سبکِنو

سخنانی که باید با طلا نوشت؛ جملات فوق ارزشمند و مفهومی بزرگان

از قدیم گفتنه‌اند که جملات بزرگان و مفهومی را باید با طلا نوشت تا ارزش آن مشخص شود. ما نیز امروز در سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم تا جملاتی بسیار طلایی و زیبا را درباره زندگی قرار دهیم. پس در ادامه متن همراه ما باشید.

متن‌هایی که باید با طلا نوشت

عزیزی میگفت:

برای در کنارِ هم موندن باید خیلی چیزارو بخشید،

خیلی حرفارو نشنیده گرفت،

از خیلی کارها عبور کرد…

 برای در کنار هم موندن باید بخشنده‌ترین و قوی‌ترین بود؛ نه زیباترین و باهوش‌ترین…

آدما وقتی میتونن مدت‌های طولانی کنارِ هم بمونن که یاد بگیرن چطور باهم کنار بیان!

اگه گاهی تو حالِ خوب هم شریک نمیشن، دستی هم به حالِ بدِ هم نکشن!

هیچ حالِ بدی موندگار نمیمونه همونطور که حالِ خوب هم، همیشگی نیست…!

عزیز میگفت:

اول از هر چیزی برای در کنار هم موندن باید یاد بگیری چطور میشه با کوچیک‌ترین چیزها، از زندگی لذت برد، خندید و شاد بود …

بزرگترین اعتیاد ما آدمها حرف زدن از مشکلاتمونه.

بشکنید این عادت رو!

از خوشی ها حرف بزنید.

در دنیای امروز

“فقر” آتشی است که

خوبیها را میسوزاند.

و “ثروت” پرده ایست که

بدیها را میپوشاند…

چه بی انصافند آنانکه

یکی را می پوشانند

به احترام “داشته هایش”

و دیگری را “میسوزانند”

به جرم نداشته هایش …

مطلب مشابه: جملات زیبا؛ متن های دلنشین قشنگ با جملات ناب درباره زندگی

سخنانی که باید با طلا نوشت؛ جملات فوق ارزشمند و مفهومی بزرگان

تو محله قدیمیمون یه خانومی بود که همه میگفتن دیوونست!

صورت سیاهی داشت

دندوناش یه خط درمیون افتاده بود

موهاش همیشه کوتاه کوتاه بود

یه چادر گل گلی همیشه سرش بود

عاشق بچه ها بود!

برخلاف بقیه بچه ها من حوری رو خیلی دوسش داشتم

هروقت تو کوچه میدیدمش بغلش میکردم

هربار میومد خونمون ذوق میکردم!

یه بار که رفته بودیم خونشون آلبوماشو آورد ببینم

تو عکسا عکس یه عروس خیلی خوشگل بود با موهای خیلی قشنگ!

ازش پرسیدم این کیه؟

گفت منم!!!

نشست داستان زندگیشو تعریف کرد

عاشق اصغر بوده

باهم ازدواج میکنن

فردای عروسی اصغر میگه نمیخوامت!

حوری میگفت همون شب وقتی خوابیدم یه نفر اومد تو خوابم بهم یه دسته گل داد بوش کردم

صبح که بیدار شدم دنیا یجور دیگه شد برام!

به شدت ناراحتی اعصاب داشت

وقتایی که قرصاشو نمیخورد چهرش تاریک بود

روزایی که حالش خوب بود با همون چهره بهم ریخته لبخندش خیلی قشنگ بود

امروز که تو آینه خودم رو دیدم یاد حوری افتادم!

امروز که همه دفترایِ غم رو به ظاهر بستم انگار صورتم روشنه،انگار تهِ غم چشمام باز یه برقی هست!!!

این دوست داشتن چیه که اگه نسازتت ویرونت میکنه!

ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺍﯼ هیچﮐﺲ ﺣﺘﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﺮﻗﺼﯿﺪ ﺗﺎ ﭘﺎﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺩﺭﺩ ﺑﮕﯿﺮﺩ!

ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﺨﻨﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﭘﻬﻠﻮﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺍﺫﯾﺖ ﺷﻮﺩ

ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ دوستشان ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﮐﻨﯿﺪ!

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﺮﮔﺰ نیاید !

ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻣﯿﺴﺖ ﮐﻪ

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ!

وقتی گرفتاری به سراغت اومد

تو مثل همیشه آرام باش

سخت باش، اما سخت نگیر

بگذار سختی با تمام وجودش احساس کند، که هنوز هم کسی در این دنیا سخت تر از خودش پیدا می شود

تک تک چیزایی که تو زندگیت اتفاق افتادن،دارن تو رو برای لحظه ای آماده میکنن که هنوز نرسیده،

به برنامه ریزی خدا اعتماد کن

برنامه‌ای که خدا برایت دارد نمی‌تواند توسط مردم متوقف شود.

دنیا محل امتحانه

 تو قوی باش،

و قوی بمون

خدا پشتته همیشه

مطلب مشابه: متن خدا؛ جملات زیبا درباره پروردگار بزرگ برای کپشن

متن‌هایی که باید با طلا نوشت

زندگی کردن

نایاب ترین چیز در این دنیاست.

لذت ببر، نفس بکش، عاشق شو، شکست بخور

پیروز شو، کارهای خارق العاده انجام بده،

وگرنه زنده بودن را که همه بلدند، زندگی کن

ملايى در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غرق شود

شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند

یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده

ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت اى شيخ دستت را بده

ولی انگار نه انگار

پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:

نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر

مرد دوباره گفت شيخ دستمو بگیر

ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند

مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟

گفت:

یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی ندادند

اگر عادت داری

همیشه روی مبل ها و فرش ها را بپوشانی، زندگی نمی کنی

اگر پنجره ها را به بهانه ی آنکه پرده ها کثیف میشوند باز نمیکنی

زندگی نمی کنی

اگر روکش مشمایی صندلی های ماشینت را هنوز دور ننداخته ای

زندگی نمی کنی

دیر میشود عزیز

بیا دست برداریم از این اسارت کهنه

که به مسخره ترین طرز ممکن نامش شده قناعت و چنگ انداخته به باورهایمان

عمر تمام این وسایل میتواند

از من و تو و نسل آینده مان بیشتر باشد

چه عیبی دارد

کثیف شدند تمیزشان میکنیم

ما معنای مراقبت را اشتباه فهمیده ایم

نباید این ترس

باعث شود لذت بردن از آنها را فراموش کنیم

اگر راحت تر زندگی کنیم

آرامتر و کم دغدغه تر هم خواهیم بود

فقط فکر کن که چه صفایی داشته

رقص نسیم و پرده های بلند

رو به حیاط و آنهمه گلدان در جای جای زندگی

و چه لذتش بیشتر بود شستن و تکاندن فرش های لاکی پس از فصلی و سالی

حالا در آپارتمان هایمان

اسیر شده ایم در میان این روکش ها و حفاظ ها…

خوشبختی واقعی

همین حوالی ست

در سادگی …

در سهل گیری زندگی …

روی زندگی را نپوشانیم …

مطلب مشابه: متن درباره صلح و دوستی؛ جملات زیبا و سخن بزرگان درباره صلح

متن‌هایی که باید با طلا نوشت

همدیگر را پیر نکنیم !

باور کنید تک تک آدمها زخمی اند، هرکس‌ درد خودش را دارد، دغدغه‌ و مشغله‌ خودش را دارد.

باور کنید ذهنها خسته اند، قلبها زخمی اند، زبانها بسته اند، برای دیگران آرزو کنیم بهترینها را، راحتی را، یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود، آدمها آرام آرام پیر نمیشوند !

آدمها در یک لحظه با یک تلفن، با یک جمله، یک نگاه، یک اتفاق، یک نیامدن، یک دیر رسیدن، یک باید برویم و با یک تمام کنیم پیر میشوند !

آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند !

آدم را آدم ها پیر میکنند !

سعی کنیم تو این شرایط سخت اقتصادی هوای دل همدیگر را بیشتر داشته باشیم.

غلامی کنار پادشاهی نشسته بود.

 پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد.

 مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند.

مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:

«اه تومیدانی چرا خداوند مگس را آفریده است!!!؟»

غلام گفت:

«خداوند مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»

مردی ثروتمند

 عزرائیل نزدش آمد تا جانش را بگیرد

گریه و زاری کرد و مهلت خواست، اما عزرائیل نپذیرفت

گفت: همه دارایی ام را بگیر و فقط یک روز به من مهلت بده. باز هم فایده ای نداشت. مرد گفت: پس فقط به اندازۀ نوشتن یک جمله به من وقت بده. عزرائیل پذیرفت

 او نوشت:

من خواستم یک روز عمرم را 3000هزار دینار بخرم، اما نفروختند.

شما قدر عمرتان را بدانید، چون نه فروختنی است و نه خریدنی.

مطلب مشابه: سخنان درباره عشق؛ جملات زیبا درباره حس عشق و عاشق شدن

وقتی چیزی را می خواهی، باید با تمام وجود بخواهی

وقتی هم نمیخواهی، باید با تمام وجود نخواهی

خواستن در لفافه

شبیه رانندگی بین دو خطه

نه خودت تکلیف خودت رو میدونی نه بقیه

در بیان خواسته ها و ناخواسته ها صریح باشیم

به این صراحت میگن هوش هیجانی

خواسته هات رو محکم و واضح از کائنات بخواه و براش تلاش کن و صبور باش

شک داشتن راه رو برات سخت میکنه….

متن‌هایی که باید با طلا نوشت

نکند مست شوی

    فارغ از این هست شوی

        بعد آن کور شوی

              کر شوی، شاعر و بیمار شوی

نکُنَد دل نکَنی

         دل بکَنَد

          بهرِتودِل دِل نَکُنَد

              برود در بر یار دگری

                صبح که بیدار شوی

                         مولانا

لبخند شو…شادی شو

به رقص که درآيي

غم رخت می بندد.

خنده تو تسخیر می کند ماتم را

شادی تو حیران می کند هستی را

همین حال،دریاب زندگی رو

ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ؛

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ بُت ﻧﺴﺎﺯﻡ؛

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﺴﺎﺩﺕ میكنند، ﺣﺘﻤﺎً ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺗﺮﻡ؛

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺗﻼﻓﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺧﻮﺩﻡ میکاهد؛

آموختم: تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم؛

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻥ، ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ؛

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻫﯿﭻ ﻭﺍﮊﻩ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ؛

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻧﻬﺎ ﺩﯾﺮ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﻬﺎ ﺯﻭﺩ؛ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻠﺪﻧﺪ؛

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻥ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ میشوی؛

آموختم: ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺤﻮ ﺷد..

مطلب مشابه: شعر خوشبختی؛ اشعار و جملات زیبا در مورد خوشبختی و شادی

مغرور باش ؛

برایِ کسانی که ارزشت را

انکار می کنند …

بی تفاوت باش ؛

برای کسانی که آرزوهایت را

به تمسخر می گیرند …

فاصله بگیر ؛

از انسان هایِ بخیلی که چشمِ

دیدنِ موفقیتت را ندارند …

و صبور باش ؛

برای کسانی که هنوز تو را

نشناخته اند !!!

تو نسخه ی نهاییِ آفرینشی …

فراموش نکن که از پسِ هر

مشکلی بر می آیی …

دستانِ سبز و مقدست را به سمتِ

هیچ کویری دراز نکن …

خودت را باور داشته باش …

متن‌هایی که باید با طلا نوشت

یک روز از پدرم پرسیدم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟

روز بعد او کتابی قدیمی آورد و به من گفت این برای توست. با تعجب گفتم: اما این کتاب خیلی با ارزش است، تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم.

چند روز بعد پدرم روزنامه ای را آورد، نگاهی به آن انداختم و بنظرم جالب آمد که پدرم گفت این روزنامه مال تو نیست، برای شخص دیگریست و موقتا میتوانی آن را داشته باشی، من هم با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت را از دست بدهم، در همین گیر و دار پدرم لبخندی زد و گفت : حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج به چیست؟ در عشق میکوشی تا تمام محبت و احساست را صرف شخصی کنی که شاید سهم تو نباشد اما ازدواج کتاب با ارزشیست که به خیال اینکه همیشه فرصت خواندنش هست به حال خود رهایش میکنی

مطالب مشابه