سبکِنو

انشا درباره سفر + چندین انشای زیبا درباره مسافرت و سفر برای پایه های مختلف

سفر زیباست. باعث می‌شود تا انسان با فرهنگ و ملیت‌های مختلفی آشنا شود. دید انسان را وسعت می‌بخشد. انسان در همان مسیر سفر است که خیلی چیزها را یاد می‌گیرد. معلمین عزیز نیز با اهمیت این سفر آشنا هستند و به دانش آموزان درباره این سفر انشا می‌دهند. ما نیز در سبکنو چندین انشا آماده کرده‌ایم که امیدواریم به درد شما بخورد.

همه مسافرند

مسافر کاری جز رفتن ندارد که ندارد. همه مسافرند و رفتنی، بی آنکه حواسشان باشد، گویی سال های سال حکم به ماندن است.

جوانیم دیگر و صفت جوانی خوش خیالی ست. و اما سفر ….

سفر به خودی خود چیزی ندارد، این مسافر است که به سفر معنا می دهد.

گاهی نشستن و نگاه کردن چین و چروک صورت پدربزرگ نیز سفری است به همه آن سال هایی که گذشته اند تا تو، تو شدی.

اگر مسافر به “حال” نباشد، سفر یعنی حرکت از نقطه ای به نقطه دیگر بی هیچ چیز اضافه ای، اما اگر مسافر به “هوش” باشد سفر جهت دارد، سفر مقصد دارد مبدا دارد، طول مسیر صفا دارد.

هر سفر پر است از لحظاتی که ادمی را در اینه ای مینشاند و سر تا پا نشان میدهد.

سفر گویی حرکت را نشان میدهد، گویی گذر عمر را نشان میدهد، از سفرهایمان چیزی که برایمان میماند همان خاطره ای ست که اگر هوشیار باشیم ما را به خودمان نشان میدهد.

چه بوده ایم چه کرده ایم و به کجا میرویم. این حس غریبی که در شروع سفر است چیست؟ گویی تولدیست دوباره.

آن تعهد خفته ای که در پایان سفر است چیست؟ گویی عهدی ست که زین پس باید پاسش داشت.

دنیای نو، آدمهای نو، دوستان نو، خاطرات نو اینها همه با سفر یار غار اند. سفر از این نگاه گنجینه ای برای روزهای مبادا.

باید دل داد به راه، باید سر به راه شد، باید رو به راه شد تا بلکم مرداب دل به تلاطم دراید و نگندد. آنکه نشست و جم نخورد مرد. باید خطر کرد. ایکاش …

مطلب مشابه: سفرهای خارج ارزان؛ 7 مقصد و کشور خوش قیمت برای گردشگری ایرانیان

همه مسافرند

انشا سفر برای پایه‌های متوسطه دوم

در داغی آفتاب ظهر جمعه در حالی که کف زمین پا ها یش را می سوزاند و آفتاب صورتش را و مشکلات و حرص و کینه جگرش را چه خوبست اگر سایر قسمت های بدنش می سوزد خیالش در برف و بوران قدم بزند.در جایی که بسیار سرد و سرد است.

اما سرمای آنجا ذره ای انسان را نمی آزارد. در جایی که برف و سکوت کنار هم نشسته اند و با تبسمی بر آسمان نگاه می کنند و قدم می زنند.

دانه های برف بمانند حبه های قندی هستند که به آرامی کاغذ پایین می آیند و زمین همواره با آغوشی باز انتظارشان را می کشد.

راستی چه مهربان خداییست. آسمان ابری سپید و زیبا و همچنان گذشته گنبدوار بر بالای سرمان پابرجابنا کرده.

راستی چه مهربان خداییست. همه جا سکوت همه جا سپید همه جا مملو از برف حتی باد هم مزاحم نمیشود.

کوه همچنان اسوه ای نیکو ایستاده و ابر ها را بر بالای سرش جمع کرده با هم صحبت میکنند.

خورشید هم گرچه نمیتواند ببیند ولی خداوند آنقدر در وجودش معرفت نهاده است که باز هم نوربپاشد.

راستی چه مهربان خداییست.شرایط فراهم است همه ی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند پس چرا نان به غفلت خوریم؟چرا با این همه زیبایی هنوز هم انسانی بی دین باقی مانده ایم؟ ولی او صبور است و او چه مهربان خداییست.

پس بیاموز در ظهر گرم و داغ تابستان قدم نهادن در صبح زیبای برفی و زمستان و بدان چه مهربان خداییست و دوباره بیاموز که چه مهربان خداییست و چه مهربان خداییست.

انشا در مورد اولین سفر به شلمچه

بسم رب الشهدا و الصدیقین

حرکت به دیار خوبان

روز شنبه ساعت ۱۰ صبح

گلزار شهدا شهرمان

فتح المبین …

اولین قطعه ای از بهشت رنگین و سراسر نور شهدا بود که قدم های نالایق خود را بر آن گذاشتم…

باورکردنی نبود …

آیا این من بودم که به دیار عاشقان دعوت شده ام؟!

سرزمین پاکی ها ، جاودانه ها ، بی ادعاهان عاشق…

سرزمین مردانی که عشق را با تمام وجود معنا بخشیدند…

کبوترانی که تا قاف قله ی مردانگی و ایثار پر کشیدند …!

عبدالصمد فانی از پرپر شدگان این دیار است …

فکه….

سرزمینی با استخوانهای در خاک خفته ..

سرزمین مردی که سرود شجاعت را عاشقانه سر داد . ( شهید آوینی )

سرزمینی که به عطش نام گرفته و پوشیده از ماسه و رمل است …

کانال کمیل و تنگه چزابه …

از دیگر مناطق عملیاتی بود که لاله های خونینی را به انقلاب هدیه داده

و هر کدامشان گویای حقیقتی نا تمام بودند …

دهلاویه مسیر بعدی ما بود یادمان شهید چمران مرد با صلابت و بی آلایش آن روزگار…

چه فضای با صفایی …

همین که وارد شدیم ، حال و هوای عجیبی داشتیم …

گفتنی نیست …

باید باشی تا حس کنی…

هویزه ….

دلم را لرزاند …

بوی آشنایی می آمد

بوی خوش عطر یار …

علم الهدی

عباس افشاری

و دیگر لاله های این دیار مظلومانه جان داده بودند …

به اینجا که میرسی دل حال و هوای دیگری دارد …

گویی آزاد و رها در جسنجوی خویش است ….

نامش طلاییه  لقبش سرزمین آرزوها …

واقعا چه آرزویی می توتن داشت جز اینکه شهدا دستمان را بگیرند …

نمی دانم چه بگویم ، از چه بگویم و چگونه بگویم ؟!

اینجا همه جایش بوی عشق می دهد ..

بوی دلدادگی…

بوی یکتایی انسانهایی که مجنون وار رسم عاشقی را ادا کردند…

چه زیبا به معبود خویش رسیدند و چه آرام در دل آبها خفتند …

باز دلم هوایی شده است …

نمیدانم باز قسمتم میشود به سوی این دیار راهی شوم ؟

التماس دعا

انشا درباره سفر به جلفا

انشا درباره سفر به جلفا

صبح روز دوشنبه یازدهم شهریور عازم شهر تبریز شدیم و پس از چند استراحت کوتاه مدت ، حدود ساعت ۳ بعد از ظهر به تبریز رسیدیم.

در طول مسیر تا تبریز اتفاق خاصی رخ نداد جز اینکه در نزدیکی قزوین در کنار یک نهر آب و در یک هوای کاملا خنک و دلچسب صبحانه خوردیم.

امیر حسین برادر کوچکترم خواب بود اما تا از ماشین پیاده شد و چشمش به نهر جاری اب افتاد گل از گلش باز شد.

او عاشق یک همچین جاهایی است تا غروب هم که تنهایش بگذاری خودش را با همین چیزها سرگرم می کند.

به تبریز که رسیدیم پس از پرسیدن آدرس به یک چلوکبابی خوب در نزدیکی لاله پارک رفتیم و پس از صرف ناهار در یک هتل ساکن شدیم و بلافاصله عازم کندوان شدیم .

با اینکه از قبل تصمیم داشتیم در هتل کندوان شبی را بیتوته کنیم اما پس از رفتن داخل اتاقهای کله قندی آنجا متوجه شدیم که تحمل فضای نمور آن چندان کار ساده ای هم نیست .

از اینرو از اینکه نتوانسته بودیم شبی را در کندوان بمانیم نه تنها ناراحت که حتی خوشحال هم شدیم و به همان گشت و گذار نیمروزی بسنده کردیم هرچند که دیدن فضای عجیب و غریب آن روستا برایمان هیجان انگیز بود.

روز بعد پس از گشت و گذاری مفصل در بازار سنتی تبریز که به اعتقاد من گل سرسبد گشت و گذار در شهر تبریز است عازم مرند و جلفا شدیم.

بعد از ظهر به شهر آرام و تمیز جلفا رسیدیم و پس از سکونت در هتل به گشت و گذار در آن پرداختیم.

من شخصا شهر جلفا را خیلی دوست دارم کنار رود ارس آرامش عجیبی دارد و خصوصا شب که به پارک کوهستان جلفا رفتیم لحظاتی خاطره انگیز را در کنار رود ارس گذراندیم.

در این خصوص مادر نیز پس از دیدن شهر جلفا با من هم عقیده شد و آرامش آنجا را پسندید هرچند که برای ساکنان انجا بخصوص جوانانش این آرامش چندان جالب هم نبود.

صبح روز بعد به دیدن کلیسای معروف جلفا رفتیم که متاسفانه موفق به دیدن آن نشدیم و بعد نیز عازم تبریز شده و پس از گشتی کوتاه در بازار مدرن لاله پارک که تماما اجناس ترک می باشد به تهران رجعت کردیم.

انشا با موضوع سفر خانوادگی

چندین سال پیش به همراه خانواده ی پدری ام با ماشین شخصی به مشهد رفتیم و در راه بازگشت به کلات نادر رفتیم. داری آبشاری بود که پلکانی بود و یا به گونه ای دیگر طبقه طبقه بود و در راه آن جوی ای وجود داشت و سنگ ریزه هایی کف جوی بود که باعث شده بود زیبایی اش را بیشتر به رخ بکشد.

آنقدر آبشار و آن طبیعت، بکر و زیبا بود که هنوز هم می توانم تمام آن لذت ها را حس کنم.

کمی دورتر از آبشار، آلاچیق هایی وجود داشت برای خانواده هایی که می خواستند بنشینند.

آن روز کسی برایمان ناهار درست کرد که شد جزو خاطرات مان…

کمی دیگر در آنجا ماندیم؛ و پس از چند ساعت به مدرسه ای رفتیم…

که در یکی از شب ها باران می آمد و ما جوان تر ها زیر باران با دو توپ پلاستیکی که با هم ادغام کرده بودیم. والیبال بازی می کردیم؛ و هنوز یادم نمی رود حس و حال مان را زیر باران در حالی که خیس شده بودیم.

و یک شب دیگر هم پرنده ای داخل اتاق مان آمده بود؛ و بین اتاق خانم ها و آقایان که از بالا راه داشت، در رفت و آمد بود. چقدر آن شب ترسیدیم و چقدر هم خندیدیم؛ زمانی که مردان با پتو سعی در گرفتن پرنده بودند و در نهایت متوجه شدیم آن پرنده خفاش است.

و نان هایی که برعکس نان های دیگر هر چه می گذشت تازه تر می شد…

این بود گزارش از سفری که خاطره انگیز ترین و تکرار نشدنی ترین بود که در همان گذشته و در دل هایمان ماند.

مطلب مشابه: انشا سفرنامه؛ مجموعه 3 انشا کامل با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری

همه مسافرند

تنها یک خاطره می‌ماند

مسافرت موجب شادابی روح آدمی می شود، مسافرت باعث می شود تا دنیای پیرامون خود را بیشتر و بهتر بشناسیم.

اما سفر با دوستان یک حال و هوای دیگری دارد. انسان ممکن است سالانه چندین بار سفر کند، ولی خاطرات سفر با دوستان را هیچگاه فراموش نمی کند.

در مدارس نیز دانش آموزان هر سال به یک اردوی دانش آموزی می روند و همواره، به یاد ماندنی ترین خاطرات زندگی آن ها، در طی این   سفر ها رقم می خورد.

در سال جاری نیز بچه های مدرسه ی همت زینت (پاپلی خلعتبری) جعفر آباد، ارودیی یک روزه به مقصد بندر انزلی را تجربه کردند.

ابتدا قرار بود اردوی امسال به مقصد اصفهان و به مدت دو روز باشد اما به دلیل مخالفت اولیا جهت اقامت شبانه دانش آموزان در اصفهان، مکان و زمان اردو تغییر یافت و کارهای مقدماتی جهت اخذ مجوز اردو به مقصد انزلی صورت گرفت و طی یک هفته مجوز صادر شد.

بالاخره روز ۱۲ اردیبهشت از راه رسید و دانش آموزان (که حدود ۵۵ نفر بودند) صبح پنج شنبه ساعت ۵ صبح در مدرسه حاضر شدند و به محض رسیدن ماشین ها سوار شده و راه افتادند.

سه مینی بوس که پر از دانش آموز بود راه بندر انزلی را در پیش گرفتند و پشت سر هم حرکت کردند.

ابتدا در سد منجیل توقف کوتاهی کردیم و بچه ها پس از بازدید از سد و گرفتن عکس های یادگاری، تغذیه ی مختصری خوردند و به راه خود ادامه دادند.

نزدیک ظهر بود که به بندر انزلی رسیدیم و برای تماشای دریا به کنار اسکله ی بندر انزلی رفتیم. دانش آموزان از خوشحالی در پوست خودنمی گنجیدند.

بعضی از آن ها اولین بار بود که دریا را از نزدیک می دیدند. در این میان یکی از دانش آموزان کنار دریا نشسته بود و با چهره ای آرام به موج ها می نگریست.

از او پرسیدم: «همه شادی می کنند، تو چرا آرام نشسته ای؟» جواب داد: «با نگاه کردن به امواج، آرامش بدست می آورم. همیشه در خیالم، این آرامش را تجربه کردم اما امروز در واقعیت.»

خلاصه هر دانش آموزی یک احساسی داشت. در بندر انزلی دانش آموزان گروه بندی شدند و سوار بر قایق ها شدند و دوری در جزیره زدند. (این قسمت اردو خیلی با حال بود.) بعد از آن همه تفریح، بچه ها تازه یادشون افتاد که ناهار نخورده اند و گرسنه اند.

آقای خدایاری همه ی دانش آموزان را به یک رستوران بردند و همگی دلی از عزا در آوردند.

سپس به سمت امام زاده هاشم حرکت کردند و بعد از خواندن نماز و زیارت، همه ی دانش آموزان ریختند توی مغازه ها و هر کسی چیزی برای سوغات می خرید؛ یکی کلوچه دستش بود، یکی عروسک بغل گرفته بود و یکی هم … .

آقای محمودی (به خاطر مزدوج شدن) و آقای عباسی (به خاطر کسب مقام اول تدریس در استان) ولخرجی کردند و بچه ها را به بستنی دعوت کردند!

شب شد و همه خسته و کوفته سوار ماشین شده و راهی منزل شدند.

هنگام رفتن صدای خنده ی بچه ها گوش فلک را کر می کرد اما حالا (هنگام برگشت) سکوت همه جا را فرا گرفته بود، زیرا همه ی دانش آموزان خسته شده بودند و نای حرف زدن هم نداشتند.

تقریباً نیمه شب بود یا بهتر است بگویم بامداد جمعه بود که به تاکستان رسیدیم. دو مینی بوس حدوداً نیم ساعت قبل از ما رسیده بودند و  آقای عباسی

و آقای محمودی شام مختصری را – ساندویچ – برای مسافران تدارک دیده بودند.

در آن وقت شب، تهیه ی ساندویچ برای ۶۴ نفر کار آسانی نبود، چنانچه از سه ساندویچی، بالاخره توانسته بودند شام را تهیه کنند و پیدا کردن نان ساندویچ هم ماجراها برای خود داشته است.

روزی دیگر از زندگی سپری شد و آن چه باقی ماند خاطره ی این سفر بود که در دفتر خاطرات تک تک بچه ها ثبت و ضبط شد.

مطالب مشابه