‌یْ ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند.

ای گروهی برگِ چرکین تارِ چرکین پود،

یادگارِ خشکسالیهای گردآلود،

هیچ بارانی شما را شست نتواند.

مطلب مشابه: اشعار پروین اعتصامی؛ گزیده اشعار عاشقانه، شعر بلند و کوتاه از این شاعر

نذر کرده ام

يک روزي که خوشحال تر بودم

بيايم و بنويسم که

زندگي را بايد با لذت خورد

که ضربه هاي روي سر را بايد آرام بوسيد

و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

يک روزي که خوشحال تر بودم

مي آيم و مي نويسم که

اين نيز بگذرد

مثل هميشه که همه چيز گذشته است و

آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است

يک روزي که خوشحال تر بودم

يک نقاشي از پاييز ميگذارم , که يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگي نيست

زندگي پاييز هم مي شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

يک روزي که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا مي کنم

تا روزهايي مثل حالا

که خستگي و ناتواني لاي دست و پايم پيچيده است

بخوانمشان

و يادم بيايد که

هيچ بهار و پاييزي بي زمستان مزه نمي دهد

و

هيچ آسياب آرامي بي طوفان.

با توام من ، آی دخترجان !

شیردختر، ای شکوفه ی  میوه دار ایل !

تیهوی شاهین شکار کرد!

که به تاری از کمند گیسویت گیری

صد چنان سهراب یل را ، آن که نتوانست

نازنین گردآفرید گرد.

گرچه دانم گریه تسکین می دهد دردت،

لیک دختر جان ! نبینم رو بگردانی به گرییدن.

هی، بگردم قد و بالا، سرو بستانت!

من نمی خواهم ببیند دشمن بی رحم نامردم

قطره ای هم اشک وحشت پای چشمانت.

آن دو آهویی که می دانم که دو ببر خشمگین دارند، در زنجیر مژگانت

طلوع

روزگار آسوده دارد مردم آلوده را

غرقه در آلودگی دان آدم آسوده را

روزگاری تیره‌تر زین چیست کز بی‌مشعری

فرق نگذارند قوم از دوده مشک سوده را

یا به زندان باش، یا همرنگ شو با ناکسان

یا حصار جهل کن بر سر نوَد گز روده را

ای غنوده خوش در آغوش مهی تا تیغ مهر یاد کن چشم به حسرت تا سحر نغنوده را

ساعت بزرگ

یادمان نمانده كز چه روزگار

از كدام روز هفته، در كدام فصل

ساعت بزرگ

مانده بود یادگار

لیک همچو داستان دوش و دی

مانده یادمان كه ساعت بزرگ

در میان باغ شهر پرغرور

بر سر ستونی آهنین نهاده بود

در تمام روز و شب

تیک و تاک او به گوش می‌رسید

صفحهٔ مسدسش

رو به چارسو گشاده بود

با شكفته چهره‌ای

زیر گونه‌گون نثار فصل‌ها

ایتساده بود

گرچه گاهگاه

چهرش اندكی مكدر از غبار بود

لیكن از فرودتر مغاک شهر

وز فرازتر فراز

با همه كدورت غبار‌، باز

از نگار و نقش روی او

آنچه باید آشكار بود

با تمام زودها و دیرها ملول و قهر بود

ساعت بزرگ

ساعت یگانه‌ای كه راست‌گوی دهر بود

ساعتی كه طرفه تیک و تاک او

ضرب نبض شهر بود

دنگ دنگ زنگ او بلند

بازویش دراز

همچو بازوان میترای دیرباز

دیرباز دور یاز

تا فرودتر فرود

تا فرازتر فراز

سال‌های سال

گرم كار خویش بود

ما چه حرف‌ها كه می‌زدیم

او چه قصه‌ها كه می‌سرود

ساعت بزرگ شهر ما

هان بگوی

كاروان لحظه‌ها

تا كجا رسیده است؟

رهنورد خسته گام

با دیارِ آنا رسیده است؟

تیک و تاک- تیک و تاک

هر كرانه جاودان دوان

رهنورد چیره‌گام ما

با سرود كاروان روان

ساعت بزرگ شهر ما

هان بگوی

در كجاست آفتاب

اینک، این دم، این زمان؟

در كجا طلوع؟

در كجا غروب؟

در كجا سحرگهان

تاک و تیک – تیک و تاک

او بر آن بلندجای

ایستاده تابناک

هر زمان بر این زمین گرد گرد

مشرقی دگر كند پدید

آورد فروغ و فر پرشكوه

گسترد نوازش و نوید

یادمان نمانده كز چه روزگار

مانده بود یادگار

مانده یادمان ولی كه سال‌هاست

در میان باغ پیر شهر روسپی

ساعت بزرگ ما شكسته است

زین مسافران گمشده

در شبان قطبی مهیب

دیگر اینک، این زمان

كس نپرسد از كسی

در كجا غروب

در كجا سحرگهان

مطلب مشابه: اشعار عارف قزوینی؛ مجموعه عاشقانه تصنیف، غزلیات و تک بیتی زیبا

ساعت بزرگ

بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم

مستیم اگر ساکن میخانه نباشيم

ما را چه غم ار باده نباشد که دمی نیست

از عمر که با ناله مستانه نباشیم

سرگشته محضیم و دراین وادی حیرت

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم

چون می نرسد دست به دامان حقیقت

سهل است اگر در پی افسانه نباشیم

هر شب به دعا می طلبیم اینکه نیاید

آن روز که ما در غم جانانه نباشیم

در خواب نبینیم پریشانی آن شب

کاشفته گیسویِ تو دُردانه نباشیم

نامیم تو را شمع مُراد خود و ننگ است

گر زآنکه به شیدایی پروانه نباشیم

سياهی از درون كاهدودِ پشت درياها

برآمد، با نگاهی حيله گر، با اشكی آويزان

به دنبالش سياهی‌های ديگر آمدند از راه،

بگستردند بر صحرای عطْشان قيرگون دامان.

 سياهی گفت:

             _«اينک من، بهين فرزند درياها،

شما را، ای گروه تشنگان، سيراب خواهم كرد.

چه لذّت‌بخش و مطبوع‌ است مهتابِ پس از باران،

پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد.

 بپوشد هر درختی ميوه‌اش را در پناه من،

ز خورشيدی كه دايم می‌مكد خون و طراوت را.

نبينم… وای! اين شاخک چه بی جان است و پژمرده…»

سياهی با چنين افسون مسلّط گشت بر صحرا.

 زبردستی كه دايم می‌مكد خون و طراوت را،

نهان در پشت اين ابر دروغين بود و می‌خنديد.

مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر اين تزوير،

نگه می‌كرد غار تيره با خميازۀ جاويد.

 گروه تشنگان در پچ‌پچ افتادند:

                                  _« ديگر اين

همان ابر است كاندر پی هزاران روشنی دارد»

ولی پير دروگر گفت با لبخندی افسرده:

_« فضا را تيره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌بارد.»

  خروش رعد غوغا كرد، با فرياد غول‌آسا.

غريو از تشنگان برخاست:

                        _« باران است…هی!.. باران!

پس از هرگز.. خدا را شكر.. چندان بد نشد آخر»

ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بيماران.

 به زير ناودان‌ها تشنگان، با چهره‌های مات،

فشرده بين كف‌ها كاسه‌های بی‌قراری را.

_« تحمّل كن پدر،.. بايد تحمّل كرد…»

  _« می‌دانم،

تحمّل می‌كنم اين حسرت و چشم انتظاری را…»

 ولی باران نيامد…

_« پس چرا باران نمی‌آيد؟»

_« نمی‌دانم ولی اين ابر بارانی‌ست، می‌دانم.»

_« ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی!

شكايت می‌كنند از من لبانِ خشکِ عطْشانم.»

_« شما را، ای گروه تشنگان! سيراب خواهم كرد»

صدای رعد آمد باز، با فرياد غول‌آسا.

ولی باران نيامد…

                   _« پس چرا باران نمی‌آيد؟»

سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا.

 گروه تشنگان در پچ‌پچ افتادند:

_« آيا اين

همان ابر است كاندر پی هزاران روشنی دارد؟»

و آن پير دروگر گفت با لبخند زهر‌آگين: _«فضا را تيره می‌دارد، ولی‌ هرگز نمی‌بارد.»

طلوع

کیستم؟ یک تکه تنهایی

چیستم؟ یک پیله دلتنگی

تکّه تنهایی‌ام: تاریک

پیلة دلتنگی‌ام: سنگی

بومِ باران خورده رنگم

نقشی از خویشم که دلتنگم

ابرِ تصویرم که می‌گیرد

گریه‌هایم رنگِ بیرنگی…

شب است،

شبی آرام و باران خورده و تاریک

کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه‌ای مهجور

فغان‌های سگی ولگرد می‌اید به گوش از دور

به کرداری که گویی می‌شود نزدیک

درون کومه‌ای کز سقف پیرش می‌تراود گاه و بیگه قطره‌هایی زرد

زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه

دٙوٙد بر چهرهٔ او گاه لبخندی

که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی؛

نشسته شوهرش بیدار، می‌گوید به خود در سکوت پر درد

گذشت «امروز» ، «فردا» را چه باید کرد؟

کنار دخمهٔ غمگین

سگی با استخوانی خشک سرگرم است

دو عابر در سکوت کوچه می‌گویند و می‌خندند

دل و سرشان به می، یا گرمی انگیزی دگر گرم است.

شب است٬

شبی بیرحم و روح آسوده، اما با سحر نزدیک

نمی‌گرید دگر در دخمه سقف پیر

و لیکن چون شکست استخوانی خشک

به دندان سگی بیمار و از جان سیر

زنی در خواب می‌گرید

نشسته شوهرش بیدار خیالش خسته، چشمش تار

زرتشت

زرتشت

مرد پارسا مقدس است

و

با اندیشه

و گفتار

و کردار

و وجدان خویش

به بسط عدالت یاری می‌کند.

گات‌ها، زرتشت

مهدی اخوان‌ثالث در قصیده‌ی مشهور “تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم”:

به جان، پاک پیغمبرِ باستانت

که پیری‌ست روشن نگر دوست دارم

سه نیکش* بِهین رهنمای جهان است

مفیدی چنین مختصر دوست دارم

ابرمرد ایرانیی راهبر بود

من ایرانیِ راهبر دوست دارم

نه کُشت و نه دستور کشتن به کس داد

ازین روش هم معتبر دوست دارم

من آن راستین پیر را گرچه رفته است

از افسانه آن سوی تر، دوست دارم

* سه نیک:

هومَتَ(humata): پندار نیک

هوختَ(huxta): گفتار نیک

هوَرشتَ(hvarsta): کردار نیک

دور دست ها

ای رفته تا دوردستان…

آن جا بگو تا كدامين، ستاره است،

روشن ترين همنشينِ شبِ غربتِ تو…؟

ای همنشينِ قديم شبِ غربتِ من،

ای تكيه گاه و پناه…

غمگين ترين لحظه های كنون

بی نگاهت تهی مانده زِ نور…

در كوچه باغِ گلِ تيره و تلخِ اندوه،

در كوچه های چه شب ها،

كه اكنون همه كور…

آن جا بگو تا كدامين ستاره است،

كه شب فروزِ تو خورشيد پاره است؟

دیدی دلا که یار نیامد

گرد آمد و سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای

وآن صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را

وآن ضیف نامدار نیامد

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غمگسار نیامد

آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت

وآن کرده ها به کار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیبت

ای باغبان! بهار نیامد

بشکفت بس شکوفه و پژمرد

اما گلی به بار نیامد

خشکید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

ای شیر پیر بسته به زنجیر

کز بندت ایچ عار نیامد

سودت حصار ، و پیک نجاتی

سوی تو و آن حصار نیامد

زی تشنه کشتگاه نجیبت

جز ابر زهربار نیامد

یکی از آن قوافل پربا ـ

ـ ران گهر نثار نیامد

ای نادر نوادر ایام

که ت فر و بخت ، یار نیامد

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صف کارزار نیامد

افسوس کان سفاین حری

زی ساحل قرار نیامد

و آن رنج بی حساب تو ، درداک

چون هیچ در شمار نیامد

وز سفله یاوران تو در جنگ

کاری بجز فرار نیامد

من دانم و دلت ، که غمان چند

آمد ،‌ ور آشکار نیامد

چندان که غم به جان تو بارید

باران به کوهسار نیامد

مهدی اخوان ثالث

مطالب مشابه