سبکِنو

متن و جملات درباره دلتنگی ؛ جملات کوتاه و بلند دلتنگی برای عشق زندگی

ما امروز در سایت ادبی و هنری سبکنو متن و جملات درباره دلتنگی را برای شما عزیزان آماده کرده‌ایم. این متون شامل جملات کوتاه و بلند دلتنگی برای عشق زندگی است. در ادامه با ما باشید.

متن دلتنگی

بدون حضور تو دنیا هیچ ارزشی برای من نداره.

نمیتونم فکرشو هم بکنم که حتی یه روز دیگه از تو دور باشم.

همسرت داره از دلتنگی تو دیوانه میشه.

    دلتنگ نشدی ببینی چگونه خوبترینِ خاطره ها بی رحم ترینشان می شود …

    من یه مسئله ام و تو تنها راه حل اون مسئله هستی.

    همسر عزیزم خونه بدون حضور تو خالیه.

    دلم برات تنگ شده.

    خیلی دوستت دارم.

    هزاران بار در هر لحظه دوستت دارم.

    ولی فاصله بینمون رو دوست ندارم.

    نمیتونم تحمل کنم.

    عزیزم برگرد و این شانس رو به من بده که از نزدیک عاشقت باشم.

    چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمیوزد

متن دلتنگی

عزیزکم!

    من می‌تونم به خاطر تو دنیا رو کنار بذارم،

    ولی بدون تو

    حتی یک ثانیه هم دوام نمیارم.

    یه راهی نشونم بده که بتونم حس توی دلمو برات بگم.

    خیلی دلم برات تنگ شده.

    فاصله گرفتن از آدمایی که دوستشون داریم بی فایده است

    زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست

بدون تو روزهام دارن لحظه به لحظه بدتر میشن.

بدون تو نمیتونم به بودن خودم فکر کنم.

دوری دیگه بسه.

برای نفس کشیدن تو رو می‌خوام.

برگرد پیش من که دلتنگی خیلی اذیتم کرده.

عشق من!

تو فرشته افسانه‌ای منی.

هیچ وقت از من دور نشو.

همیشه من را در خاطرت نگاه دار و بدان که من غیر از درکنار تو بودن نمیتوانم جای دیگری باشم.

    گاهی آدم ها دلگیرند و دلتنگ

    آرام میخزند کنجِ اتاق شان با یک بغل تنهایی ؛

    گاهی تا اطلاع ثانوی تعطیل اند ؛

    لطفا بعدا مزاحم شوید

روزها خیلی پرمشغله هستند

ساعت ها خیلی کمند

ثانیه ها خیلی سریعند

اما همیشه وقتی هست که بهت بگویم :

حالت خوبه ؟ دلم برایت تنگ شده است

یک بار دیگر این شانس را به من بده تا غروب خورشید را با هم تماشا کنیم.

تا دست در دست هم در میان وزش نسیم قدم بزنیم.

من اینجا هستم ولی قلبم با تو مانده است.

همسرم، همه زندگیم، با تمام وجود دلتنگ تو هستم.

وقتی دلتنگ باشی

هر بار که

صفحه گوشیت روشن میشه

قلبت می زنه

دلت می لرزه

چه مضحک است این صبح.

تنها طلوع خورشید را دارد اما تو کنارم نیستی تا این صبح، صبح باشد.

تحمل این دوری از توان من خارج است.

برگرد.

دلتنگت هستم، همسر رویاهای من.

متن دلتنگی

دلبندم!

تو بهترین اتفاق همه زندگی من از ابتدا تا کنون هستی.

بی نهایت دوستت دارم.

هر زمان اندکی از کنار من فاصله گرفته‌ای، در همان لحظه دلتنگت شده‌ام.

    همسر محبوبم!

    تو تنها دارایی زندگی من هستی که رنگ شادی به دنیایم می‌پاشی.

    نبودنت، هرچند کوتاه، مرا به مرز جنون می‌رساند.

    هر لحظه فقط تو را می‌خواهم.

    دوستت دارم و دلتنگت هستم.

    وزن دار نمے گویم

    قافیہ هم نمے گذارم

    بے پرده و رک مے گویم

    دلتنــــــگتم …

حوصله خواندن ندارم

حوصله نوشتن هم ندارم

این همه دلتنگی دیگر نه با خواندن کم می شود

نه با نوشتن

دلم تو را می خواهد

    دلم از نبودنت پر است

    هر روز خاطراتم را الک میکنم و جز دلتنگی تو چیزی برایم نمیماند

    نه تو آمدی

    نه فراموشی

    خیالی نیست

    من کوه میشوم و پای نبودن هایت میمانم

    اما ای کاش میدانستی بی تو تمام لحظاتم رنگ پاییزند

قصه‌هایت در خاطره روزهایی که کنارم بودی حک شده‌اند.

اکنون ولی، نیستی و قصه ام به پایان نزدیک می‌شود.

همسرم! بازگرد و آرامش را بازگردان.

به شدت دلتنگ توام.

    عزیزم دنیا بدون شرکت تو از حرکت بازمانده است.

    سخت است که زندگی را بی حضور تو هدایت کنم.

    با هر نفسی که میکشم دلم برایت تنگ می‌شود.

    دلتنگ که می‌شوی

    چشم‌هایت را ببند

    مثلِ یک عکسِ فوری ؛

    فوری ظاهر می شوم

تو هدیه الهی زندگی من هستی. نیمه بهتر من، در هر تپش قلبم حضور تو را احساس میکنم. بی تو من یک کالبد یخ زده ام که هیچ چیز او را به حرکت وانمیدارد.

آری، اینها حرف‌های همسر توست که هر لحظه و همیشه دلتنگت است.

متن دلتنگی

دلتنگ که می شوی دیگر انتظار معنا ندارد

یک نگاه کمی نامهربان

یک واژه ی کمی دور از انتظار

یک لحظه فاصله

میشکند دیوار فولادی بغضت را

هر ذره از وجودم شعر می شود

بی تاب خواستن تو

انتظار و شوق وصال تو

آری می خواهم شاعر شوم

می خواهم هر مصرعم آینه ای باشد صاف

در انعکاس مهربانی تو

و به باغ احساس

و حرف های دلم هر یک دفتر شعری باشد

که در آن

غزل غزل تو را بسرایم

مهربانم

دیـالوگِ همیشه یـک نفـره ام را

هـی مـرور میکـنم تا وقتی به چشم هایت میرسم حرفی برای گفتن داشته باشم

اگــر انگشت های هیــس دوبـاره ژسـت عــاشقانه ام را به هـم نزنند

ریشه ام دریاست

به دنیا که آمدم آب از سرم گذشته بود

هیچ طوفانی به خفگی ام نمی انجامد

غرق نخواهم شد مگر در خودم

اشعار زیبای دلتنگی

    ساده نیست

    صبح را به خیابان بیاوری

    درختان

    ساعت ها

    برایت دست تکان دهند

    جای خالی انگشتانم را

    روی پوستت حس کنی

    ولی تو

    فقط

    غروب را به خانه ببری

    و شب

    شعرهای جدیدم را

    برای همسرت

    بخوانی!

نیستی و

چیزی در من

فرو ریخت

شبیه دلتنگی …

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم با وفا ندیدم جز درد

یک مونس نامزد ندارم جز غم

دلتنگی

حادثه‌ایست که

خبر نمی‌کند

گاهی یک دفعه می‌آید

می‌نشیند روی دلت …!

حمیدرضا_عبداللهی

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

اشعار زیبای دلتنگی

    من بارها برای شعرهایی که نگفته م گریه کرده م

    بارها برای روزهایی که دلتنگ نبوده ام

    حتى برأی تو هم اشک ریخته ام

    حتى برای تو که

    دو سوم شعرهایم را پوشانده ای

    برای تو که

    “را” “که” “من” “بارها” “دلتنگی”

    در حضورت ریشه دوانده اند تا زنده بمانند…

    شب ها به چراغ مطالعه م پشت میکنم

    و روی کاغذم دور سایه ی قاتلی خط میکشم

    که برای آدم هایی که نکشته گریه میکند

مطلب مشابه: متن ناراحتی؛ 50 جملات غم انگیز احساسی با عکس نوشته غمگین عاشقانه

    به سختی می توانم بگویم

    دلتنگ تو هستم

    وقتی در این سرما،

    لب هایم از دهان افتاده اند

    چطور ببینمت؟

    حالا که چشم هایم را،

    زیر نیمکت دبستان جا گذاشته ام

    من آنقدر بزرگ شده ام

    که دیگر تمام آغوش ها برایم کوچک اند

    دوستت دارم

    و این گناه من نیست

    باران هرگز به خاطر خیس کردنِ درخت ها،

    از کسی معذرت نمی خواهد

    دارم از چشم های تو دنیا را می بینم

    با لب های تو لبخند می زنم

    با دست های تو نوازش می کنم

    چنان گم گشته ام در تو

    که نمی توانی پیدایم کنی

    مثل قطره ای که به دریا پیوسته است

    شکل سایه ای که به تاریکی

    و شبیه اندوهی که به من!

    باید دنیا را به کامت کنم

    حتی اگر نبینی ام!

    می خواهم خوشبخت باشم

    بهار هم رفت ؛

    تو ولی هنوز

    گَردِ خاطراتِ کهنه را

    از سنگفرشِ خیابان هایت

    نتِکانده ای ، تهران !

    هنوز

    حافظه ی کوچه هایت

    پُر از عاشقانه ترین

    خنده ها و گریه های پنهانی اَست .

    درکفِ فالگیرانت تا اَبد

    عاشق ها به هم می رسند ؛

    تو اما

    آسمانت را بگو ؛

    با دستمالِ ابری اش

    خاکستر ِعشقهای ریخته را

    از کفِ خیابان پاک کند… .

    هنوز

    روزهای هفته ات

    روی سینه ام سنگینی می کند ؛

    خودت بگو ؛ تهران!

    با جمعه هایت

    با جمعه هایت چه کنم؟

    سخن از سخن گشادیم

    قهوه مان تلخ شد

    وجودمان سرد

    در فالت گم شدم

    براى آینده اى که هرگز نمى آید

    و گذشته اى که دیگر نیست

    از روزى که رفته اى

    فنجان ها خالى شدند

    ژکوند در نقاشی اش نمى خندد

    و ساعت مدام به عقب باز مى گردد

    از روزى که رفته اى

    کهکشان راه نورى دنباله اش را گم کرده است

    و من مانند سرگشته اى در آسمان می گردم

اشعار زیبای دلتنگی

    ای آه ..

    ای بی چون و چرا

    آمیخته در غم

    هرازگاهی از سینه برون آی و

    مرا به خود واگذار

    گام هایت را از حس جانم برگیر

    برخیز

    اندوه و دلتنگیم را

    از پیچ تاب تنم برچین

    خسته آمد این زن

    پیش از این دانه دانه با توعشق می چیدم

    کنون نقش دیگری در سینه دارم ؟

    لهیبی از طلوع آفتاب و…

    هدیه ای از گلبرگ های شقایق

سر از بالین خیال بردار و

    به بازوانم بتاب

    با این زخم ها که در نگاه توست

    هیچ مردی

    تسلای لب های خشکیده ات نخواهد شد

    ضمانت آغوش ات را به پای من بگذار

    و بایست تا ایستادن

    از حافظه ی اندامت رنگ بگیرد

    تو سرسخت ترین زن بی ادعای تاریخی

    که از ترس شایعه باد

    موهایش را زیرِ روسری پنهان کرده است

مطلب مشابه: متن و شعر عاشقانه برای عشق از دست رفته؛ مجموعه اشعار و جملات غم‌انگیز

    پاییز است و

    بادهای دوره گرد

    به حراج گذاشته اند

    آخرین برگهای مرا …

    آنقَدَر مرگ را زندگی کرده ام

    که بوی کفن می دهد

    پیراهنم …

    مردم به تماشای ریختنم آمده اند

    وَ از سنگِ حضورم لگدکنان عبور می کنند …

    زندگی دامنش را از غبارِ« من »می تکاند

    وَ عطرهای کافوری ام

    دوامی ندارد …

    به قلّه ی زوال رسیده ام

    مرگ، دست های مرا بالا می بَرَد

    وَآب از آبِ زندگی تکان نمی خورَد …

    شب، زوزه کنان

    بردنم را به در و دیوارِ شهر می کوبد

    وَ هیچ پنجره ای برای ماندنم

    باز نمی شود

    فاتحه ام خوانده است

    باید بروم…!

مطالب مشابه